آموزش و پرورش

دربارة فکر و فن

فکر و فن (اندیشه و هنر) مجله‌ای فرهنگی بود که از سال ۱۹۶۳ تا ۲۰۱۶ توسط انستیتو گوته به منظور توسعه مبادله فرهنگی بین آلمان و کشورهای اسلامی منتشر می‌شد.با انتشار آخرین شماره تحت عنوان «آوارگی» (شماره ۱۰۵) در پاییز ۲۰۱۶، رسیدگی و به روز رساندن نشریه به صورت آنلاین نیز قطع شد. .

هیتلر به من چه ربطی دارد؟
مدرسه های آلمان چطور می توانند دربارۀ ناسیونال سوسیالیسم توضیح بدهند

مدرسه های آلمان چطور می توانند دربارۀ ناسیونال سوسیالیسم توضیح بدهند وقتی که بسیاری از دانش آموزان در آلمان امروز دیگر اجداد آلمانی ندارند، بلکه اولیایشان عرب، ترک، ایرانی و یا از اهالی اروپای شرقی هستند – و در نتیجه رابطه ای کاملاً متفاوت با تاریخ آلمان دارند؟ نویسندۀ ما که خود لهستانی تبار است در یک چنین کلاس درس تاریخ شرکت کرده است.

واحد درسی اول: موجودات غیر خاکی – آیا آنها در میان ما هستند؟

در جریان تدارکاتم برای شرکت در کلاس تاریخ در دبیرستانی در شهر پورتس که به موضوع ناسیونال سوسیالیسم می پرداخت، کتاب درسی دانش آموزان آن مدرسه را مطالعه کردم. این کتاب را یک بنگاه بزرگ و معروف انتشاراتی چاپ می کند و با برنامۀ درسی برخی از ایالات آلمان فدرال مطابقت دارد.
در یکی از دو فصلی که به مبحث فاشیسم می پردازد، کاریکاتور جالبی به چشم می خورد. پیرمردی روی یک صندلی نشسته است. چهارشانه است و به آدمی می ماند که خوش ندارد حرفش را رد کنند. جلوی او نوۀ کوچک و نحیفش ایستاده است. او سرش را بلند می کند، در حالی که دستانش را توی جیب کرده و هراسان به نظر می شد. بابابزرگ این طور تعریف می کند که:
«... آن وقت در سال ۱۹۳۳ آدم های قهوه ای پوش از فضا آمدند، همه جا را به آتش و خون کشیدند و بعد در سال ۱۹۴۵ دوباره از روی زمین ناپدید شدند... تعداد آن ها خیلی زیاد بود. تا امروز کسی نفهمیده است که از کجا آمده اند و چه بر سرشان آمده است.»
در کتاب درسی گفتگویی را هم می خوانیم با ارسلان که ترک تبار است و خانه اش را نئونازی ها در شهر مولن در سال ۱۹۹۲ آتش زده اند. زن و دو دختر او به آتش سوختند. او که توانست از پنجرۀ اتاق خواب به بیرون بپرد، نجات پیدا کرد.
ارسلان مایوسانه می پرسد: «تقصیر ما چه بود؟ وقتی آتش شعله ور شد زنم دوید توی راهرو تا بچه ها را نجات دهد. یک لحظه بعد شعله ها چنان بلند شدند که دیگر نتوانستم از در رد شوم. از پنجرۀ اتاق خواب بیرون پریدم. زنم پسرمان را آورد توی آشپزخانه و به این ترتیب نجاتش داد. بعد که دوید توی راهرو تا دخترهایمان را بیاورد، همه شان در آتش سوختند. این چه بلایی بود که به سرمان آوردند؟ ما که به زور نیامده بودیم. از ما به عنوان کارگر مهمان دعوت کرده بودند به اینجا بیاییم. ما خودمان را به کسی تحمیل نکرده بودیم. آیا با مهمان اینجور معامله می کنند؟» در چند صفحه بعد جدولی هست شامل اسامی گروه های نئو نازی در آلمان. در مورد بعضی ها نوشته اند که از چه سالی غدقن شده اند. نویسندگان سپس اضافه می کنند که این اقدام چار ۀ کار نیست. ممنوع کردن یک یا چند گروه به تغییر باورهای هوادارانشان منجر نمی شود. اغلب کار به آنجا می کشد که زیرزمینی شوند و آنوقت دیگر به سختی می توان اعمالشان را زیر نظر گرفت.
در کتاب درسی همچنین از نئونازی های جوان در دهۀ نود نقل قول شده است. چرا خانه ای را كه آدم در آن خوابیده است آتش می زنید؟
«پدر من بیکارشده چون یک ترک بی شعور کارش را ازش گرفته. باید دست روی دست بگذاریم و حرفی نزنیم؟»
«دولت به جای آن که به ما برسد، به آنها خانه می دهد و کمکشان می کند. من شده ام شهروند درجه دو.»
«تا وقتی دولت این مشکل را حل نکند، ما ناچاریم به کارمان ادامه دهیم!»
اما این هم گفته می شود که:
«می خواستیم به این شکل به سیاستمداران درسی بدهیم!»
«این گندکاری ها را می کنیم چون کار دیگری نداریم.»
پایین مبحث مؤلفان کتاب چند تا تمرین را توصیه می کنند. دانش آموزان را تشویق می کنند انگیزه هایی را پیدا کنند که عاملان نابالغ را بر آن می دارند توجیهی برای رفتار خود بیاورند. آنها پیشنهاد می کنند که دربارۀ شدت مجازات این افراد نیز بحث شود.
تشویق می کنند بررسی شود که آیا در حول و حوش دانش آموزان هم اتفاق مشابهی افتاده و یا بعید نیست بیفتد و از آنها می خواهند در این باره با پلیس، دادستانی و ادارۀ امور جوانان صحبت کنند.
در آخر فصل مربوط به تاریخ آلمان هیتلری عکس مشهور قیام در گتوی ورشو به چشم می خورد که آلمانی ها فوجی از ستم دیدگان را به بیرون می رانند که در جلویش پسری جوان قدم بر می دارد. در زیر عکس اطلاع داده می شود که این پسر تنها عضو خانواده اش است که از جنگ جان سالم به در برده و اکنون در نیویورک زندگی می کند. در عکس در کنار او یک آلمانی تفنگ به دست دیده می شود. در شرح عکس آمده است که پس از بیست و شش سال توانست اند نام و نشانی او را کشف کنند. او در یک دادگاه آلمانی به جنایت علیه بشریت متهم و در سال ۱۹۶۹ به اعدام محکوم می شود.

