آموزش و پرورش

دربارة فکر و فن

فکر و فن (اندیشه و هنر) مجله‌ای فرهنگی بود که از سال ۱۹۶۳ تا ۲۰۱۶ توسط انستیتو گوته به منظور توسعه مبادله فرهنگی بین آلمان و کشورهای اسلامی منتشر می‌شد.با انتشار آخرین شماره تحت عنوان «آوارگی» (شماره ۱۰۵) در پاییز ۲۰۱۶، رسیدگی و به روز رساندن نشریه به صورت آنلاین نیز قطع شد. .

رؤیای مدرسه
داستان کوتاهی از پاکستان

دانش آموزان مدارس اسلامی با چه نگرانیها و مسائلی مواجه اند؟ اصلاً چرا مدرسه وجود دارد؟ در داستان کوتاه زیر تلاش شده است که گامی به سوی تبیین این پدیدۀ پیچیده برداشته شود.

صدای مبهمی سالک را در نیمۀ شب از خواب پراند. عرق بر پیشانیش نشسته بود. چه اتفاقی افتاده؟ ناگهان صداهای پا و روشنایی تندی بر خوابگاه حاکم شد. به زوزۀ سگها و صدای ریکشاها توجهی نداشت. با ترس و کنجکاوی از لای در اتاقش در طبقۀ اول دزدکی به بیرون نگاه کرد. آن سوی نرده سربازانی را دید که با هجوم غافلگیرانه همه جا را بازرسی می کردند، مانند سگهای ردیاب در حیاط وسیعی که دور آن را درِ ورودی و دیوارهای سفیدکاری شده و درهای نُه اتاق و مسجد فراگرفته بودند، پاورچین می گشتند.

سالک پریشان و آشفته ماجراهای مسجد قرمز «جامعه حفصه» را به خاطر آورد که به صورت نشانۀ پایداری اسلامی در حافظه اش حک شده بود. و اما اکنون علت حضور نظامیان در اینجا چه بود؟ چند لحظه بعد سربازان دو نفر از طلاب را از راهروهای این مدرسۀ بزرگ شهر به بیرون بردند: عزت دوست ترکمنی او از طبقۀ سوم که در آن طلاب بزرگسال اقامت داشتند و مسعود از طبقۀ اول.

سالک با ناراحتی هم اقاقی های خود را بیدار کرد و ماجرا را به آنها خبر داد. نومیدانه به گمانه زنی دربارۀ علت این رویداد پرداختند. عبدالمصطفی که عاشق کتابخوانی بود و از خانوادۀ بازرگانان معتبر برخاسته بود، احتمال می داد که اقدامات انضباطی در جریان است. مدرسۀ آنها نیز مانند جامعه حفصه که متفقین «جنگ با تروریسم» آن را با خاک یکسان کرده بودند، در کانون توجه عمومی قرار داشت. نظامیان با قدرتنمایی ثابت کردند که هر وقت بخواهند به آموزشگاههای خصوصی نیز یورش می برند. ظاهراً مدارس دینی موجب ناخشنودی فزایندۀ شده بود، نه تنها در پاکستان که از لحاظ تعداد جمعیت مسلمان دومین کشور بزرگ در جهان به شمار می رود. فقط در این مدرسه بیش از 1000 طلبه وجود داشت. سالک پس از توضیحات عبدالمصطفی از خود می پرسید که اینها چه کسی و چه چیزی را می خواهند به انضباط درآورند. نمی توانست تصور کند که مدرسۀ او ممکن است مهد تروریسم باشد. پنج هم اتاقی پس از وضو و نماز صبح برای همشاگردی های دستگیرشدۀ خود دعا کردند و باهم به آشپزخانۀ نزدیکی رفتند. امروز نان بربری و ماست آبکی به زحمت از گلوی طلبه هایی که هر روز صبحانۀ فقیرانه را با ولع خاصی می خورند، پایین می رفت.

