در باب ادبيات

دربارة فکر و فن

فکر و فن (اندیشه و هنر) مجله‌ای فرهنگی بود که از سال ۱۹۶۳ تا ۲۰۱۶ توسط انستیتو گوته به منظور توسعه مبادله فرهنگی بین آلمان و کشورهای اسلامی منتشر می‌شد.با انتشار آخرین شماره تحت عنوان «آوارگی» (شماره ۱۰۵) در پاییز ۲۰۱۶، رسیدگی و به روز رساندن نشریه به صورت آنلاین نیز قطع شد. .

نوشتن یا شورش کردن؟
وقتی انقلاب ما را از نویسندگی باز می دارد

یک نویسنده با آگاهی سیاسی در برابر ناآرامی‌های سیاسی در مصر چه واکنشی از خود نشان می دهد؟ آیا سعی می کند سرش را بالای آب نگاه دارد و خود را از آنچه روی می دهد کنار بکشد؟ سعدالقرش در این مقااله راهی برای خروج از این جنگل ادبیات می جوید.

در ژانويه 1991 از يوسف ادريس پرسيدم چرا از نويسندگي سر باز زده­اي و به جنگ و جدل مقالات هفتگي در روزنامه "الاهرام" پناه برده­­اي؟
مقالات ادريس اگر گردآوري مي­شدند، حجمشان از کتاب­هاي داستاني او، از "ارزان­ترين شبها" گرفته تا "خانه‌اي از گوشت" بالا مي­زد. البته من پيش خودم فکر مي­کردم يوسف ادريسي که با داستان­نويسي رايج درافتاده بود و به دوره­اي از شلختگي­هاي ادبي پايان داده بود، و مکتبي جديد و بي­نظير براي نوشتن پديد آورده بود، حالا با پناه بردن به مقاله­نويسي در روزنامه، از روبه­رو شدن با تب و تاب و شور و هيجان گذشته خود سر باز مي­زند. ادريس در پاسخ به سؤال من گفت: شما وقتي در تظاهراتي شرکت داريد که پر از شعار و تعقيب و گريز است، آيا منطقي است که برويد يک گوشه بنشينيد و قصه بنويسيد؟ او به من فرصت جواب نداد و بلافاصه اضافه کرد: شما حتي اگر خيلي "بي­خيال" باشيد باز نداي مردم شما را به خود مي­کشاند و از "نويسندگي" دورتان مي‌کند.
آن روز، ادريس به من گفت: من نويسنده به معناي حرفه­اي­اش نيستم و اين شغل من نيست. در انديشه تغيير جهانم. اما من دريافتم که اين مرد هم يقين دارد که نقش مقّدر او از چارچوب فرهنگي و ادبيات به معناي تنگ و نخبه­گرا فراتر مي­رود، و هم مي­داند که مقالات هفتگي­اش، يک موضعگيري تمدني است و پيامي است که لحظه را مورد خطاب قرار مي­دهد و در خانه "نويسندگي" مانند هر خلاقيت انساني ديگري قرار نمي­گيرد.
انقلاب يوسف ادريس در زمينه ادبيات به پيروزي رسيد. اما فرياد او خارج از دنياي ادب و در فضاي عمومي هنوز پاسخ درخوري دريافت نکرده است. اين فرياد او عناوين کتاب­هايي شده است مانند "اهميت فرهيختگي" و "فقر انديشه و انديشه فقر".
پس از يوسف ادريس، ميدان ادب از نويسنده "ستاره" خالي شد جز چند استثناي گذرا که گاهي گوشه و کناري به واسطه ناشري سرمايه­دار براي يک فصل يا دو فصل و براي تأمين نياز بازار سوسويي مي­زدند. اما همين ناشران براي جلوگيري از ملول شدن خوانندگان، ديري نمي­گذشت که به جست­و­جوي فرد ديگري مي‌رفتند. پس از ادريس فضاي ادبيات نيز از حضور منتقدي بزرگ و قابل احترام خالي ماند. "بزرگ محله­" اي که جرأت داشته­باشد پرچم مبارزه با بيکاري را بر دوش بکشد؛ همين بيکاري باعث شده­بود که بعضي­ها به اشتباه به بازار نويسندگي پا بگذارند. منتقدي چنان پاکدامن که بتواند به صاحبان ذوق­هاي نيمبند بگويد که بهتر است به دنبال کار ديگري غير از نويسندگي بروند، و با اين کار دست "نوشته" هاي بي­جان و رمق تراوش­گونه را بر ملا کند، البته من با اين سخن قصد ندارم حق هيچکس را براي چاپ مصادره کنم. منظور من ايجاد يک نوع آگاهي نقدگونه است که بتواند نوشته­ها را طبقه­بندي کند و نوشته­هاي سبک را از نوشته­هاي ديگر جدا سازد تا براي خوانندگان مبتدي مشتبه نشود و بتوانند "سراب" را از "آب" تشخيص دهند.