واحد درسی دوم: بچه بگو تو کی هستی؟ من یک آلمانی هستم...

خانم شومرس، معاون مدیر آن مدرسه در پورتس می گوید: «می خواهم حکایتی را برایتان تعریف کنم. ما با دبیرستانی در مجارستان مبادلۀ زبان داشتیم. می دانید مدیر آن دبیرستان در آن زمان به من چه گفت؟ فقط بچه های آلمانی برای ما بفرستید. نه ترک و نه عرب، فقط آلمانی. فایده ای هم نداشت که برایش توضیح دهیم که این «ترک ها» در مدرسۀ ما بهتر از آن آلمانی های به اصطلاح اصیلی که آنها می گفتند، آلمانی حرف می زدند. حالا چه می گویید؟»
خانم شومرس معلم زبان آلمانی است. ما باهم ملاقات کرده بودیم چون من بدون موافقت او نمی توانستم در درس تاریخ کلاس دهم شرکت کنم. هفتۀ پیش از آن دانش آموزان دیداری داشتند با قربانیان جنگ. میهمان ها از روسیه سفید آمده بودند. بچه های آلمانی چه چیزی دربارۀ ناسیونال سوسیالیسم یاد می گیرند؟ چه رابطه ای با تاریخ دارند؟
به خانم مدیر می گویم که نه فقط می خواهم سر کلاس درس حاضر شوم، بلکه مایلم با شاگردان بدون حضور دبیر صحبت کنم.
خانم شومرس دو دل است.
با لبخندی به من می گوید: «می دانید، شما دارید موضوعات بسیار حساسی را مطرح می کنید» و در این حال مرا با نگاهش سبک و سنگین می کند. «من این روزنامه ای را که شما برایش کار می کنید، نمی شناسم. نمی دانم بعد برای من چه پیامدی خواهد داشت.»
یک مرتبه دانیل به کمک من می آید. او وارد کلاس دهم می شود. لهستانی است و وقتی می شنود که ما داریم دربارۀ چه موضوعی حرف می زنیم، می گوید ترس از مطبوعات لهستانی بی دلیل است.
«ببینید تدریس در مدرسۀ ما در ارتباط با ناسیونال سوسیالیسم به چه شکل است...،» خانم شومرس رفته رفته به من اعتماد پیدا می کند. «۲۵ درصد از بچه های ما گذرنامۀ خارجی دارند. در بیش از شصت درصد حداقل یا پدر و یا مادر تبار خارجی دارد. هیتلر برای این بچه ها خیلی بیگانه است. آنها با این تاریخ آمیزشی ندارند، چرا که این اصل که این ها اجداد من هستند در مورد آنها صدق نمی کند. در هر کلاس بچه ها با سوابق کاملاً متفاوت خانوادگی کنار هم می نشینند. حتی در میان بچه های به اصطلاح آلمانی... این را خوب می بینید. نمی دانم از این درس چه انتظاری دارید. در سال های شصت اعتراض نسل جوان آلمانی به تزویر و ریای پدرانشان مبنایی احساساتی داشت. دلایل تاریخی هم داشت. امروز دیگر این تصور وجود ندارد. پس چطور می توان دربارۀ ناسیونال سوسیالیسم درس داد؟ چرا، و یا به قول شما چه ضرورتی دارد که این درس را بدهیم؟ ما تلاش می کنیم آن را به شکل یک تجربۀ جهانشمول عرضه کنیم. البته این یک تجربۀ بسیار سخت است، اما ما وقایع جنگ داخلی اسپانیا و یونان را هم تدریس می کنیم.»
منشی با قهوه از ما پذیرایی می کند. وقتی زنگ تفریح تمام می شود، سر و صداها می خوابد. پس از لحظه ای خانم شومرس که دیگر اعتمادش جلب شده، می گوید:
«حقیقتش را بگویم: به گمان شما ناسیونال سوسیالیسم با بچه های ما چه ارتباطی دارد؟ این دنیای آنها نیست. اما وقتی سر کلاس در مورد برابری زن و مرد حرف می زنیم – این به آنها مربوط می شود. آنوقت از هر کجا یک جرقه زده می شود. از دوران کودکی خودم نمونه می آورم: اشعار گوته. امروز دیگر کمتر کسی است که به بزرگترین شاعر ما علاقه داشته باشد.» خانم معلم زبان و ادبیات آلمانی با چندین سال سابقۀ تدریس، این را بدون این که احساساتی شود، می گوید. «در شهرها آن طور که آمار نشان می دهد از هر سه کودک یکی تبار خارجی دارد. این آلمان امروز است. خب، بروید با شاگردها حرف بزنید. و می توانید سر کلاس هم حاضر شوید.»
پس از گفتگو با خانم شومرس زنگ تفریح بزرگ را می زنند. با ساشا و یکی از همشاگردی هایش آشنا می شوم که به مدرسۀ مدیریت می رود و می خواهد کارمند دولت شود. ساشا برخلاف نامش یک آلمانی خلص است. نام اسلاوی او در آلمان خیلی طرفدار پیدا کرده است.
ساشا بی رودربایستی از من می پرسد: «می خواهی دربارۀ هولوکاست و یهودی ها سؤال کنی، مگر نه؟ مرتب این ها را به گوش ما می خوانند. گرچه من تا به حال با هیچ یهودی واقعی روبرو نشده ام. نه، چرا: چند نفری را می شناسم که از شوروی سابق آمده اند. اما نمی د انم کدامشان یهودی هستند. آنها روسی حرف می زنند، و همه شان هم مثل هم می مانند. راستی... یکی داشتیم. گاهی هم اذیتش می کردند. او هم از روسیه آمده بود. اما بیشتر ترک ها بودند که سر به سرش می گذاشتند...»
همشاگردی ساشا می گوید: «پیش خودمان بماند، او یک چیزیش می شد... هیکل گنده ای داشت، اما طوری رفتار می کرد که انگار دوازده سالش هم نشده. خودش را به حماقت می زد. آره، اذیتش می کردند. اما یهودی ها خودشان هم عادت دارند همدیگر را خیط کنند. این خوب است، اما باعث می شود که بقیه هم همین کار را با آنها بکنند. اما به جز او یهودی دیگری را نمی شناسم. مردم به سرنوشت موجودات غیرخاکی علاقۀ چندانی ندارند.» فکرش را هم نمی شد کرد که کاریکاتور کتاب درسی با این نحوۀ غلط بازهم بتواند درستی خود را ثابت کند.

