آموزش و پرورش

دربارة فکر و فن

فکر و فن (اندیشه و هنر) مجله‌ای فرهنگی بود که از سال ۱۹۶۳ تا ۲۰۱۶ توسط انستیتو گوته به منظور توسعه مبادله فرهنگی بین آلمان و کشورهای اسلامی منتشر می‌شد.با انتشار آخرین شماره تحت عنوان «آوارگی» (شماره ۱۰۵) در پاییز ۲۰۱۶، رسیدگی و به روز رساندن نشریه به صورت آنلاین نیز قطع شد. .

محرومیت چندگانه
مشکلات مهاجران معلول در آلمان

«دگر بودن عادی است.» دولت آلمان می خواهد این رهنمود کنوانسیون معلولان سازمان ملل متحد را در آلمان نیز تحقق بخشد. ولی پژوهشهای راجع به مهاجران معلول نشان می دهد که برای تحقق این نیت خیر هنوز اقدامات زیادی لازم است.

اورزولا بوس نینیگ استاد علوم آموزش مهاجران می گوید که تقریباً همۀ کمک های اجتماعی موجود در آلمان به انحاء متفاوتی مورد پذیرش خانواده های مهاجر قرار می گیرند. گفتگو با خانواده های دارای پیشینۀ مهاجرت نشان می دهد که این رفتار به «تفاوتهای فرهنگی» ربطی ندارد. والدین معلولان طبق یک پروژۀ پژوهشی دانشگاه برمن می گویند که مسئلۀ مهاجرت و تجارب ناشی از تبعیض، عوامل مهمی در نحوۀ استفاده از این کمک ها هستند. خانواده ها با مشکلات زبان مواجه هستند، وضع نا معلوم اقامت مانع از مشارکت آنها در زندگی عامه است و خواهش آنها برای رفع محرومیت غالباً گوش شنوایی نمی یابد. این ها تجاربی است که در سرگذشت عایشه کولات و دخترش به چشم می خورد. وقتی که به آلمان آمدند رعنا دختر چهار ساله شان دچار درخودماندگی طفولیت (اوتیسم) بود. می گوید: «ما در ترکیه اقداماتی درمانی را شروع کرده بودیم. بعد برای پناهندگی سیاسی به آلمان آمدیم. اینجا دو سال و نیم در خانۀ پناه جویان بودیم. در این مدت اقدامات درمانی متوقف ماند و نتوانستیم کاری برای رعنا انجام دهیم.» فشار بر خانواده ها با وضعیت نامعلوم اقامت بسیار زیاد است، زندگی در اقامتگاههای تنگ، بیمۀ ناقص که فقط بیماریهای حاد را پوشش می دهد، بیکاری تحمیلی موجب بیماریهای روانی می شوند. و وقتی «نمی توان برای بهبود بچه قدمی برداشت» خانواده در معرض از هم پاشیدن زیر فشار روحی است.

مبارزه برای کسب اطلاع

ایوانا ایلیچ مددکار اجتماعی در «کلنر رُم» از سرگذشت یک خانوادۀ فراری با دو بچۀ معلول گزارش می دهد: «مادر حتی نمی تواند برای خرید بیرون برود. سه کودک خود را نمی تواند برای رفتن به سوپرمارکت تنها بگذارد. شرایط زندگی در اقامتگاه فلاکت بار است. ادارۀ آموزش و پرورش فعلاً برای نام نویسی کودکان در مدرسه و کمک به آنها قدمی برنمی دارد.»

خانواده های زیادی فقط سالها پس از تولد بچه موفق به گرفتن تشخیص طبی دربارۀ بیماری می شوند. ولی برخلاف تصور عمومی که گویا خانواده ها نمی خواهند معلولیت بچه شان را قبول کنند، والدین در واقع بیشتر از بی خبری دربارۀ چگونگی بیماری بچه رنج می برند. می گویند وقتی که باید صرف حمایت بچه شود بیهوده تلف می شود. زیرا بدون تشخیص طبی کمکی به بچه نمی شود- این هنوز هم روش معمول در آلمان است. اقدامات حیاتی به عمل نمی آید و کسی به فکر برآوردن نیازهای کودک نیست.

پریسا جلیلی می گوید: «هنگامی که در ایران بودم از همه چیز در این باره خبر داشتم. راه چاره را می دانستم.» دو بچۀ او معلولند. کودک اول در ایران تحت سرپرستی و حمایت بود، هنگام تولد بچه دوم خانواده مجبور شد ایران را ترک کند. پریسا می گوید که در آلمان کاری از او ساخته نیست. تا امروز (که پسرش دوازده ساله شده) هنوز تشخیص طبی نوع معلولیت بچه اش به او اعلام نشده است.