در چنين فضايي، نوشتن براي يک نويسنده به امري شخصي مبدل مي­شود و به تمريني براي ارتکاب زيبايي و لذت بردن از آن. اما از آنجا که من آدمي پايبند مقدراتم و براي هيچ کاري برنامه­ريزي نمي­کنم، اکنون برايم فرصتي پيش آمده که به پشت سرم نگاه کنم؛ به راه درازي که طي کرده­ام و مي­تواند براي چند نفر و چند عمر کفايت کند. کودکي­ام را از نظر بگذرانم و به پسر بچه­اي نگاه کنم که عصا به دست الاغي را راه مي­برد. دستهايش از شدت سرما خشک مي­شدند و در آنها ها مي­کرد تا کمي گرم شوند و بتوانند دسته داس را بگيرند و براي چارپايان يونجه درو کنند. پسر بچه­اي که کار او را هميشه از حضور به موقع در صف صبحگاهي مدرسه باز مي­داشت. اما به طور اتفاقي و بدون کمک کسي توانست درس بخواند و مادرش با اين که سواد نداشت، او را به چنين کاري تشويق مي­کرد. آن پسر بچه را به ياد مي­آورم که نوجوان شده بود و به متوسطه پا گذاشته بود. در حدود سال 1982 رفتن به نمايشگاه کتاب قاهره براي او آرزويي بود که مي­توانست با يک پوند مصري جامه عمل بپوشد اما عملي نشد. زيرا که پول و رؤيا هر دو دست نيافتني بودند. من به آن پسر بچه نگاه مي­کنم و به پشت سرم، و از ته دل آه مي­کشم، انگار که صد سال عمر کرده­ام و نمي­توانم باور کنم که آن کودک که زندگي­اش بيشتر شبيه قصه بود، اکنون کسي است که در قاره­­هاي جهان دوستاني دارد از شهر و بشر.
من دزدکي به دنياي نويسندگي وارد شدم. به طور اتفاقي درسم را ادامه دادم تا جايي که فاصله ميان من و ترک تحصيل در همان مراحل اوليه، يک قدم بيشتر نبود. مادرم به من لذت قصه­گويي را منتقل کرد و اين اتفاق باعث شد که چيزي بنويسم. چيزي که وقتي ديگران دست­نوشته را خواندند گفتند داستان کوتاه است و کساني داوطلب شدند آن را منتشر کنند. اين اتفاق زماني افتاد که من دانشجوي دانشگاه قاهره بودم و همانطور که گفتم اصلاً برايش برنامه­ريزي نکرده بودم. من خواب عوض کردن جهان را در سر نداشتم و ادعا ندارم که پروژه­اي داشته باشم. قصد هم ندارم تعريفي براي نويسندگي ارائه کنم. براي من همين کفايت مي­کند که اين جادو مرا اسير خود کرده و از هر چيز ديگر بي­نيازم مي­کند و باعث شده احساس کنم زندگي برتري دارم و از هر کسي دارا ترم و از هر مقامي بالاترم. چيزي که رويدادها آن را به اثبات مي­رسانند.
من به دنياي نويسندگي دزدکي وارد شدم. گاهي از خودم خنده­ام مي­گيرد و گاهي احساس مي­کنم که همين الآن است کاهني بيايد و دستور دهد که از اين دنيا خارج شوم.