واحد درسی سوم: یادآوری به آلمانی

از ساشا می پرسم آیا اثری از جنایات هیتلر در دور و بر خود مشاهده کرده است؟
می گوید: «چیزی به یاد ندارم. یک بار در یک گردش از یکی از زندان های هیتلر بازدید کردیم. در خیابان ها هم در اینجا و آنجا این سنگفرش های یادبود را می بینیم... در درس علوم اجتماعی برای ما تعریف کردند این ها چی هستند. شاید هم به همین علت بود که تازه متوجه وجود آنها شدم...» و خنده ای می کند.
این سنگفرش ها را آلمانی ها «قلوه سنگهای پاگیر» می نامند. گونتر دمنیگ، هنرمند هنرهای تجسمی برای ساخت آنها سفارش می گیرد – دانه ای ۹۵ یورو. هرکس بخواهد می تواند پول یک سنگ را بدهد و آن را جلوی خانۀ یک قربانی پیگرد هیتلری توی زمین کار بگذارد. منتها به این شرط که مالک خانه موافق باشد.
دمنیگ روی یک صفحۀ مسی ۱۰ در ۱۰ سانتیمتری نام، تاریخ و محل تولد و وفات را – در صورتی که معلوم باشد – حک می کند. «قلوه سنگ»های دمنیگ در بیش از سیصد شهر و آبادی آلمانی به چشم می خورند. خود هنرمند می گوید این طرح ناسیونال سوسیالیسمی را نشان می دهد که تا به جلوی در هر خانه ای می رسد و تنها یک بازی نمایشی سیاسی نیست.
همشاگری ساشا این را نمی پسندد: «آخر این یعنی چه؟ باید با کف کفش سنگ ها را بساییم تا ببینیم رویشان چه نوشته اند، چون مس به مرور زمان سیاه و نوشته محو می شود... چه مسخره. مثلاً قرار است یاد آوری مان کنند، اما این به آن می ماند که قبر کسی را لگدمال کنیم. این افراد اغلب حتی قبر هم ندارند. ساشا خوب گفته. این ها نظر چه کسی را جلب می کنند؟ بی توجه از جلوی خانه رد می شویم... سنگ ها کوچکتر از آنند که متوجه شان شویم. آخر آدم که مدام روی زمین را نگاه نمی کند...»
خانم میشل، دبیر اطلاعات عمومی هم که من خیال دارم سری هم به کلاس او بزنم، به گروه ما می پیوندد. یک لحظه به گفتگوی ما گوش می دهد، اما معلوم است که پا به پا می کند تا خودش هم چیزی بگوید.
وقتی برای یک لحظه ساکت می شویم، می دود وسط حرف ما: «خب، من خودم جنگ را ندیده ام. پدر و مادر شماها هم قطعاً از من جوانتر اند. پدر و مادر من تعریف می کردند که چه دوران دهشتناکی بود. آنها وقتی ما بچه بودیم، همیشه می گفتند باید هر چه از دستمان بر می آید بکنیم، تا دوباره آلمان جنگ به راه نیندازد. مردم عادی و غیرنظامی هم دوران سیاهی را داشتند. پدر و مادر من نازی نبودند، عضو حزب هم نشده بودند، مادرم حتی علناً مخالف آن بود. من در جوی بزرگ شده ام که مدام به گوشم می خواندند این تاریخ نباید تکرار شود. شاید به همین جهت هم بود که معلم شدم و حالا با شماها کار می کنم.»
