در باب ادبيات

دربارة فکر و فن

فکر و فن (اندیشه و هنر) مجله‌ای فرهنگی بود که از سال ۱۹۶۳ تا ۲۰۱۶ توسط انستیتو گوته به منظور توسعه مبادله فرهنگی بین آلمان و کشورهای اسلامی منتشر می‌شد.با انتشار آخرین شماره تحت عنوان «آوارگی» (شماره ۱۰۵) در پاییز ۲۰۱۶، رسیدگی و به روز رساندن نشریه به صورت آنلاین نیز قطع شد. .

نوشتن زندگي، زندگي نوشتن
در افغانستان چگونه می توان نویسنده شد

یک نویسنده افغانی چگونه به نویسندگی می پردازد؟ او از چه چیزی الهام می گیرد؟ از بسیاری جنبه ها افغانستان هم از این بابت با سایر نقاط جهان فرقی ندارد. اما در این جا وقتی نویسنده به فکر انتشار اثرش می افتد، با چالشی بزرگ روبرو می شود. تقی اخلاقی از درون و بیرون یک نویسنده شرح می دهد.

زماني‌که کودکي پنج يا شش ساله بودم، دوستي پنج يا شش ساله داشتم که در همسايگي‌مان ‌مي‌زيست و معمولا به خانه‌مان ‌مي‌آمد. نمي‌گويم «همبازي» چون ما هيچ گاه با هم به بازي کودکانه‌اي نپرداختيم. دوستي ما، به صحبت و خيال پردازي در مورد روزهاي دور خلاصه ‌مي‌شد. گاهي هم از خوشي‌‌ها و نفرت‌‌هاي‌مان ‌مي‌گفتيم. يادم هست که روزي جاي کتک‌‌هاي مادرش را به من نشان داد و گفت: «امروز به مادرم گفتم که چرا مرا به دنيا آوردي؟!» البته اينها را به عادت هميشگي‌‌‌اش با لبخند بازگفت که تلخي‌‌‌اش را دو چندان و ماندگار کرد.
در آن زمان و تا سال‌‌ها بعد، من به درستي تلخي آشکار و نهان آن سخن را درک نکردم. شايد پس از پايان دبيرستان بود که براي نخستين بار، به بازخواني و بازکشف سال‌‌هاي گذشته، دست زدم و همه چيز را از نو يافتم. و آن جمله را هم. براي من که در آن دوران نخستين داستان‌‌هاي کوتاهم را نگاشته بودم، «چرا مرا به دنيا آوردي؟!» شکوه‌‌ي دردناک و آشوب اسفناک مخلوق بر خلقت بود. ‌مي‌ديدم که آفرينش چگونه به چالش کشيده شده و اين پرسش در مقابلش تمام قد ايستاده که آيا زندگي به هر قيمتي ‌مي‌ارزد؟ آن دوست کوچک من، شرايطي را در دنياي کودکانه‌‌‌اش درک کرده بود که نيستي را ارجمندتر از هستي ‌مي‌ديد. اتفاقاً براي سال‌‌ها، اين دغدغه‌‌ي من ماند و از شهامتم در نگارش و آفرينش کاست. همواره به داستان‌‌هاي کوتاهي که در آوارگي‌‌ها گم‌‌شان کردم، نوشته‌‌هايي که هرگز نتوانستم چاپ‌‌شان کنم يا سانسور و تحريف‌‌شان کردم، و شخصيت‌‌هايي که به سبب کوتاهي‌‌هاي بي شمارم، باعث زايمان زودرس و خامي دايمي‌‌شان شدم، ‌مي‌انديشيدم و ‌مي‌پرسيدم که آيا ايشان حق ندارند از آفرينش گله کنند؟ حق ندارند مرا به محاکمه بکشانند؟ بي شک آن واژه‌‌ها، آن تصويرها و آن ماجراها شايسته زندگي بهتري بودند که من از آنها دريغ کردم. چه جفايي! به مرور باورمند شدم که شرکت در آفرينش، از هر نوعش، بايد مسئولانه باشد. سپس به دامن انديشه‌‌هاي آرمان گرايانه افتادم. عزم کردم و کوشيدم يا بهترين اثر را بنويسم يا هيچ ننويسم. اين تلاش، براي تقريبا چند سال زندگي‌‌ام را در بيشتر ابعاد فلج ساخت و به ويژه منجر به دوري از نگارش و هراس و وسواس شد. اما به تدريج وسوسه نوشتن بر من چيره آمد و دانستم که جوهر زندگي ديگر است که با اين آرمان گرايي‌‌ها سازگار نيست. به نگارش داستان‌‌هاي پر از کم و کاستي‌‌ام ادامه دادم و اين بار با پرسشي بنيادي‌تر برابر شدم که عبارت بود از: اساسا چرا ‌مي‌نويسم؟