من از سياه­کاري نفرت دارم. قلم­فرسايي يا بزک کردن نوشته­ها و چهره­ها و تن و بدن­ها را دوست ندارم. نه ادعاي خلاقيت و نه انقلاب دارم. روزي چيزي نوشتم و گفتند ادبيات است. گاهي هم سرگذشت يک شهر و يک مکان را به رشته تحرير در آورده­ام. در رويداد بزرگي هم شرکت کرده­ام که آن را انقلاب مي­نامم. من حق ديگران را سلب نمي­کنم. آنها هر چه مي­خواهند اسمش را بگذارند. خيلي مواقع اتفاق افتاده که از فرط هولم در ورطه افتاده­ام. گاهي هم شده که کساني از من خواسته­اند نقشي را که خود بايد ايفا کنند، من بر عهده بگيرم و بعد خود عقب نشسته­اند و منتظر عکس­العمل­ها شده­اند. من از نتيجه کاري که انجام داده­ام پشيمان نيستم و از چيزي عذرخواهي نمي­کنم هر چند که خيلي ضرر کرده­ام و بسياري کسان را از دست داده­ام. اما مهم نيست. در روز "جمعه­ي خشم" که دشوارترين و زيباترين روز زندگي­ام بوده، محمد عبله در ساعت هفت از من عکس گرفت. ما موفق شده بوديم به ميدان "طلعت حرب" وارد شويم و تا رسيدن به ميدان التحرير يک نبرد کوچک بيشتر پيش روي ما نبود. محمد وقتي از من عکس مي­گرفت گفت "اين عکس براي تاريخ است در کنار آن مرد بزرگ" و بعد به مجسمه طلعت حرب اشاره کرد. من آن عکس را نديده­ام هر وقت هم که به محمد يادآوري کرده­ام خنديده و وعده داده که آن را براي من بياورد. من از آن هجده روزي که حکومت مبارک را برانداخت، هيچ عکسي ندارم جز يکي که عبدالرزاق عيد، در روز 14 ژوئن 2012 برايم فرستاد و مرا غافلگير کرد. به نظر مي­رسد که اين عکس بعد از "رويداد شترسواران" گرفته شده باشد. پس زمينه عکس، پشت سر من تانکي قرار دارد که سربازي روي آن ايستاده است و چند چراغ کم نور در يکي از فرعي­هاي منتهي به ميدان التحرير هم ديده مي­شود.
من هيچ وقت ننوشته­ام و در هيچ برنامه­اي اين جمله جاودانه را نگفته­ام که " وقتي ما در ميدان التحرير بوديم...". در اين هجده روز هم از بچه­هايم نخواستم که به ميدان التحرير بيايند، مگر روزي که مبارک کناره‌گيري کرد. آنها آمدند که جشن بگيرند. آنها بامداد روز بعد يعني 12 فوريه 2011 به آنجا رسيدند. در طول تظاهرات و اعتراض­ها و درگيري­هاي بعدي هم هيچوقت ننوشتم مثلاً من در راه فلان جا هستم. بعد از برگشت هم نگفتم من دارم از فلان جا برمي­گردم و چنين و چنان شد. من هميشه ابوذر غفاري را به ياد مي‌آورم. اين شخصيت را دوست دارم و اصلاً به او حسودي مي­کنم. هر وقت که در جمعي حضور داشتم که کسي مرا نمي‌شناخت و من کسي را نمي­شناختم خوشحال مي­شدم و آن را به فال نيک مي­گرفتم ويقين مي‌کردم که انقلاب ادامه دارد و پيروز مي­شود. زيرا آن افراد حقيقتاً خواهان انقلاب و عدالت و آزادي بودند، نه گرسنگان نان و دوربين.
گرسنه دوربين بودن خيلي چيزها را فاسد مي­کند. من بيانيه اعتصاب هنرمندان را در روز چهارشنبه پنجم ژوئن 2013 در ساختمان وزارت فرهنگ نوشتم. حدود بيست نفر بوديم. البته اين تعداد را من بعداً فهميدم، وقتي که به ورقه­اي که بيانيه را رويش نوشته بودم نگاهي انداختم. اين بيانيه تنها نوشته­اي بود که به علت نبود کامپيوتر با دست نوشته شده بود. من تلاش کردم که خواسته­ها را به طور اختصار و در چند سطر بنويسم و جاي سفيد براي امضا باقي بماند. اما پيروزي سريع و غير منتظره باعث شد تعدادي از طرفداران مبارک و سياست­هاي او سوار موج شوند و در صدر وقايع قرار بگيرند. بعد هم که افسانه­پردازي­ها شروع شد. يکي از اين افسانه­ها ماجرايي بود که خانمي با افتخار براي من تعريف مي­کرد. روزي در قهوه­خانه "پر" به مناسبت تولد يکي از دوستان نشسته بوديم که آن خانم با آب و تاب داشت مي­گفت از کساني بوده که به وزارت فرهنگ حمله کرده­اند. اين در حالي بود که من نه روز اول و نه روز بعد او را ميان جمع کوچکمان نديده بودم. وقتي تعريف مي­کرد من با لبخند به او نگاه مي­کردم و او فکر مي­کرد که دارم حرفهاي او را تحسين مي­کنم. در آن صحنه من مثل کسي بودم که دو شيء متضاد – مثلاً آبجو و کيک شکلاتي – را باهم بالا مي­اندازد.