خانم میشل رو به من می کند و می گوید: «می دانید، من در هر سال فرصت نمی کنم ضمن درس به این موضوع بپردازم... اما هر وقت که مراسم یادبود سالگردی برگزار می شود، من هم آن را به دانش آموزان یادآوری می کنم. ما همیشه دربارۀ این موضوع حرف می زنیم و این شاید تفاوت بین نسل شما و ما باشد.»
من از سرنوشت خانوادۀ خانم میشل خبر ندارم. اما آنچه را که او می گوید از بسیاری آلمانی های دیگر هم شنیده ام. کتاب تاریخی که من دارم و به اواسط دهۀ نود تعلق دارد نشان می دهد که تعداد آلمانی هایی که حاضر شده اند در مقابل نظام بایستند، در دوران ناسیونال سوسیالیسم از بیست تا چهل هزار نفر تجاوز نمی كردند.
از قرار معلوم این آلمانی ها زیاد زاد ولد کرده اند، چون همه جا در دور و بر خود به آنها بر می خورم... وقتی خانم میشل از ما دور می شود ساشا دیداری را که در همان کلاس دهم با قربانیان جنگ داشته است، به یاد می آورد.
«فایده اش چه بود؟ وقتی حالا فکر می کنم می بینم که چندان فایده ای نداشت. ما این موضوع ناسیونال سوسیالیسم را از کلاس هفتم مرتباً تکرار می کنیم.» و به تمسخر اضافه می کند: «از ما می خواهند همیشه آن را به یاد بیاوریم، به هر مناسبتی. حالا هم مشغول آن هستیم. کمی انقلاب فرانسه، کمی تاریخ کشورهایی که همشاگردی هایمان از آنجا آمده اند. مثلاً ترکیه. و بعد جمهوری وایمار و هیتلر. این طور که پیش برود، دیگر در مقابل فجیع ترین جنایت هم بی تفاوت می شوی.»
«به عقیدۀ من این دیدار اصلاً ضرورتی نداشت. البته فراموشش نکرده ام. مهمان ها کجایی بودند؟ لهستانی؟ اوکراینی؟ نمی دانم، شاید لهستانی بودند. من که معتقدم دیگر باید از تكرار این موضوع دست بکشند.» ساشا می گوید: «مساله این است که من نمی توانم آن دوره را برای خودم مجسم کنم. ما خیلی چیز یاد می گیریم، اما بیشترش به سیاست مربوط می شود. به جنگ و به هولوکاست. اما هنوز نمی دانم که مردم در آن زمان چطور زندگی می کردند. بعد که آنها را ملاقات کردیم، همه مان حسابی ساکت شده بودیم. حالمان گرفته شده بود. دیگر حوصلۀ آن را نداشتیم.»
دختری به گفتگوی ما می پیوندد که مدتی در کنجی ایستاده بود و به حرف های ما گوش می داد. «برایتان ماجرای گردشی را تعریف می کنم که چندی پیش در شهر کرده ایم. ضمن گردش جلوی تابلویی رسیدیم که روی آن نوشته بودند، در آن محل در بهار ۱۹۴۴ چند کارگر اجباری را دار زده اند. ما یک راهنما داشتیم. وقتی او این اعدام ها را شرح می داد، معلممان رنگ رویش را باخت وزد زیر گریه. به نظر من معلم ها زیادی قضیه را به دل می گیرند. مثل آن می ماند که ما هنوز غصۀ قربانیان ناپلئون را بخوریم.»