معلمشان شاه نورانی که «شلوارکمیز» خاکستری به تن داشت آنها را سر درس خواند. معلم عمامه اش را تا پیشانی پایین کشیده بود و شالی شانه های باریکش را پوشانده بود. خرده نانهایی از صبحانه در ریش حنایی اش به چشم می خورد. طلبه ها چهارزانو روی حصیرهایی جلو او نشستند. رحل قرآن و میزهای کوتاه را نجار همسایه ساخته است. معلم بلافاصله وارد موضوع درس شد، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است. درس صرف و نحو از ساعت قبلی ادامه یافت. تسلط بر زبان در این مدرسه اهمیت خاصی داشت. با تدریس قواعد صرف و نحو می خواستند طلاب را آماده کنند که بتوانند قرآن و علم منطق را که برای حقوق اسلامی حائز اهمیت بودند درک کنند. شاه نورانی با نگاهی به طلاب دریافت که ناآرامی شدیدی آنها را آزار می دهد. به نظر می رسید که از خود می پرسند: صرف و نحو و منطق چه ربطی به یورش شبانه دارد؟ آیا مدرسه با توطئه ای درگیر شده است؟

سالک نمی توانست فکر خود روی موضوع درس متمرکز کند. بیشتر به عزت سفیدپوست و بلوند و ظریف اندام می اندیشید. سالک او را هنگام درس ازپشت ستونهای دور حیاط درونی پنهانی تماشا کرده و عمیقاً به چشم هایش نگاه کرده بود. عزت با خواندن اشعاری از ابونواس و عمر خیام درگوشش او را مفتون خود کرده بود، بدون محرم راز و پنهانی. سالک هم هنگامی که او اشک می ریخت، شریک غمش شده او را تسلی داده بود. پدر عزت مانند بسیاری از مجاهدان دورۀ جنگ سرد در افغانستان کشته شده بود، بین سالهای 1986 و 1994 هنگامی که آمریکا با صرف 50 میلیون دلار کتابهای درسی برای مدارس دینی تهیه می کرد تا جهاد علیه اتحاد شوروی را پیش ببرد. از آن پس، چند تن از طلاب مدرسه در کشمیر و بوسنی راه بهشت را یافته بودند.

پس از درس، سالک اطلاع پیدا کرد که عزت گویا به همکاری مسعود یورشی به آکادمی نظامی واقع در منطقه مرزی را برنامه ریزی کرده بود، مسعود از میان پختون ها (پشتون) های افغانی برخاسته که در معرض حملات «جنگ با تروریسم» هستند. شاید عزت فقط می خواسته از متجاوزانی انتقام بگیرد که این همه درد و رنج بر او تحمیل کرده اند. سالک امیدوار بود که انگیزه های تروریستی در کار نبوده باشد.

روز بعد، با احساس درماندگی نزد پدرش رفت که با وجود تعلقش به کاست بافندگان ازطبقۀ انصار به شمار می رفت. طبق شجره نامه نسب اش به انصار پیغمبر در مدینه می رسید. رانندۀ شخصی یک افسر پلیس بود. وقتی که سالک وارد منزل شد سه خواهر او را از خوشحالی در آغوش گرفتند. مادرش برای استقبال او تعویذی بگردنش آویخت. همه بدقت به حرفهایش گوش دادند. سالک با دیدن دود سیگار در فضای منزل فهمید که پدرش نیز حضور دارد. وارد آشپزخانه شد و دید که پدرش جلو آیینۀ رنگ رفته ای ریشش را می تراشد. پدر پنجاه ساله در حالی که به سیگار پک می زد، عامرانه به او گفت که باید تحصیل خود را در مدرسه ادامه دهد و با آموزش عالی شایستگی لازم را برای ورود به مدارج پایین ارتش کسب کند. مدارج عالی بهرحال به دانش آموختگان آکسفورد و کمبریج اختصاص یافته بود. برادر بزرگ سالک قابل اعتماد نبود. او از مدارس دولتی به صحنۀ مواد مخدر راه یافته بود. پدر با عصبانیت به سخنان خود خاتمه داد. سالک سنگینی باری را که بردوشش گذاشته شده بود، احساس می کرد. سه خواهر مجرد داشت که یکی از آنها تقریباً فراسوی سن ازدواج بود. انتظارات پدر او را عصبانی و تحریک می کرد. مسئلۀ عزت فکرش را مشغول کرده بود. سرانجام با اوقات تلخی به مدرسه برگشت. در کنار ستونها جلال الدین معلم مدرسه را دید که با حرکات دست و سر با جوانانی که دورش را گرفته بودند بحث می کرد. کلمات عدالت و ظلم و دعوت و جهاد و جماعت و جیش به گوشش خورد. معلم ناگهان با مشت گره کرده بر روی میز کوچک کوبید. وقتی که جلال الدین چشم های آتشین سالک را دید سکوت کرد. سالک پیش خود فکر کرد: سکوت هم نوعی وسیلۀ ارتباط است. ناآرامیش شدیدتر شد. قبل از نماز مغرب عزت گردش کنان به حیاط مدرسه آمد، با لباس معمولی و حرکات خاص خودش. طلاب و معلمان با تعجب استقبال گرمی از او کردند و در آغوش گرفتند و خدا را شکر گفتند. سالک به سوی او شتافت، از شنیدن بوی خوش عزت دلش آرام گرفت.