طبق معمول، عکسي از آن تحصن ندارم، جز يکي که اسامه عفيفي با تلفن همراهش از من انداخته بود. آن هم زماني که "سهير المرشدي" داشت بيانيه­اي را که تازه نوشته بودم، قرائت مي­کرد. در همان گيرودار نورافکن­ها و دوربين­ها از کساني که دوست داشتند نام و عکس­شان در پرونده تحصن ثبت شود، فيلم و عکس تهيه مي‌کردند و در واقع محل آزموني بود براي کساني که ترجيح مي­دادند در سايه باقي بمانند و انس و الفتشان باقي ماندن در ازدحام ايمان آورندگان به راه انقلاب بود و پز نمي­دادند که ما بوديم که حمله کرديم و گرفتيم. من از آنجا بار ديگر به خيابان رفتم و در حالي که ياد ابوذر غفاري با من بود داشتم حرفهاي شاعري سومري را در ذهن مرور مي­کردم که در قديم گفته بود:
"ما شاعران، رانده­شدگان جهانيم."
حال، که چهار سال از آن زمان گذشته است، تازه دريافته­ام که در اين مدت خيلي قلم زده­ام. من در تاريخ هشتم ژانويه 2011 نوشتن رمانم با عنوان "تکخال" را به پايان رسانده بودم. بعد از اين تاريخ ماجرا شروع شد و به سرعت توفان اتفاق افتاد و همه را غافلگير کرد. من فکر نمي­کردم حتي بعد از برکناري مبارک چيزي درباره انقلاب بنويسم. من مانند هر شهروند معمولي ديگري در اين حرکت شرکت کرده بودم؛ نه ادعاي پيشگويي انقلاب را داشتم و نه اين که ماجراي ليلي به وصل مي­انجامد. در کتابم با عنوان "اينک انقلاب: يادداشت­هاي روزانه از ميدان التحرير" پيش از يادداشت­ها فصلي نوشته­ام با عنوان "راهي به انقلاب، با عرض پوزش از شهروندان مصري". در اين فصل يادداشتي را که در تاريخ سه­شنبه 25 ژانويه 2011 در صفحه فيسبوکم نوشته بودم، بازخواني کرده­ام. در آنجا نوشته بودم: "در قديم­ترين کشور جهان که نظام اداري­اش عمري 4600 ساله دارد، وقتي حوادثي مانند سالهاي 1977 و 1986 روي مي­دهد ناگهان نظام سياسي­اش به اسفنجي مبدل مي­شود و بر آن مي­شود که تظاهرات و اعتراضات را بمکد و از بين ببرد. حال، براي خروج از اين تنگنا پيشنهاد مي­کنم عقلاي قوم مثلاً طوماري با ده ميليون امضا تهيه کنند و در آن تعهد کنند که چنانچه رئيس کناره­گيري کند، در امان باشد و حتي در کشور بماند و نه تعقيب قضايي شود و نه جوک و لطيفه­اي پشت سرش گفته شود".
من آن فصل مقدماتي کتاب را با اين جمله تمام کرده بودم که "اعتراف مي­کنم که من به قدرت ملت مصر– غول خفته­اي که قيام کرد – به اندازه کافي خوشبين نبودم. لذا عذرخواهي مي­کنم"!
هيچگاه درخواست­ها براي نوشتن درباره انقلاب مرا وسوسه نکرد. من از نوشتن و صادقانه نوشتن لذت مي‌بردم و چه بسيار اتفاق مي­افتاد هنگام نوشتن اشکم سرازير مي­شد. من نه کارمند انقلاب بودم و نه کارمند نوشتن. من خودم بودم و داشتم از دلمشغولي­ها و بيم و اميدها مي­نوشتم. من در سکوت کار مي­کردم و برايم مهم نبود که مثلاً اولين کتاب يا اولين رماني که درباره اين هجده روز سرنوشت­ساز منتشر مي­شد کار من باشد.
دلمشغولي من هنگام نوشتن انعکاس جانمايه آن روزها، روزهاي معصوميت، بود. اين نوشته­ها که در کتاب "اينک انقلاب" گرد آمده است، در اوج صداقت نوشته شده و گواهي براي تاريخ است و افتخار مي­کنم که آن را در دست راستم بگيرم. در واقع "اينک انقلاب" مرحله ديگري از کتابي ناتمام است که من از آگوست 2010 شروع کرده بودم و به آن عنوان "حرفهايي براي رئيس جمهور پيش از خداحافظي" داده بودم. من به هنگام نوشتن اين کتاب، دو کتاب در ذهن داشتم يکي "در جست­وجوي سادات" نوشته يوسف ادريس، و ديگري يادداشت­هاي روزانه بغداد: از 1975 تا 1980 نوشته صافي نازکاظم.