يک

پرسش درباره چرايي نوشتن، پرسشي بنيادين است. اغلب نويسندگان ‌مي‌نويسند، بدون آن که هرگز در سراسر دوران زندگي خود سر در گريبان کنند و باري به گونه‌اي جدي بپرسند: چرا؟ نويسندگان، معمولا از همان ابتدا با هنر خوب ديدن آشنا هستند و با دقت، تحولات پيرامون خويش را ‌مي‌نگرند. ايشان ‌مي‌کاوند. در هستي، طبيعت، جامعه، تاريخ، زندگي، و حتي درون خويش نظر ‌مي‌افکنند و ديوانه وار سوژه‌‌هايي تازه را ‌مي‌پالند، اما از انگيزه‌‌ها و علت‌‌هاي نوشتن، نمي‌پرسند. نگارش، براي ايشان آنقدر بديهي است که صحبت از دلايل آن، مسخره و بيهوده به نظر ‌مي‌رسد.
هر بار که مصاحبه‌اي با نويسنده اي را ‌مي‌بينم، منتظر اين پرسش ‌مي‌مانم و مشتاقم تا پاسخ را بشنوم. تا امروز، عموما اين پاسخ‌‌ها گريز از پرسش بوده اند و کمتر به جان و اندرونه‌‌ي آن وارد شده اند. يکي از پاسخ‌‌هاي مورد علاقه‌‌ام، پاسخي است که عتيق رحيمي، نويسنده سنگ صبور، چهار سال پيش به روزنامه‌اي داد. وي گفت: «‌مي‌نويسم تا بدانم که چرا ‌مي‌نويسم.» در اين بيان، سبب نوشتن آنقدر پنهان و دور از دسترس است که جز با جستجويي پايدار و اصراري طاقت فرسا بر نوشتن، بدست نمي‌آيد؛ مرحله‌اي از خودآگاهي که با رياضت نگارش ممکن ‌مي‌شود. اما آخرين موردي که ديدم و در خاطرم ماند، مصاحبه يک نويسنده ديگر افغانستاني با رسانه‌اي داخلي بود. خبرنگار پرسيد: چرا ‌مي‌نويسي؟ و نويسنده با برآشفتگي و سراسيمگي گفت: «شما چرا سيگار ‌مي‌کشي؟»
نويسنده در عين سرخوردگي از نداشتن پاسخي درخور، احساس ‌مي‌کرد که با اين پرسش غيرمنتظره و سخره آميز، دستش انداخته اند و به او حمله ور شده اند. قياس ميان نوشتن و سيگار کشيدن، و پاسخ گفتن با طرح سوال، واکنشي دفاعي و البته هوشيارانه بود. هرچند که اين قياس را زياد نمي‌پسندم، چرا که ‌مي‌پندارم موجب هجوم واژه‌‌ها بر نويسنده، فراتر از آنچه است که ما را به سيگار کشيدن سوق ‌مي‌دهد. اما آيا براستي، اين پرسش اينقدر هراسناک است؟ و چرا؟
نويسندگان و شاعران، به نگارش ايمان آورده اند و ايمان نيز منطق بر نمي‌تابد. به چالش کشاندن بديهيات و معتقدات، همواره بر مومنان دشوار و ناگوار بوده است. ايشان ‌مي‌دانند که سرنوشت‌‌شان با واژه‌‌ها تنيده است و بايد بنويسند. اما نمي‌دانند چرا. ‌مي‌گويند ميلي بسيار دروني چسبيده به ذات و روان‌‌شان، موجب چنين انگيزشي است. شماري آن را به استعدادي کمياب نسبت ‌مي‌دهند و عده‌اي به قدرت روحي پليد. به باور من، اين پرسشي مکرر است با پاسخ‌‌هايي مکرر، و مانند تمام پرسش‌‌هاي اساسي، گريزان از پاسخي قطعي. پرسشي است براي تمام فصل‌‌ها که ‌مي‌توان عمري را با آن زيست و از آن خسته نشد.