هنگام وضو کنار هم ایستادند. صدای عزت در اثر شرشر آب نا رسا بود ولی لرزش سوراخهای بینی اش خشم او از رفتار نظامیان نشان می داد. درگوشی به سالک گفت که رفتار متجاوزانۀ مسؤلان دولتی قابل تحمل نیست و باید با آنها به مبارزه برخاست. سالک دست پاچه سر بلند کرد. یعنی چه؟

سالک و عزت شانه به شانه با سایر طلاب نماز خواندند. هنگام خوردن عدس پلو از بشقابهای فلزی، عزت نگاههای کنجکاوانه را به سوی خود جلب می کرد. سالک درحالی که با دست لرزان مقداری برنج و عدس را بین انگشتان شست و سبابه و میانی گرد می کرد از خودش می پرسید که این نگاه ها چه معنایی دارد. اگر از افکار عزت خبردار می شدند مانند او می ترسیدند؟ آن شب خواب به چشمان سالک نیامد.

شاه نورانی علیه جلال الدین

فردا طبق معمول سر درس رفت. شاه نورانی ریش سرخ دستهای خود را با شال گردن پاک کرد و درس را با داستانی از دورۀ تحصیلش در مدرسه هنگام جنگ افغانستان شروع کرد و در خاتمه گفت: مجاهدان بدون اجری در این دنیا شهید شدند و یتیم هایی بجای گذاشتند که امروز در مدارس درس می خوانند. رفقایش او را در آن زمان به جهاد ترغیب کردند ولی او بالاخره جان سالم بدر برد و برگشت. در حالی که قلم خود را به سوی طلاب گرفته بود ادامه داد: می خواهد که طلاب با قلم پای به میدان بگذارند و نه با شمشیر.

سالک فهمید که معلم چه می گوید: جهاد با ابزار مسالمت نیز مقدور است. نگاهش به سوی منار با عظمت معطوف شد. استاتیک بر عهدۀ خداست، در این بلندیها انسان به خدا نزدیکتر است. کمی احساس آرامش کرد. بعد از ظهر روز بعد سالک خارج از کلاس درس زیر درختی جلال الدین و عزت و دو طلبۀ نا آشنایی از مدرسۀ دیگر را دید که دورهم جمع شده اند. وقتی که به آنها سلام کرد فوراً پراکنده شدند و فقط عزت با تبسمی برلب نزد او آمد. سالک نتوانست کنجکاوی و ناآرامی خود را پنهان کند. سؤالهای زیادی او را آزار می دادند. می خواست بداند که مدارس از چه زمانی ایجاد شده اند. عزت گفت که جواب این سؤال را پیشنماز مسجد می تواند بدهد و دست دوست جوانش را گرفت.

چند دقیقه بعد به مسجد رسیدند. پیشنماز گفت که اولین مدرسه در سال 1067 بنام نظامیۀ بغداد بنیانگذاری شد. علومی که در آنجا تدریس می شد برای تربیت کارمندان دولت و قضات بود. در آنجا همچنین علمی بنام «علم الخلاف»، برای بحث و جدل پدید آمد که آن موقع جزء لاینفک آموزش علم فقه بود. ولی پیشنماز نتوانست به این سؤال پاسخ دهد که آیا این علم به منظور ترویج همزیستی مسالمت آمیز به کار می رفت یا برای آشنایی با حربۀ استدلالی طرف مقابل. آنها به موقع برای برگزاری نماز مغرب به مدرسه برگشتند. سالک که از فرط سؤالهای بی جواب سرگیجه گرفته بود، سر نماز به سجده افتاد.

می خواست مسئله را روشن کند. از فکر اینکه به دیدار مولانا رضوی مدیر مدرسه برود وحشتش می گرفت. وقتی سالک وارد اتاق شد مدیر مدرسه شیروانی سیاهی به تن ورقه های امتحانی را که اتحادیۀ مدارس برای او فرستاده بود، مطالعه می کرد و از لیوانی آب انار می خورد. صدای آهستۀ کامپیوتر به گوش می رسید. دستی بر ریش بلند سفیدش کشید. چشمان خسته اش اماکن متبرکۀ زیادی دیده بود. او به چشمانِ کنجکاو سالک نگریست و جواب داد که علم الخلاف متأسفانه مقبولیت عامه نیافت. از نظامیه در همان اوایل بنیانگذاری به عنوان سنگر مستحکمی علیه شیعیان و معتزله سوء استفاده شد. صدای کامپیوتر خاموش شد، برقها قطع شده بود. سالک فهمید که از مدرسه برای مقاصد دیگری غیر از تعلیم و تربیت نیز استفاده می شود.