من نوشتن را روزي شروع کردم که هنوز وحدت و اشتراک در هدف مصري­ها پا برجا بود و هنوز به نقطه افتراق و ستيز براي دستيابي به قدرت نرسيده بودند. من به قصد مهرباني مي­نوشتم چرا که نويسندگي عموماً نشأت گرفته از روحيه محبت است و چنانچه اين روحيه را از دست بدهد به کلامي خشک و بي­روح و معمولي تبديل مي­شود. قصد من از نوشتن انتقاد يا انتقام نبود. زيرا نويسندگي والاتر از تسويه حساب است. من خودم را ملزم کرده بودم که نهايت دقت را به کار ببرم و چيزي را بنويسم که مي­دانم يا مي­بينم و مي­شنوم و هر اتفاق را با نام و نشان يادداشت کنم و درباره قهرمان­سازي­هاي دروغين قلم­فرسايي نکنم. من خودم را در بارگاه خدايان قديم مي­ديدم. در بارگاه ماعت و تحوت، واوزير و ايزيس. چشمانم را بسته بودم و اعتراف مي کردم. همه چيز و همه کس را با مشخصات کامل مي­گفتم. به دوستانم گفته بودم که هيچ شاهدي در دادگاه براي شهادتش پول نمي­گيرد. گفته بودم که مي­خواهم کتابم را هرچه زودتر منتشر کنم حتي اگر ناچار شوم که در تيراژ يکصد يا دويست نسخه و با هزينه شخصي اين کار را انجام دهم و مجاني ميان مردم توزيع کنم. من قصد دارم اين کار را همين الآن و در زمان حيات کساني انجام دهم که از آنها نام برده­ام. البته من قاضي نيستم و براي کسي يا مسئله­اي حکمي صادر نکرده­ام و آن را به عهده مخاطب و روزگار گذاشته­ام. من فقط جزئيات ديده و شنيده شده را رصد کرده­ام و به عنوان شاهدي عمل کرده­ام که قسم خورده دروغ نگويد که هر کس دروغ بگويد گناهکار است.
من بعداً دريافتم که خداوند مرا و کتابم را بيش از آنچه فکر مي­کردم دوست دارد. کتاب من در زماني که آن افراد – که شاهدان دروغين عصر مبارک بودند- هنوز حيات داشتند و رفته رفته مي­مردند، به صورت پاورقي منتشر شد. بعد کتاب شد و از آنجا که بسيار ارزان قيمت عرضه شده بود، در عرض چند روز ناياب گرديد. کتاب چهارصد صفحه­اي فقط چهار پوند يا چيزي حدود نيم دلار قيمت خورده بود. اما چاپ دوم هم نشان داد که کتاب من از يک شهادت فراتر رفته و به کالايي ناياب چهل تا پنجاه پوندي رسيده است.
من از شهروندان مصري عذرخواهي کرده­ام چرا که مانند بسياري از مردم، آن اوايل ترسيده بودم که با انقلاب همراه شوم. ترسيده بودم مبادا توفاني از هرج و مرج باشد که چيزي سالم باقي نگذارد. اما انقلاب در روزهاي اولش نشاني از معصوميت با خود آورده و داشت از گوهري تمدني پرده بر مي­داشت که حسني مبارک و روزگارش آن را با مردابي عفن و پر از جلبک مسموم پوشانده بودند. مردابي که بسيار کسان سعي کرده بودند، به طور فردي از آن نجات يابند. نقطه دشوار و مبارزه­طلبانه براي من آنجا بود که چيزي که مي­نويسم شايستگي نام انقلاب را داشته باشد و به خلاقيت­ها و معصوميت­هاي آن شبيه باشد. من بايد "از درون انقلاب" مي­نوشتم نه "درباره­ي انقلاب". من بايد ازهر آنچه که ديگران از بالا مي­بينند از درون و از جايي که دوربين­ها نمي­توانند بگيرند، شروع مي­کردم. بايد روحيه­اي را نشان مي­دادم که مردم را به سمتي کشانده بود که رؤياها و ترسها و تب و سيگار و نان و چاي و خنده و اميد و اشتياق براي موقعيتي امن را با هم قسمت کنند. موقعيتي که مرد جوان همسر يا دلبر خود را به درون ازدحام مردم ببرد و هيچ بيمي به دل راه ندهد. چرا که آنها خود را در ميان خويشان خود مي­بينند حتي اگر نام و نشانشان را ندانند. من چشمانم را بستم و نوشتم. يقين کرده بودم کسي که آماده شهادت دادن است حق ندارد که حساب و کتاب کند. من عبارتي را که بعضي از افراد نااميد از باب شجاعت دروغين بر زبان مي­آورند دوست ندارم. عبارتي که مي­گويد " من چيزي براي از دست دادن ندارم". من خيلي چيزها براي از دست دادن داشتم که اصولاً چيزهايي نبودند که بشود خريد. بر همين اساس من صراحت در گفتار را تا حداکثر ممکن بالا برده بودم.