دو

از چرايي نوشتن که بگذريم و پاسخ آن را در سفري دروني و فردي جستجو کنيم، پرسش‌‌هاي ديگر چون «چگونه نوشتن» آسان تر ‌مي‌نمايند. احتمالا روش نگارش نويسندگان، کم و بيش مشابه‌اند و از چند گونه معدود تجاوز نمي‌کنند. در ابتدا حادثه‌اي رخ ‌مي‌دهد و شوقي خفته را ناگهان در ايشان بيدار ‌مي‌کند و يا در مواردي آن شوق، از همان ابتدا بيدار است و باقي ماجرا. اما آن حادثه بيدارگر، براي من خواندن داستان کوتاهي از ماکسيم گورکي، نويسنده روس با عنوان «اندوه بي پايان» بود. داستان در يک دخمه اتفاق ‌مي‌افتاد و برشي رقت انگيز از زندگي پسري زيبا، زيرک و فلج به همراه مادر فاحشه و دايم الخمرش را نشان ‌مي‌داد. آن صحنه چنان تاثيرگذار و پرکشش نگاشته شده بود، که زندگي مرا براي هميشه تغيير داد. هنوز هم گاهي خواب آن دخمه‌‌ي نم‌زده با آن پسر کنجکاو و مملو از آرزو را ‌مي‌بينم. تحت تاثير آن داستان، نخستين داستان کوتاهم با عنوان «بوته‌‌هاي خار» را نگاشتم و کوشيدم تا يک روز از زندگي پسري هوشيار را که همراه مادري رعب انگيز بسر ‌مي‌برد ترسيم کنم. پسري که در سال‌‌هايي دور ‌مي‌شناختم و از قضا براي هميشه گمش کردم. هماني که نخستين بار اعتراض به زندگي را به من آموخت. اين چنين بود که پرسش درباره زندگي و ذات آن در روانم جاودان شد و تا امروز باقي ماند. ديدن رنج انسان‌‌ها، جانوران و موجودات ديگري که سهمي از حيات دارند، سلسله‌اي از آشوب‌‌ها و شگفتي‌‌ها را در من بر‌مي‌انگيزد و هرگز کهنه شدني نيست. سال‌‌هاست که هر روز در خيابان‌‌ها دختران و پسران خردسالي را ‌مي‌بينم که گدايي ‌مي‌کنند، جوانان و سالخوردگاني را ‌مي‌شناسم که به کارهاي شاقه واداشته ‌مي‌شوند و نيز از کودکان و زناني ‌مي‌شنوم که مورد سواستفاده‌‌هاي بي شمار قرار گرفته اند. هر کدام اينها، بهانه‌اي ‌مي‌شود تا همه چيز را از نو مرور کنم. اين روزها شمار گدايان و کارگران خردسال در خيابان‌‌هاي کابل، بيشتر از هر زماني است که به ياد ‌مي‌آورم. ايشان با چهره‌‌ها و نگاه‌‌هاي‌‌شان ‌مي‌پرسند: «چرا ما را به هستي فراخوانديد؟ ما در عدم سرخوش بوديم.» من ‌مي‌گويم: «از چه ‌مي‌ناليد؟ زندگي همين است. همه ناخواسته ‌مي‌آيند. همه رنج ‌مي‌برند. هر کس به گونه‌اي.» اما بلافاصله پشيمان ‌مي‌شوم. شک ‌مي‌کنم. در عجز و ترديد فرو ‌مي‌روم. آيا زندگي همين است؟ نمي‌دانم. اين پرسش به جانم ‌مي‌افتد. چندي پيش خواندم که دخترکي همين پرسش را در مانيل، پايتخت فيليپين به جان پاپ فرانسيس، رهبر کاتوليک‌‌هاي جهان انداخت. پدر و مادرهاي زيادي در آنجا به دليل مشکلات مالي، فرزندان‌‌شان را به خيابان‌‌ها رها ‌مي‌کنند و دخترک نيز که ظاهرا يکي از آنها بود، در مقابل چشمان مشتاق ميليون‌‌ها نمازگزار، همان واژه‌‌ي اعتراضي را بر زبان آورد که دوست کوچک من با آن مادرش را به چالش کشيده بود و گورکي آن را در داستانش به کمال تصوير کرده بود: «چرا؟» سپس دخترک با چشماني اشکبار افزود: «ما کودکان که گناهي نکرده‌ايم، پس چرا چنين مجازات ‌مي‌شويم؟» پاپ فرانسيس با صداقت تمام گفت: «نمي‌دانم. هيچ کس نمي‌داند.» شايد براي يافتن اين حقيقت نيز، به سفري دروني نياز باشد. روايت زندگي، گلاويز گشتن نويسنده با چنين سوال‌‌هاي مردافکن و شريک کردن مخاطبان در اين کشمکش است. شناخت زندگي، کاوشي پايدار را ‌مي‌طلبد. نوشتن زندگي، براي من و بسياري نويسندگان آن کاوش است؛ راهي براي کشف مداوم خود و پيرامون؛ جستجويي بي انتها درون پرسش‌‌هايي بي پاسخ.