واحد درسی چهارم: این تاریخ متعلق به کیست؟

خانم میشل از من می خواهد خودم را معرفی کنم و بگویم چرا به سر کلاس آمده ام. موضوع درس امروز مهمانانی هستند که از روسیه سفید می آیند.
آنها سه آدم هشتاد و چند ساله بودند که به کمک یک مترجم با دانش آموزان حرف می زدند. همه را برای کار اجباری به آلمان برده بودند، یکی از آنها را هم گشتاپو گرفته و شکنجه کرده بود.
پس از یک ساعت تمام که دانش آموزان با بی حوصلگی گوش دادند چند سؤال مطرح شد.
«آیا یکی از شماها شاهد مرگ فرد دیگری بوده است؟»
«هیچ کدامتان هیتلر را دیده اید؟»
«بعد از آنکه به سر خانه و زندگیتان برگشتید، چه حال و روزی پیدا کردید؟»
این سالخوردگان به دشواری جزییات را به یاد می آورند، در بارۀ تاریخ ها هم گاه دچار اشتباه می شوند. از جزییات دهشتناک حرفی زده نشد. مهمانان با خوشرویی گفتند که آلمان امروز با گذشته خیلی فرق کرده است و ابراز امیدواری کردند که شنوندگانشان هرگز مجبور نشوند آن دوران هراس انگیز را به چشم ببینند.
در این میان هیچ کس در کلاس دلش نمی خواهد بگوید که چگونه تحت تأثیر قرار گرفته است. یکایک شاگردانی که خانم میشل صدا می زند، از دادن پاسخ امتناع می ورزند. سرانجام نوبت سمیرا می شود.
او سؤال می کند: «از من می خواهید بگویم که چه احساسی دارم؟ برای من خیلی جالب بود آنچه را که در کتاب های درسی می خوانیم از زبان آدم هایی که هنوز زنده اند، بشنویم. من را خیلی تحت تأثیر قرار داد.» سمیرا که شاگرد اول کلاس است، شلوار جینی به پا دارد که آن را تا بالای زانویش تا زده است. سر تا پای شلوار با خودکار خط خطی شده است. او سرش را پسرانه زده و موهایش را قرمز کرده است. «حتی اون... اسمش چه بود؟»
یکی از توی کلاس می گوید:«مترجم.»
«آره، حتی خانم مترجم هم وقتی ماجرا را تعریف می کرد، گریه اش گرفته بود که من را خیلی تحت تأثیر قرار داد. خیلی جالب بود...»
خانم میشل هم اضافه می کند: «بله، این دیدار آدم را تکان می داد. کس دیگری دلش می خواهد درباره اش چیزی بگوید؟»
دختری موطلایی که کنار سمیرا نشسته با کمی دلخوری می گوید: «نه، این را قبول ندارم. تا اندازه ای جالب بود، اما من در خودم رابطه ای با آن احساس نمی کنم. این به گذشته ای تعلق دارد که نزدیک به یک قرن از آن گذشته است. و این چه ربطی به من دارد؟ البته آنچه در آن زمان اتفاق افتاد، غلط بود. کار نباید به اینجا می کشید. اما آلمانی ها عوض شده اند. آنها مثل سابق نیستند. مگر شما این تفاوت را نمی بینید؟» و از من می پرسد: «مگر خواننده های روزنامۀ شما این را نمی دانند؟»
می پرسم: «پس به عقیدۀ تو آنها چه چیزی باید در مورد آلمان امروز بدانند؟»
سمیرا به جوش می آید: «من این نیستم! این تاریخ من نیست و مسالۀ من هم نیست.»
فرهاد، پسر کردی که ته کلاس نشسته است با عصبانیت می گوید: «ببینید، هرکس که بخواهد بین ما و آلمانی های زمان جنگ ارتباط برقرار کند، پیشداوری کرده است. شما می دانید که مثلاً ترک ها چه وضعی دارند. کافی است که یک ترک گَند کاری کند. خب، معنی اش این نیست که بگوییم تمام ترک ها گند کاری می کنند... در مورد آلمانی ها وضع هیمن طور است. در دنیا همیشه جنگ بوده است. از خیلی پیش از هیتلر. جنگ یعنی بیرحمی. پس می بینید که این ها همه پیشداوری هستند.»
سمیرا هم به خشم آمده است. «دیگر تحملش را ندارم! وقتی می روم به تعطیلات، مثلاً به هلند، آنوقت دیر یا زود یک نفر می آید و از من می پرسد: در مورد ناسیونال سوسیالیسم چه نظری داری؟ و من هم ناچارم همیشه جواب بدهم که این به من ربطی ندارد. آخر چه ربطی می تواند داشته باشد؟»
فرهاد بدین نکته اشاره می کند که: «آلمان با گذشته اش تسویه حساب کرده. اگر در خیابان مثلاً یک نفر بگوید زنده باد هیتلر! مرتکب جرم شده. دولت آلمان جلویش را می گیرد. بلافاصله علیه او اعلام جرم می کنند و برایش دادگاه تشکیل می دهند. حالا دورۀ جدیدی حاکم شده است، با یک زندگی جدید و یک نسل جدید.»
دختر بغل دست سمیرا می گوید: «این آدم های پیری هم که مهمان ما بودند گفتند که ما دیگر آن آلمانی های سابق نیستیم. حق با آنهاست. آنها گفتند که برای ما خوشبختی آرزو می کنند. آنها با ما بد نیستند. شاید نسل قبل از ما باید از آنها پوزش می خواست. اما دلیلی ندارد که ما از آنها معذرت بخواهیم. و تازه این مهمان ها چیز خیلی بدی هم از دوران جنگ تعریف نکردند. در تاریخ اعمال فجیع زیادی رخ داده است و فقط هیتلر مقصر نیست.»

واحد درسی پنجم: آلمانی بودن خوب است.