من اکنون که اين يادداشت شهادت‌گونه را مي­نويسم دريافته­ام که در اين باره بسيار نوشته­ام و چشم به راه روزي هستم که ديگر از نوشتن درباره اوضاع عمومي دست بکشم و به نوشتن رمانم برگردم؛ رماني که در ژانويه 2014 استارت زدم و چند صفحه­اي را نوشته­ام. چرا که در حقيقت سياست دلمشغولي من نيست اما درگيرودار اوضاعي که عقل از سر آدم مي­پراند و کسي که نسبتي از باور همراه داشته باشد خدايي مي­کند، نمي­توانم ساکت و بي­خيال بمانم و گوشه دنج براي خودم پيدا کنم. اين در حالي است که دست طوفان مي­رود که ريشه­هاي انقلاب را بخشکاند و پليس به تلافي شکست و اهانتي که در روز "جمعه­ي خشم" ديده، وحشي‌گري­هاي خود را از سر گرفته است.
من اميدوار هستم که نوشته­هايم درباره­ي اوضاع عمومي مصر، تاريخ مصرف­دار نباشند و بتوانند مخاطب را جذب کنند. من اصلاً به راهنمايي کردن يا گمراه ساختن مخاطب هيچگونه تمايلي ندارم و فقط شک و ترديدهايم را پيش روي او برهنه مي­کنم. چرا که اصلاً در زمره "اهل يقين" از هيچ نوعش نيستم. نه ديني، نه ملي، نه انقلابي، و نه انساني. آنها کساني هستند که براي خود حق صدور فتواهاي تکفير ديني و ملي و انقلابي و انساني قائل مي­شوند. ما در چنين روزگاري هستيم که سخن­گويان به نام اسلام فتواي تکفير صادر مي­کنند و سخن­گويان به نام سياست از پشت تريبونها حکمت و احکام اشاعه مي­دهند. ژرژ دوامل در کتاب خود با عنوان "دفاع از ادبيات" که در سال 1936 منتشر شده درباره "لذات سياست" ما را بر حذر مي­دارد و مي­گويد: "در فرانسه سياست و عشق دو لذت فقيرانه است. دو لذت مجاني. زيرا اگر قهوه بخواهي بايد پول بدهي. اما در برابر سياست نيازي نيست چيزي بپردازي. سياست سرمست مي­کند، احساسات بر مي­انگيزد و اتفاقات نامترقبه بار مي­آورد... سياست همه آزمندي­هاي بشري و بخصوص منحط­­­­ ترين آنها را به انقياد خود مي­گيرد و بر همين اساس غنيمتي خوش­رنگ و لعاب براي جانهاي تهي است."