سه

نويسندگان در سراسر جهان، اعضاي يک خانواده‌اند و با ابزارهايي مشترک، انگيزه‌‌ها و روش‌‌هايي مشابه و دغدغه‌‌هايي برآمده از زندگي، ‌مي‌نويسند. ادبيات دسترخواني (سفره) است که سخاوتمندانه براي همه گسترده است. تا اينجا، تفاوتي ميان نويسنده افغانستاني و آلماني، شرقي و غربي نيست. نگارش آغاز ‌مي‌شود. در درون نويسنده بلوايي سربر ‌مي‌آورد. اما پس از آن هر کدام، به مسير ويژه‌‌ي خويش ‌مي‌رود. راه‌‌هاي ايشان از يکديگر جدا ‌مي‌افتد. هر نويسنده به مرور، بسوي سبک و موضوع‌‌هاي متفاوتي براي نگارش متمايل ‌مي‌شود. اينجاست که شهر و وطن و شرايط زندگي‌مان که تاثيري مستقيم بر شناخت و نگرش‌مان به جهان ‌مي‌گذارند، اهميت‌‌شان را رونما ‌مي‌کنند. هر نويسنده، در عين آفرينش داستان‌‌ها و شخصيت‌‌ها، همواره يک داستان بزرگتر را نيز باز‌مي‌گويد: داستان خودش را. نوشته‌‌هاي نويسنده‌‌ي افغانستاني پر از خودسانسوري و تمناي آزادي، نگراني‌‌هايي چون يافتن نان شب و امنيت، و عقده‌‌ها و محروميت‌‌هاي رنگارنگ است. از همين روست که شايد اين نوشته‌‌ها براي خواننده‌اي از سرزميني ديگر، سطحي و پيش پا افتاده به نظر برسند. اثري که از افغانستان ‌مي‌آيد، همچون نويسنده‌‌‌اش دست به گريبان با پوسته زندگي و نيازهاي ابتدايي انساني ‌مي‌زيد. اين گونه ما نويسندگان در جزيره‌‌هاي جداگانه بسر ‌مي‌بريم. نويسندگان افغانستان در دوره جنگ‌‌هاي داخلي و طالبان، به گزارشگران و مرثيه سرايان تبديل شدند و در دوران جديد، به کارمندان و جويندگان نان. دشوارترين چالش، فقدان مخاطب داخلي و نبود بازار فروش است. نويسنده و هنرمند، نمي‌تواند از آفرينشش درآمدي بدست آورد و از سوي هيچ نهاد داخلي نيز حمايت نمي‌شود. در چنين وضعيتي آشکار است که نگارش و هنر به جايگاه کار سوم و چه بسا چهارم تنزل ‌مي‌يابد. ‌‌يک امر کاملا فردي، محصور و محدود به کنج خلوت نويسنده و هنرمند، و مهجور در جامعه ‌مي‌ماند. به رشد و شکوفايي نمي‌رسد. «دنياي شخصي» مرا ياد روزهاي نخستي ‌مي‌اندازد که لذت بازي با واژه‌‌ها را‌‌يافتم. کودکي بيش نبودم که جملاتي بي معني ‌مي‌نوشتم. احتمالا ‌مي‌کوشيدم تا شعر بسرايم. به زحمت آن جمله‌‌ها را روي تکه کاغذهاي باطله ‌مي‌نوشتم و پس از چند روز گم ‌مي‌کردم. با