توماس می گوید: «در مجتمع مسکونی که من در آنجا زندگی می کنم، همه جور آدم هست – چینی، کرد، عرب، عراقی، سیاه، فرانسوی. اگر آلمان مثل زمان سابق بود، آنها حتی جرأت نمی کردند به اینجا بیایند. این آلمان دموکراتیک شده است. اگر آلمان امروز مثل سابق باقی می ماند، من هم وجود نداشتم. آلمان به بسیاری از کشورها که درگیر جنگ هستند شانس زندگی می دهد. اینجا می شود خوب زندگی کرد. در گذشته زندگی را برای خیلی از مردم مثل جهنم می کردند. حالا اما از آنها دعوت می کنند که به اینجا بیایند. وضع عوض شده است.»
ابوصمد که کردتبار است می گوید: «برای من داشتن گذرنامۀ آلمانی مایۀ افتخار است. به من احساس آرامش می دهد. چه بد بود اگر یک پناهجو بودم. آنها بدون مدرک هستند. این چه زندگی است که آن ها دارند؟ باید خدا را شکر کنم که گذرنامۀ آلمانی دارم. من افتخار می کنم که آلمانی هستم.»
«اما اگر کسی در خارج از تو بپرسد کجایی هستی، می گویی آلمانی هستی یا کرد؟»
«من آلمانی هستم. کرد نیستم بلکه آلمانی هستم.»
فرهاد هشدار داد که: «اگر رفتی لهستان شاید بهتر باشد که نگویی آلمانی هستی. آنجا اگر آدم بگوید آلمانی است حسابش را می رسند – من این را خوب درک می کنم. البته من هم افتخار می کنم که گذرنامۀ آلمانی دارم. خیلی ها هستند که اصلاً اوراق شناسایی ندارند. آنها از جایی فرار کرده اند. آنها از جای دیگری می آیند و نباید این را برای کسی فاش کنند. این وحشتناک است.»
توماس می پرسد: «و لهستانی هایی که به اینجا می آیند، چه فکری می کنند؟ شاید شما بتوانید دراین باره هم چیزی بنویسید.» او کاملاً مستأصل به نظر می رسد. «من بیشتر از چیزهای دیگر دلم می خواهد چیزی دربارۀ لهستان یاد بگیرم.»
«چرا؟»
پسرک می گوید: «ببینید! این قضیه به عاشقی مربوط می شود. این عشق آلمانی نیست، بلکه لهستانی است...»

واحد درسی ششم: ناسیونال سوسیالیسم از دیدگاه من. و یا: با این آگاهی چه باید بکنم؟

وقتی می پرسم از آنچه در زمان هیتلر در وطن اولیۀ آنها اتفاق افتاده چه می دانند، جوابی نمی گیرم. این جمله را می شنوم: «در خانوادۀ ما کسی در بارۀ تاریخ حرف نمی زند.» سرانجام سمیرا زبانش باز می شود.
«یک بار که در مدرسه برای اولین بار چیزی در مورد این موضوع یاد گرفتیم، با پدربزگ و مادربزرگم درباره اش صحبت کردم. پدربزرگم به من یک کتاب داد که بخوانم – همین و بس. در خانه از شوخی هایی هم که در مورد ناسیونال سوسیالیسم ساخته بودند تعریف می کردیم. از خودمان پرسیدیم آیا درست است که با این قضیه شوخی کنیم. پیرها خوش ندارند این دوران را به یاد بیاورند.»
فرهاد می گوید: «اما خیلی ها مجبور شدند به جنگ بروند. بعضی هاشان را حتی به زور به آدمکشی وادار کردند. امروز این آدم ها در آلمان كنار یکدیگر زندگی می کنند.»