آنچه که اکنون در مصر، و شايد تمام جهان عرب، لمس مي­کنم، مرا به ياد گفتة فرانسوا تروفو مي­اندازد. آنجا که مي­گويد "هر آدمي دو شغل دارد، يکي حرفه اصلي خودش و ديگري منتقد سينمايي" است. من علي رغم پيگيري مدام اوضاع و بيم و اميدهاي انقلابهاي عربي، هنوز نتوانسته­ام به طور قطع و يقين حکمي صادر کنم. اما در عجبم که برخي از مستشرقان عرب همين که خبري يا شايعه­اي به دست مي­آورند، بدون هيچ تحقيقي درباره صحت و سقم آن، با جرئت تمام و يقين غبطه­انگيزي حکم صادر مي­کنند. اما همين جرأت و يقين وقتي هم به حقيقت اوضاع درباره کشوري يا مکاني که رسانه­هايش مورد حمايت مالي خليجي­هاست مربوط باشد، بسيار ناقص و ابتر جلوه مي­کند. ژرژ دوامل ( 1966-1884) حق دارد که بگويد "سياست را براي سياست پيشگان بگذاريد... ملتي که يا به رضايت يا اکراه بهترين وقت خود را به مسائل سياسي اختصاص دهد، به نظر من به فروپاشي مي­انجامد... تب سياست به کساني رسيده است که بايد به دليل تمايلاتشان از آن دور مي‌ماندند... اين اختلال عميق در زندگي اجتماعي ما بسيار خطرساز است." بله اين دردي خطرناک است. من وقتي که درباره اوضاع عمومي مي­نويسم، از شرح و تفسير اخبار و حوادث گذرا که مانند موادي آتش­زا اعصاب و روان آدم را از هم مي­پاشد، خودداري مي­کنم. معمولاً به جست­وجوي انديشه­هايي مي­روم که چنين حوادثي را پديده مي­آورند همچنين به سمت توهين به ملت يا افراد نمي­روم حتي زماني که از شخصيت­هايي حرف مي­زنم که به نوعي با افکارشان شعله­هاي فتنه را افروخته­اند مانند محمد بن عبدالوهاب، و حسن البنا، و سيد قطب. و البته، راست جويي من چه بسا باعث شده که از ديگراني خارج از چارچوب دست راستي­هاي ديني هم انتقاد کنم.
اين اختلال رواني که اخواني­ها و سلفي­ها به آن دچار شده­اند، دامن چهار تن از نمايندگان غير مذهبي انقلاب را نيز فرا گرفت. اين چهار نفر هر کدام فکر مي­کردند که در گرفتن زمام امور رياست مصر حق بيشتري دارند و به گردن انقلاب حق دارند. آنها نپذيرفتند که جمع شوند و از ميان خود يکي را برگزينند و فکر مي­کردند که در حق انقلاب خوبي مي­کنند درحالي که هر چهار نفر شکست خوردند و تمام تلاش آنها بر باد فنا رفت. آنان به بيانيه­اي با عنوان "پيش از فوت فرصتها. پيام به چهار نامزد چپ و دموکرات" گوش ندادند. اين بيانيه را احمد الخميسي نوشته بود و بيش از پانصد تن از روشنفکران و شهروندان غيور و حامي انقلاب و وطن پاي آن را امضا کرده بودند. در اين بيانيه آمده بود "ضروري است از ميان شما چهار نفر يکي را انتخاب کنيد تا تمام صداهاي ممکن براي مقابله با تاريک­فکران، از پراکندگي رهايي يافته و يک جا جمع شوند. اگر جمع شويم و به هر دليلي نامزد ما پيروز نشود، آن وقت مي­توانيم بگوييم خلوص داشتيم و تلاشمان را کرديم... ما پيش از فوت فرصتها از شما مي­خواهيم که يک نفرتان را انتخاب کنيد به خصوص که برنامه ارائه شده هر چهار نفر به هم نزديک است و اختلاف فاحشي ندارد. اما اگر چنين کاري نکرديد و هر کدام ترجيح داديد که به کرسي رياست چشم بدوزيد، از شما مي­خواهيم که از اين پس براي ما از چپگرايي و دموکراسي و اندوه وطن سخنان غرا بر زبان نياوريد. چرا که الآن تمام اين حرفها در ترازوي شماست و اگر اين کار را نکنيد، و به خواسته مردم اهميت ندهيد، و هر کدام در درياي توهمات خود غرق شويد و فکر کنيد شما به تنهايي و با تلاش و معجزه پيروز مي­شويد، در اشتباهيد. شما اگر روي يک نامزد توافق نکنيد، حتماً يا "احمد شفيق" که نماينده مبارک بر کنار شده است، يا "محمد مرسي" نماينده جريان واپس­گرا پيروز انتخابات خواهند بود. شما در آن صورت تمام مسئوليت شکست را بر عهده خواهيد داشت و هيچکس نه جمع و نه فرد از شما نمي‌پذيرد که بگوييد تقلب شده، يا قدرت سرمايه، يا خريدن برگه رأي باعث اين شکست شده است. چرا که شما از همين گام اول انشعاب کرده­ايد و حقوق خود و ما را هم ضايع مي­کنيد... آقايان: ابوالعز الحريري، حمدين صباحي، هشام البسطويسي، خالد علي، اي نامزدان جريانهاي چپ و دموکرات، شما هميشه در سخنانتان از گوش دادن به حرف مردم دم مي­زنيد حالا اين صداي مردم است که به شما هشدار مي­دهد. آيا اين صدا را مي­شنويد و لطف مي­کنيد که به آن جواب دهيد؟".