سالک در حین تحقیق به طلبه هایی از مدرسۀ دیگر برخورد. آنها او را به تمسخر طوطی بهشتی نامیدند. ولی چرا؟ او در حالی که به «دعوت اسلامی»، جنبش قدرتمند تبلیغ دینی برای رستگاری روح مسلمانان، می اندیشید دست به عمامۀ سبز بزرگش برد. یکی از طلاب می خواست او را قانع کند که شیوۀ زندگی سنتی انسان را به انحراف می کشاند. زیارت اماکن متبرکه و شفاعت خواستن از مردگان ریاکارانه و مشمئزکننده است. عرق بر پیشانی سالک نشسته بود. به هیچ وجه نمی خواست به ارتداد متهم شود. ولی چطور می توانست بداند که راه راست کدام است؟

هر چه زودتر فلنگ را بست. نفس نفس زنان به خوابگاه رسید و به اتاقش رفت و ماوقع را به دوست کتابخوانش عبدالمصطفی گزارش داد. او جواب داد به طوری که از نوشته های ابن تیمیه (متوفی به سال 1327 میلادی) برمی آید تکفیر تازگی ندارد. بحث های پرشور دربارۀ تقلید سنت در برابر اجتهاد را از گذشته های دور می شناسیم و اضافه کرد: برای ما پیامبر اسلام همه جا حی و حاضر است. ولی به نظر پیروان سنت مدرسۀ دیوبند که در سال 1867 میلادی نزدیک دهلی بنیانگذاری شده این محبوب خدا به مرگ طبیعی وفات کرده است و بس. سالک بشدت تحت تأثیر قرار گرفت. و اما این اطلاعات به چه کار می آید؟

با این افکار اتاق را ترک کرد. وقتی مولانا رضوی را در حال بستن در اتاقش دید قدمهایش تندتر شد. مدیر می خواست بداند که آیا سالک با جوابش قانع شده است یانه. جوان با آشفتگی از برخوردهای ناراحت کننده با طلاب ناآشنا خبر داد. مدیر مدرسه به مهربانی دست بر شانۀ سالک گذاشت و از برخوردهای داخلی بین مسلمانان که از سال 1980 به خشونت کشانده شده و با وضع قانون راجع به کفرگویی مورخ 1986 شدت یافته سخن گفت. معلم آهی کشید و گفت: مناسبت های این برخوردها مراسم یادبود سالروز فوت یک صوفی (عُرس) یا مراسم تعزیۀ شیعیان یا میلاد نبی (ص) است. سالک اندکی مردد ماند و بعد سؤال کرد نمی توان از این برخوردهای خشونت آمیز با علم الخلاف جلوگیری کرد؟ مولانا پدرانه دست بر سر جوان کشید و او را طلبۀ کنجکاو نامید.

وقتی که آفتاب غروب کرد و آسمان رنگ آمیزی شد هنوز چند تن از جوانان در پارک مدرسه بدمینتون بازی می کردند، صدای اذان به گوش می رسید. پرندگان به سوی آشیانه پرواز می کردند و مردم به مسجد می شتافتند.

روز بعد پس از درس، سالک نزدیک اتاق مولانا رضوی ناگهان صدای عزت را شنید و با احتیاط به اتاق نگاه کرد و جلال الدین را نیز آنجا دید. با مهربانی به سالک خوش آمد گفتند و عزت بانگاه تشویق آمیزی او را می نگریست. مولانا از مقدمۀ ابن خلدون دانشمند قرون وسطایی (متوفی به سال 1406) سخن می گفت. او علوم را به نقلی و عقلی و دینی و دنیوی تقسیم کرده بود. علوم نقلی برمی گردد به شریعت ملهم از قرآن و سنت نبوی. علوم کمکی دیگری مانند صرف و نحو نیز جزو آنهاست. علوم عقلی مانند منطق و فلسفه و نجوم و طب، ریاضیات و مابعدالطبیعه مبتنی است همچنین بر سنت دیگران، بر جهان بینی غیر اسلامی. جلال الدین با حالت عصبی سینه صاف کرد.