توماس می گوید: «خود هیتلر که آلمانی نبود. او اتریشی بود. او یک آلمانی اصیل نبود.»
«بسیاری از آلمانی ها از او تبعیت کردند چون او قول آیندۀ بهتری را به آنها داده بود. به آنها می گفتند اگر با ما باشید، روزگارتان بهتر می شود. چرا نباید قبول می کردند...؟ این شاید عادی باشد...»
می پرسم: «پس اگر یکی امروز بیاید و به شما وعدۀ آیندۀ بهتر دهد به شرط آن که در جنگ شرکت کنید، آیا قبول می کنید؟»
فرهاد با اطمینان می گوید: «البته که نه. در آلمان دیگر رژیم دیکتاتوری حاکم نخواهد شد... در آن زمان خیلی ها بیكار شده بودند. این یکی از دلایلش بود. ما حالا می دانیم که جنگ یعنی چه و این که نباید این اشتباه را تکرار کنیم... مردم امروز در آلمان دیگر حاضر نیستند به هیچ جنگی کشانده شوند.»
سمیرا می گوید: «هیتلر وعدۀ چیزهایی را به مردم داده بود که ما امروز همه اش را داریم. دیگر چیزی نیست که به خاطرش بتوان مردم را گول زد. ما امروز دیگر به آسانی فریب نمی خوریم.»
فرهاد می گوید: «دقیقاً. امروز در آلمان کمک معاش وجود دارد که مردم از قِبَلش می توانند زندگی کنند. شاید زیاد نباشد، اما برای امرار معاش کافی ست. آن وقت ها این جور نبود. در آن زمان مردم مجبور بودند به جنگ بروند، چون گرسنه بودند، باید کوپن غذا می گرفتند، حتی اگر هم نمی خواستند، اما ناچار بودند بگیرند چون باید شکم خانواده شان را سیر می کردند.
ابوصمد می گوید: «ما هر سال چیزی در این بارهس یاد می گیریم. این موضوع را مدام به ما می خورانند. بعد از مدتی دیگر حوصله مان را سر می برد. همه اش آلمان و باز هم آلمان. مثلاً به حکومت عثمانی نگاه کنید، به عراق امروز که هنوز جنگ و خونریزی در آن تمام نشده است. پس فقط آلمان وجود ندارد. و اصولاً بهتر است که به جلو نگاه کنیم، به آنچه در حال حاضر می گذرد، و نه این که مدام تاریخ گذشته را مرور کنیم.»
کاترین هم جرأت می کند بگوید: «اما این برای منی که در آلمان زندگی می کنم مهم است... آنچه در گذشته در اینجا اتفاق افتاده به من هم مربوط می شود. ما از کلاس سوم دبستان این موضوع را داشته ایم. و هر سال هم ادامه دارد. شاید زیاده روی باشد، اما به هرحال مهم است.»
فرهاد تاییدش می کند: «بله، از طرف دیگر خوب است که این موضوع را همیشه تکرار می کنیم. اگر چیزی را فقط یک بار بشنوی، توی ذهنت زیاد نمی ماند. چند هفته که بگذرد فراموشت می شود. اما بعد، وقتی کسی در خارج از تو می پرسد ماجرا چه بوده است و این شب دشنه های تیغه بلند یعنی چه، آنوقت دست کم حالیت می شود که دارد از چه حرف می زند. من این ها همه را از حفظ بلدم، چون در مدرسه آن را یاد گرفته ایم. اگر کسی مثل شما به اینجا بیابید، می دانم باید چه جوابی به او بدهم.»