خانواده ها هر روز برای کسب اطلاع در تلاشند. ولی با نظامی برخورد می کنند که در آن اطلاعات فقط وقتی در اختیار مردم گذاشته می شود که راجع به آن مشخصاً سؤال کرده باشند (و این مستلزم آن است که پرسنده بداند که اصلاً حقی برای استفاده از کمکی دارد و کجا باید آن را تقاضا کند).

بسیاری از والدین مورد تبعیض قرار می گیرند. با آنها مانند کودکان رفتار می شود. به آنها نسبت می دهند که می خواهند طبق معمول زادگاهشان به تنهایی سرپرستی بچه شان را به عهده بگیرند. از آنها می خواهند تقاضانامه هایی امضا کنند که نمی دانند که مضمون شان چیست. آنها هم ناچار از رفتن به دفاتر مشاوره و کمک خودداری می کنند. سرگذشت خانوادۀ یلدرم نیز از همین قرار بود: فاتح یلدرم هشت ساله به مدرسۀ کودکان استثنایی در رشتۀ «تقویت یادگیری» می رود. پدرش چندان اعتقادی به مدارس استثنایی ندارد ولی می دید که پسرش در آنجا احساس راحتی و پیشرفت می کند. امیدوار بود که فاتح بزودی خواندن و نوشتن یاد بگیرد. نگران آیندۀ بچه اش بود و می پرسید: وقتی پدر و مادر نباشند چه بر سر او خواهد آمد؟ او خودش نوبت کاری می کرد. آخر ماه پولی برای او باقی نمی ماند که بتواند پس انداز کند. امیدوار بود که مدرسه به فاتح کمک خواهد کرد تا استقلال عمل پیدا کند. ولی معلم پس از یک سال تصمیم می گیرد که فاتح باید مدرسه را عوض کند و به مدرسۀ استثنایی دیگری برود که رشتۀ اصلی آن «تقویت ذهنی» است. به نظر آقای یلدرم این پسرفت بود نه پیشرفت. ولی مدرسه حرف خود را برخلاف میل بچه و والدینش به کرسی نشاند. مداخلۀ آقای یلدرم به جایی نرسید زیرا به او اجازه ندادند در مذاکره از مترجم استفاده کند. او را تحت فشار قرار دادند که صورتجلسه ای را امضا کند که مضمون آن را نمی فهمید. در این مذاکره از حقوقی که دارد ذکری به میان نیامده بود.

زندگی با معلولیت

بسیاری از خانواده های مهاجران به مؤسسات انحصاری مانند «کودکستانهای آموزش درمانی» به نظر انتقادی می نگرند. فریبا مصطفوی می گوید: «بهتر آن است که همۀ بچه های باهم باشند.» ولی کودکان دارای پیشینۀ مهاجرت معمولاً به سختی می توانند به کودکستانهای معمولی و مؤسسات مختلط عمومی راه یابند. والدین کودکان می گویند که این جاها یا به آنها عرضه نمی شوند و یا تقاضایشان با این استدلال رد می شود که فرزندان شان برای ورود به مؤسسات مختلط صلاحیت لازم را ندارند. خانواده هایی که وضعیت اقامت آنها روشن نیست، بهر حال به سختی می توانند جایی برای فرزندان خود در مهد کودک پیدا کنند. در حالی که این پشتیبانی ها باید به خانواده هایی عرضه شود که در وضع وخیمی هستند. خانم جلیلی نیز چندین سال با خانوادۀ خود در خانۀ فراریان زندگی می کرد. زندگی در اقامتگاه محقر فشار روانی بزرگی برای خانواده و بچۀ معلول بود: «وضع ما در آنجا بسیار نامطلوب بود. زندگی سختی داشتیم. حتی یک بار بین خانواده های دیگر کتکاری و چاقوکشی شد. تمام اینها ناشی از فشار روحی بود. بچه را در اوایل اقامت نمی توانستیم به کودکستان بفرستیم، چون جا نبود.» خانم جلیلی ازاینکه بتواند فرزندش را به مدرسۀ عمومی بفرستد ناامید شده است. وقتی که کودک چهار ساله بود به کودکستان آموزش درمانی پذیرفته شد: «او از بچه ها می ترسید. تا آن موقع بچۀ دیگری ندیده بود. از ترس گریه می کرد.» اگر می توانستند بچه را در سنین کمتر به مهد کودک بسپارند بهتر می توانستند در زندگی اجتماعی مشارکت کنند و مشکلات زندگی در خانۀ فراریان را برای مدت کوتاهی پشت سر بگذارند. از میان خانواده هایی که به زبان آلمانی آشنا نیستند، آنهایی از نوع معلولیت فرزند خود اطلاع بیشتری دارند که در سالهای اول زندگی بچه در موطن خود اقامت داشتند. والدینی که هنگام تولد بچه در آلمان زندگی می کردند از معلولیت فرزندشان اطلاع کمتری دارند.