مولانا رضوی ادامه داد: فرق بین این دو سنت علمی از منابع آنها ناشی می شود: علم الهی (اسلامی) و علم انسانی. سالک ریش ناتراشیده اش را خاراند و با ابروان بالاکشیده به عزت نگاه کرد، نگاه عزت متوجه جلال الدین بود. سالک با تعجب پرسید: یعنی در مدرسۀ همسایه فقط علوم نقلی تدریس می شود؟ جواب عزت مورد تصدیق جلال الدین واقع شد: دانش فقط بر علوم نقلی مبتنی است. سالک بار دیگر از این حرفهای متناقض در شگفت شد. مولانا درحالی که به مطب مدرسه نگاه می کرد ادامه داد که علوم عقلی در دورۀ امپراتوری گسترش یافت. تسبیح را بین انگشتان چروک خورده اش گردانید. قانع کردن میلیونها هندی فقط با قرآن مقدور نبود. برای هماهنگ سازی گستردۀ فرهنگی نیازمند عقلیات بودند. جلال الدین به شتاب خداحافظی کرد. عزت به دنبال او راه افتاد. سالک با سرخوردگی برجا ماند.

مولانا رضوی ادامه داد: در هر سه دولت بزرگ اسلامی آن زمان (عثمانی و صفوی و گورکانی) کتابهای مشابهی تدریس می شد: غالباً آثار فلسفی، کلامی و ریاضی. سالک چند لحظه نگاه از او برگرفت و به سخنان عزت اندیشید. مولانا توصیه کرد که خود را بخوبی برای امتحانات آماده کند. متون محدثان معروف آن زمان موضوع امتحان نخواهد بود. به متون متداول همواره شرح و تفسیرهایی افزوده شده است. این متون ثانوی ورود سریع به کانون افکار مبتنی بر زمان و مکان خاصی را مقدور می سازند. سالک آشفته تر از آن بود که بتواند سخنان معلم را پیگیری کند، با خداحافظی اتاق را ترک کرد.

در حیاط مدرسه با عزت مواجه شد که مصراً از او خواست که این قدر با مولانا رضوی ملاقات نکند. سالک در اثرحرافی های او نتوانست از گنجینۀ عظیم سنن علمی ایران و آسیای میانۀ قرون سیزدهم و چهاردم که از مولانا شنیده بود، گزارش دهد. فقط با صدای خفه گفت که می خواهد دورۀ شکوفان مدارس قدیم را دوباره زنده کند. عزت با اوقات تلخی پرسید، مگر می خواهد با پرویز مشرف که به اصرار آمریکا به جنگ مدارس برخاسته، همدستی کند. بعد برگشت و رفت. سر سالک داغ شده بود. عزت چه مسئله ای دارد؟

درس روز بعد خطابه ای بود دربارۀ منطق ارسطویی بر اساس کتاب تشحیذالاذهان فی شرح بدیع المیزان به قلم فضل امام خیرآبادی (متوفی 1828/1244) که خلاصه ای از الرساله الشمسیه فی العقائد المنطقیه و تنبیه فی العلم المنطق کتابهای منطق و کلام از قرن سیزدهم بود. عزت هم حضور داشت. طلاب به دقت گوش می دادند. تبادل نظر پیش بینی نشده بود. سالک با ناآرامی روی حصیرش تکان می خورد. ناگهان خطابه را قطع کرد و پرسید: یورش اخیر پلیس واکنشی بود در برابر خشونت های مذهبی؟ جواب کوتاه این بود که بین منطقیون مدارس اختلاف نظرهایی وجود دارد و دولت هم منطق خاص خود را دارد. سالک زیر نگاههای تند عزت کنجکاوی را ادامه داد و سؤال و جوابهای دیگری را برانگیخت.

سالک تحت تأثیر این سخنان پس از درس دوباره نزد مولانا رضوی شتافت. در زد و وارد شد و بدون مقدمه پرسید آیا طی قرن چهاردهم نیز در مدارس تحولات مشابهی رخ داده است؟ پیرمرد مانند پدری که با غرور به پسر در حال بلوغش می نگرد او را از نظر گذراند و گفت «درس نظامی» به نظامیۀ بغداد برنمی گردد بلکه به ملا نظام الدین (متوفی 1748) از لکنهو. ملا این برنامۀ درسی را با توجه به تحولات سیاسی آن زمان تنظیم کرده بود، زمانی که گروه های میهن پرست پای به عرصۀ فعالیت گذاشته بودند و عقاید خود را ترویج می دادند و می خواستند نظام مالیاتی متمرکزی برقرار سازند و زبانهای خود را یکسان کنند. خلاصۀ کلام، حوزه های حاکمیتی برای خود ایجاد کنند و برای این منظور نیازمند نظام نویی برای ترویج آموزش و پرورش بودند.