تکه‌‌هاي کاغذ و قلم، دنيايي شخصي براي خودم برپا ‌مي‌کردم که کسي را به آن راه نبود. سرخوش و مغرور ‌مي‌شدم از داشتن آن. جهان واژگاني من، جبراني بود بر شکست‌‌ها و ناکا‌مي‌هاي روزمره‌‌ام که البته اندک هم نبودند. ناکا‌مي‌هايي که از جنگ، مهاجرت و فقر مفرط ‌مي‌آمدند. با کشف داستان، مسير زندگي‌‌ام را يافتم. از سردرگمي‌هاي بي پايان دوره نوجواني رها شدم و احساس کردم که نيکبختي را جز با روايت، نخواهم يافت. بگذريم از اين که نيکبختي چيست يا چه ‌مي‌تواند باشد. خواندن آثار ماندگار جهان ادبيات را آغاز کردم و بيش از همه دلبسته داستايفسکي، چخوف، فلوبر، مارکز، اشتفان تسوايگ و نيچه شدم. ايشان فراتر از نويسندگان مورد علاقه‌‌ام، آموزگاراني بودند که مشاهده و روايت زندگي و در آغوش کشيدن آن را همان گونه که هست به من آموختند. به اين ترتيب، پيش از آن که من معنايي براي نگارش بيابم، نگارش خود معنايي بر من شد و دليل و بهانه‌اي براي زيستن. آيا هستم تا بنويسم؟ يا اين که ‌مي‌نويسم تا باشم؟ نمي‌دانم. شايد هيچ نويسنده‌اي اين را نداند. اين گونه شد که به نويسنده شدن فراخوانده شدم. گاهي ‌مي‌پرسم، اگر در گوشه‌اي آرام تر از جهان زندگي ‌مي‌کردم، آيا بازهم همين قدر خويشتن را شيفته نوشتن ‌مي‌يافتم؟ پس آنهايي که در گوشه‌‌هاي آرام جهان، عمري را به پاي نوشتن ريختند، چه؟ آنها «زندگي نوشتن» را چگونه يافتند؟ و آيا به اندازه من و ما به آن دنياهاي شخصي نياز داشتند؟ شايد هم آري، هم نه. شايد به گونه‌اي ديگر.
تقي اخلاقي نويسنده و روزنامه‌نگار افغاني است و در کابل زندکي مي‌کند. در ژوئن 2015 یکی از آثار نمایشی او در مونیخ روی صحنه می آید.

Translated by Paul Sprachmann

کلیه حقوق محفوظ برای انستیتو گوته – اندیشه و هنر
مه 2015

    Andishe va Honar بصورت صفحات الکترونیکی :

    Andishe va Honar بصورت صفحات الکترونیکی :

    را بصوورت صفحات الکترونیکی با خود همراه داشته باشید  Andishe va Honar.
    برو به بارگیری...

    Bestellen

    فرم درخواست

    اعضای سازمانی یا افرادی که ساکن مناطق ایبرو - آمریکایی زبان هستند و در بخش روزنامه نگاری یا فرهنگی فعال هستند می توانند به صورت رایگان عضویت دریافت کنند.
    به فرم درخواست...