غالباً احتمال داده می شود که «خانواده های مهاجران عرضۀ کمک به معلولان را نادیده می گیرند، چون در موطن خود چنین مؤسساتی را ندارند.» ولی مصاحبه های مندرج در پروژۀ پژوهشی این احتمال را تأیید نمی کنند.

«فقط وجهۀ خودم را از دست می دهم»

جانان موتلو نشان می دهد که تربیت برای اتکاء به نفس و استقلال عمل در خانواده های دارای پیشینۀ مهاجرت نیز از بدیهیات است. پسران او در ابتدا به درخودماندگی (اوتیسم) برادر کوچکشان اعتنایی نمی کردند: «اول کمی مشکل داشتند. می خواستند با او چنان رفتار کنند که انگار بچه کاملاً عادی است. آن وقت گفتم، خُب، این کار شما از جهتی درست است ولی از سوی دیگر باید بدانید که این بچه معلول است و باید با او زندگی کنید. بهتر هم نخواهد شد و اوتیست خواهد ماند. ولی ما می توانیم کاری کنیم که او استقلال عمل بیشتری پیدا کند.» او خوشحال است که پسرش در مدرسۀ کودکان استثنایی پیشرفت می کند و پیش بینی می شود که روزی بتواند به مدرسۀ عمومی برود.

والدین دارای پیشینۀ مهاجرت، چه بی سواد و چه با سواد، تصورات مبنی بر این را که گویا آنها برای پشتیبانی کودکان خود حاضر به همکاری با مدرسه نیستند، صریحاً رد می کنند. چون فریبا مصطفوی فکر می کرد که کودکستان پسرش طرحی برای پیشرفت فرزند او ندارد، خودش دست اندر کار شد و او را در یک باشگاه ورزشی ثبت نام کرد. او در آنجا دو و میدانی و شنا و اسکی آبی تمرین می کند: «می خواهم بتوانم به او بگویم: می بینی چقدر خوب یاد گرفتی؟»

ولی بعضی از والدین وقتی که با کار آموزشی در مدرسه یاکودکستان موافق نیستند، خویشتنداری نشان می دهند: فریبا مصطفوی که خودش معلم بود، می گوید: «من نمی روم بگویم چرا بچه ام این قدر کم یاد گرفته است؟ آنوقت فقط وجهۀ خودم را از دست می دهم. این رفتار ممکن است به ضرر بچه تمام شود.» به این ترتیب بسیاری از والدین در تماس با مؤسسات آموزشی به جای اینکه اطلاعات و صلاحیت خود را عرضه کنند، برخورد انفعالی دارند. تلاش می کنند نقایصی را که در نظام آموزشی آلمان یافته اند، با اقدامات جنبی خود جبران کنند و جرأت نمی کنند از این مؤسسات کمک بخواهند. و اما وقتی مسائل مربوط به تأمین احتیاجات و کمک هزینۀ مراقبت و نابینایی و شناسنامۀ معلولیت مطرح باشند، تلاش های جنبی و ابتکاری والدین بجایی نمی نرسد: مقدار زیادی وقت و نیروی جسمانی باید صرف تأمین حداقل زندگی شود.

در حالی متصدیان امور معلولان در سمینارهای دانش افزایی برای همکارانشان از «چشم زخم» و «چشم زدن» و اعتقادات عوام در کشورهای اسلامی سخن می گویند و اشکالات خود را در ادغام مهاجران در جامعه با اختلافات فرهنگی توجیه می کنند، سدهای ساختاری را که مانع مشارکت آنها در جامعه می شود، نادیده می گیرند.

اسامی افراد مندرج در این مقاله را هیئت تحریریه عوض کرده است.

برای اطلاعات بیشتر دربارۀ پروژۀ دانشگاهی مذکور مراجعه کنید به
این متن برای اولین بار در„Vielfalt“ مجله آموزشی AWO Mittelrhein e.V. منتشر شد.

دنیا امیرپور در دانشگاه برمن راجع به زندگی مهاجران معلول در آلمان تحقیق می کند و در این دانشگاه و مدرسۀ عالی کلن در رشتۀ ناهمگنی ناشی از مهاجرت و ادغام در جامعۀ اکثریت تدریس می کند.

منوچهر امیرپور :ترجمه

حق چاپ: انستیتوگوته، اندیشه و هنر ژوئن 2014

نظر خود دربارۀ این موضوع برای ما بنویسد:
Mail Symbol kulturzeitschriften@goethe.de

    Andishe va Honar بصورت صفحات الکترونیکی :

    Andishe va Honar بصورت صفحات الکترونیکی :

    Andishe va Honar را بصورت صفحات الکترونیکی با خود همراه داشته باشید
    برو به بارگیری...

    Bestellen

    فرم درخواست

    اعضای سازمانی یا افرادی که ساکن مناطق ایبرو - آمریکایی زبان هستند و در بخش روزنامه نگاری یا فرهنگی فعال هستند می توانند به صورت رایگان عضویت دریافت کنند.
    به فرم درخواست...