سالک روز بعد درحالی که برنامه های درسی را در دست داشت با جلال الدین مواجه شد و از پرسید که علت شهرت بد آموزش مدرسه در رسانه ها چیست و چه اقدامی می توان برای بهبود آن انجام داد. او سالک را دست به سر کرد و او را به کتابخانه فرستاد. آنجا کتابدار کتابی به سالک داد. در آن کتاب آمده بود که در اثر مداخلۀ استعمار و ایجاد نظام آموزشی نو در نیمۀ دوم قرن نوزدهم مدرسه ها نقش خود را به عنوان آموزشگاه عمومی بکلی باختند. سالک در این میان به دستشویی شتافت. چه وقت می خواهند به جای این آفتابه های پلاستیکی فکسنی شیلنگ آب برای نظافت بگذارند. با دست راست شیر آب را باز کرد و با دست چپ خود را شست. بعد دستش را در آب جاری تمیز کرد. پس از بازگشت به کتابخانه مطالعه را ادامه داد: در کتاب نوشته شده بود که استعمارگران برای ترویج مدنیت مأموریت داشتند که اخلاق جهانی را تحقق بخشند. هر کس تسلیم این سیاست نمی شد در حاشیه می ماند. از آن تاریخ به این آموزشگاهها مدارس دینی نیز گفته می شد. یادش آمد که ابن خلدون از دینی و دنیوی سخن گفته است. سالک به نتیجه رسید که مسئله بسیار پیچیده است.

چند لحظه بعد عبدالمصطفی با چند کتاب در دست وارد کتابخانه شد. گویی افکار سالک را از پیشانیش خوانده است، گفت: سی هزار مدرسه در سراسر کشور به دانش افزایی مردم یاری می رسانند و بدین ترتیب کمبودهای مدارس پرهزینۀ دولتی را جبران می کنند و با رحمت اسلامی طبقۀ فقیر را آموزش می دهند. پشت سر عبدالمصطفی، عزت وارد شد و از قفسه کتاب «برخورد تمدن ها» را برداشت و با صدای محکمی گفت: مکاتب فکری متعددی که پس از دورۀ استعمار به وجود آمده باهم سازگار نیستند. این رقابتها را فقط می توان با اسلام حقیقی برطرف کرد. مولانا رضوی که از فعالیت های پیرامون مدرسه نگران شده بود جلسه ای از معلمان برگزار کرد. قرار شد سالک برای آوردن چایی حضور داشته باشد.

مولانا در جمع همکاران به مجلۀ ماهانه که به مناسبت ماه رمضان آینده تازه از زیر چاپ درآمده بود، نگاه می کرد. خیرات و صدقاتی که همسایگان و بازرگانان می دادند در حال رکود بود. ولی انتظار می رفت که معاودین متعدد از منطقۀ خلیج فارس بزودی زکات خود را بدهند. مدارس دینی همچنین از سال 1980 از منابع دولتی نیز زکات دریافت می کردند. این گونه کمک های مالی تقریباً یک سوم درآمد سالانۀ آنها بود.

سالک با شنیدن این سخنان به یاد بناهای باشکوه مدارس افتاد ولی با چندش غذای یکنواخت روزانه را نیز به خاطر آورد. بعد عید قربان به ذهنش خطور کرد که هنوز مدتی به فرارسیدن آن مانده بود ولی این فکر کافی بود که بوی خون پوست قربانی ها را که طلاب مدرسه باید در کنار خیابانها جمع می کردند احساس کند. به مناسبت عید قربان گوشت زیادی برای غذا نصیب شان می شد. شکمش به قاروقور افتاد.

معلمی شاکیانه گفت که وضع نامطلوب مدارس در کشورهای اسلامی نتیجۀ ملی کردن موقوفات است. گرچه علما از آن به بعد متحد شدند ولی نتوانستند نظام آموزشی خود را به صورت پایداری اصلاح کنند. اختلاف نظری که در تعلیم و تربیت به نمایش می گذارند بسیار عمیق است. احزاب سیاسی و مذهبی که اعضای خود را از این مدارس می گیرند اختلافها را دامن می زنند.