احمد خميسي، در روز 13 ماه مه 2012، اين بيانيه را براي هر کدام از چهار نامزد انتخابات رياست­جمهوري فرستاد، اما به هيچکدام نرسيد. شايد هم رسيد اما هر چهار نفر فکر مي­کردند که پيروز انتخابات خواهند بود. در روز 28 ماه مه 2012 نتايج انتخابات به اين شرح اعلام گرديد: ابوالعز الحريري 40090 رأي، هشام البسطويسي 29189 رأي، خالد علي 134056 رأي، محمد مرسي 5764952 رأي و احمد شفيق 5505327 رأي. بعد از اين ماجرا يکي از شوخي­هاي بي­مزه­اي که اتفاق افتاد اين بود که طرفداران "صباحي" همان شب، و همچنين خالد علي دست در دست کمال خليل، به ميدان التحرير پا گذاشتند. اين دو بازنده، خجالت هم نکشيدند و به نتيجه انتخابات اعتراض کردند؛ نتيجه­اي که اميد ميليونها نفر را براي دستيابي نماينده واقعي­شان به کرسي رياست بر باد داد.
اعتراض به نتيجه انتخابات بيشتر به يک شوخي شباهت داشت و در واقع رد صريح دموکراسي بود که شرمساري راستگرايان ديني و دموکراتيک را به يک اندازه بر ملا کرده بود. اما عجيبتر از اين، اقدام ديگري بود که در تصور هم نمي­گنجيد. اين اقدام پيشنهادي بود که از محمد مرسي مي­خواست به نفع حمدين صباحي کنار برود تا دور دوم انتخابات ميان صباحي و شفيق برگزار شود!
بر صاحب اين قلم دشوار است که از اين هياهو در امان بماند. هياهويي که به نظر من هم دست جريان راست ديني و هم غير ديني را رو کرد و نشان داد که هر دو جريان واپس­گرا هستند. و اين از خوبي­هاي انقلاب بود که ملت را آبديده کرد وبه آن آگاهي عميق بخشيد و اين خباثت را که مثل کف از آب دريا جدا مي­شود، به خوبي نشان داد.
حال که به پشت سر نگاه مي­کنم مي­بينم که "مقالات هفتگي" اي که نوشته­ام از شکسته شدن قلبم جلوگيري کرده­ است. اين نوشته­ها به من حاشيه امني مي­دهد که باعث مي­شود در گل و لاي سياست فرو نروم. احمد مستجير، در ژوئيه 2006 وقتي نتوانست تجاوز اسرائيل به لبنان را تحمل کند، از غصه دق کرد. وقتي هم که مدکور ثابت اميدش را به رهايي مصر از دست داده بود و مي­ديد که بيست سال زمان مي­کشد که مصر به راه راست برگردد، در حسرت و از غصه حکم اخواني­ها، در ژانويه 2013 از پاي درآمد.
من اکنون لحظه شماري مي­کنم که مأموريتم به عنوان سردبير مجله "الهلال" به پايان برسد. منتظرم که از نوشتن مقاله چشم بپوشم، منتظرم مصر که با انقلاب خود سرگردان است، بازگردد. منتظرم که به نويسندگي بر گردم. و حال، تا فرا رسيدن اين زمان نمي­خواهم سرنوشتي مانند خليل حاوي پيدا کنم.
سعدالقرش دبیر مجله ادبی الهلال در مصر است که یکی از قدیمی ترین و معتبرترین نشریات ادبی در جهان عرب محسوب می شود. او کتاب های بسیاری نوشته و اخیراً نیز کتاب «انقلاب کنونی» از او منتشر شده است.

فرید مهدی زاده :ترجمه

کلیه حقوق محفوظ برای انستیتو گوته – اندیشه و هنر
مه 2015

    Andishe va Honar بصورت صفحات الکترونیکی :

    Andishe va Honar بصورت صفحات الکترونیکی :

    را بصوورت صفحات الکترونیکی با خود همراه داشته باشید  Andishe va Honar.
    برو به بارگیری...

    Bestellen

    فرم درخواست

    اعضای سازمانی یا افرادی که ساکن مناطق ایبرو - آمریکایی زبان هستند و در بخش روزنامه نگاری یا فرهنگی فعال هستند می توانند به صورت رایگان عضویت دریافت کنند.
    به فرم درخواست...