مولانا رضوی با سرفۀ کوتاهی حرفهای او تصدیق کرد و دست راست را بر صورت خسته اش کشید و ناگهان تکان خورد وقتی که یکی از همکاران گفت که مدارس دینی در محیط خاص خود پدید آمده اند و غالباً ترک تحصیلی ها را، کسانی را که مقبول جامعه نیستند، در دامن خود می پذیرند. مساجدی که به آنها پیوسته اند و تعداد آنها در پاکستان تقریباً به یک میلیون می رسد مراکز مهم بسیج عمومی هستند.

ناگهان رشتۀ افکار سالک پاره شد. درست شنیده بود؟ او جمعۀ گذشته شاهد بود که چگونه واعظ در خطبۀ نماز سخنان تحریک آمیزی به زبان آورده و مسلمانانی را که با او اختلاف نظر داشتند تکفیر کرده بود. گویا درسهای دینی و خطبۀ نماز جمعه از مسائل مورد اختلاف بودند و معلمان در جبهه های مختلف می جنگیدند.

ریش سرخ وارد سخن شد و گفت که نوسازی جهانی می خواهد نوعی ضوابط عمومی در جهان اعمال کند و با این اغراض مقاومت نیروهای محلی را برمی انگیزد. طرفی می خواهد حاکمیت دولت را گسترش دهد و طرف دیگر بر استقلال فرهنگی و سیاسی خود پافشاری می کند. تعداد زیادی از مدارس به مبارزه با دولت برخاسته اند و برای دریافت سهمی از منابع اندک باهم دیگر رقابت می کنند.

مولانا رضوی از جا بلند شد و با صدای جدی گفت که مدرسۀ او از زمان بنیانگذاری به آموزشگاه نمونه ای تبدیل شده است و او هر چه از دستش برآید خواهد کرد تا این روال تغییر نکند. جوانان آموزش و آیندۀ پیشرفته ای لازم دارند. چشمهای خسته اش را که زیر ابروان پرپشت پنهان بودند، مالید و با صدای مطمئن ادامه داد: ولی اصلاح برنامه برای آموختن تمدن و اصلاح جامعه کافی نیست، تعالیم هم باید اصلاح شوند.

سالک علناً می دید که جلال الدین برآشفته است. توی دلش می پرسید که چه اش است، ولی نمی خواست جواب احتمالی را بداند. مولانا ادامه داد: ورود به بازار کار مسئلۀ بزرگی برای جوانان است. علاوه برآن، ایدئولوژی سلفی روبه رشدی که آثار ظاهری آن در شکل ریش و لباس معاودین خلیج فارس دیده می شود، پدید آمده است. آنها با سرمایه ای که با کار پرزحمت جمع آوری کرده اند وارد بخشی از بازار کار می شوند که سابقاً گروههای دیگر جامعه در آن اشتغال داشتند. به نظر او برخوردهای خشونت آمیز بین سنیان و شیعه یان قرینه ای بر آن است. معلوم است که عوامل خارجی در تحریک آنها دست دارند.

مولانا رضوی در حالی که رنگ صورتش سرخ شده بود گفت: مسئله وقتی پیچیده تر می شود که افراد ناوارد و غیرروحانی که این جنبش های پایداری را رهبری می کنند به اظهارات کلامی علمای شهیری استناد می کنند. چه بسا تبهکارانی هم به این مقامات می رسند که مدارس دل خوشی از آنها ندارند ولی آنها را تحمل می کنند، صرفاً به خاطر اینکه از کمک های مالی آنها برخوردارند. وقتی مولانا به نقل قول از یک کتاب انگلیسی پرداخت، عرق بر پیشانی جلال الدین نشست. در این کتاب آمده بود که حتی می توان در ساختارهای سنتی مانند خانواده و طایفه و شبکه های ارتباطی علما نیز نفوذ کرد. وقتی دولت نتواند صلح و رفاه و عدالت را تأمین کند این تبهکاران می توانند خشونتهای خود را با دین توجیه کنند و خود را به صورت نمایندۀ انحصاری اسلام جا بزنند. آنها برای نیل به مقاصد خود از طلاب مدارس نیز سوء استفاده می کنند. این حرکات قابل مسامحه نیست.

سالک پس از بازگشت به اتاق شنیده های سردرگم کننده را برای هم اتاقیهایش بازگویی کرد. تمام شب ناآرام بود. خیال می کرد که صداهایی شنیده است، چندین بار دم در رفت و به بیرون نگاه کرد. ناگهان در تاریکی چندین هیکل سایه وار دید. با شال گردن و کپی های پایین کشیده شده از حیاط گذشته به بیرون شتافتند. حرکت دست جوانی که با آن اشاره به اقدام فوری می کرد، به نظرش آشنا آمد. سایۀ دیگری شبیه جلال الدین بود. به محض اینکه حیات مدرسه خالی شد از بیرون صدای موتور برخاست که با زوزۀ سگها و صدای ریکشا ها درآمیخت. صبح روز بعد عزت در حیاط مدرسه نبود. بجای او عبدالمصطفی را دید که خبری از روزنامه را با حالت آشفته ای به او نشان داد. بار دیگر به یک پایگاه نظامی حمله شده و چندین نفر کشته شده اند. قلب سالک به تپش افتاد. عبدالمصطفی برای تشویق او گفت ترجیح می دهد به کتابخانه برود، بجای اینکه با اشخاصی مانند عزت وقت گذرانی کند. ولی حرفهایش بیهوده بود.

وقتی که روز بعد چشم های خواب آلودش عزت در مدرسه به عزت افتاد، بسیار خوشحال شد. نگاهشان فقط لحظه ای تلاقی کرد. عزت در افکار خود فرورفته بود. رئیس دفتر سالک را چند دقیقه بعد احضار کرد. نامه ای از پدرش رسیده بود. سالک نامه را با شتاب باز کرد و خواند. چند سطر اول خوشحالش کرد ولی به تدریج غم بر دلش نشست. نومیدی در جانش خزید. با بارگران بر دوش تنها مانده بود، بدون هدف این وروآن ور می رفت. عصری، قبل از نماز مغرب، عزت او را پیدا کرد، جویای حالش شد. به عزت احساس نزدیکی می کرد، هرچند که بین آنها از زمین تا آسمان فاصله بود. سالک نامه را به او نشان داد: پدرش نوشته بود که بالاخره از خواهرش خواستگاری شده است. دلش می خواهد هرچه زودتر شوهرش بدهد. عزت با تعجب نگاه کرد. سالک گفت مسئله آن است که خواستگار جهیزیۀ بسیار زیادی می خواهد. ظاهراً به علت سن زیاد خواهرش. او باید چهار سال دیگر ادامۀ تحصیل دهد تا بتواند به پدرش کمک کند. در این صورت فرصت از دست می رود و خواهرش شوهری پیدا نمی کند و خواهرهای دیگرش...

عزت اشکهای سالک را خشک کرد، او را به سوی خود کشید و درگوشی گفت: راههای زیادی برای رسیدن به پول وجود دارد. سالک به او نگاه کرد، زبانش بند آمده بود. در چشمان غم زده اش پرتو امیدی درخشید. سالک به اتاقش رفت و توی رخت خوابش دراز کشید. به صدای هم اتاقی هایش توجهی نداشت، نگاهش را دوخته بود به سقف اتاق که مرزی برای او نبود، نگاهش از درون آن می گذشت و به خلأ می انجامید. تصاویر پدر و خواهرانش، مولانا رضوی و رؤیایش از بنیانگذاری مدرسه جلو چشمش چرخ می خوردند و سرانجام فقط قیافۀ سردرگم پدرش باقی ماند. رؤیاهایش غرق اشک شده بود.

در تاریکی شب پنهانی از اتاق بیرون خزید و در اتاق عزت را زد...

جمال مالک استاد اسلام شناسی در دانشگاه ارفورت است.
بشری اقبال نمایشنامه نویس و معلم زبان اردو در آلمان است.

منوچهر امیرپور :ترجمه

حق چاپ: انستیتوگوته، اندیشه و هنر ژوئن 2014

نظر خود دربارۀ این موضوع برای ما بنویسد:
Mail Symbol kulturzeitschriften@goethe.de

پيوندها

Andishe va Honar بصورت صفحات الکترونیکی :

Andishe va Honar بصورت صفحات الکترونیکی :

Andishe va Honar را بصورت صفحات الکترونیکی با خود همراه داشته باشید
برو به بارگیری...

Bestellen

فرم درخواست

اعضای سازمانی یا افرادی که ساکن مناطق ایبرو - آمریکایی زبان هستند و در بخش روزنامه نگاری یا فرهنگی فعال هستند می توانند به صورت رایگان عضویت دریافت کنند.
به فرم درخواست...