واحد درسی هفتم: زنگ تفریح پس از هر ساعت درس

در زنگ تفریح با پاول که سن کمتری دارد، حرف می زنم. او همین حالا سر کلاس برای اولین بار اسم هولوکاست و اردوگاه کار اجباری را شنیده است. پاول از کشتار یهودیان به شدت متأثر شده است. این پسرک موطلایی با قیافۀ خردسالانه اش که نشان می دهد از خانوادۀ مرفهی است مرا در بارۀ جزییات این تاریخ سؤال پیچ می کند. چطور می شود این همه آدم را کشت؟ با چه گازی؟ با جنازه هایشان چه کرده اند؟ بالاخره می گوید:
«مگر کشتن یهودیان غیرقانونی نیست؟ این کار درستی نبود. مگر نه؟»
در حالی که از این سؤال جا خورده ام می گویم: «البته که نبود.»
«مگر آن وقت ها پلیس نبود که بتواند اردوگاه را ببندد؟»
تعادلم را دوباره به دست می آورم و جواب می دهم: «پلیس هم با آنها همکاری می کرد، مثل ارتش و راه آهن که آنها را به اردوگاه می برد...»
«پس حتماً به آنها رشوه داده بودند.»
می گویم: «نه، داوطلبانه همکاری می کردند.»
پسرک با ناباوری سر تکان می دهد. زنگ را می زنند. از هم جدا می شویم. آیا باید خوشحال باشم از این که هیتلر برای او موجودی است که حتی به تصورش هم نمی گنجد؟ و یا باید نگران آن باشم که این درس تاریخ قادر نیست دهشتناک ترین تجربۀ ما را به ساکنان نوجوان اروپا بیاموزد؟

واحد درسی هشتم: میراث و بهای پذیرش

روز که تمام می شود به خانم شومرس می گویم: «بچه ها از ناسیونال سوسیالیسم در مدرسه به تنگ آمده اند. آنها خود را با آلمانی های هفتاد سال پیش یکسان نمی بینند و بیشتر دلشان می خواهد چیز دیگری یاد بگیرند.» خانم شومرس به تنگنا نمی افتد: «معذرت می خواهم. اما از کی قرار شده دانش آموزان فقط آنچه را که می پسندند در مدرسه یاد بگیرند؟ پذیرش زندگی در آلمان تا اندازه ای به منزلۀ پذیرش میراث آلمانی هم هست: چه از جنبۀ خوب و چه بد. این یکی از شرایط آموزشی ماست. ما در مدرسه دو معلم ترک و یک فلسطینی و یک خانم معلم آفریقایی داریم. آنها به ما کمک زیادی کرده اند تا درک بهتری از دانش آموزان داشته باشیم. دانش آموزان رابطۀ دیگری با آنها دارند. آنها بیشتر به این معلم ها اعتماد می کنند تا به ما.
به شما می گویم که واقعیات به چه شکل هستند. مثلاً این سؤال را بگیریم که چطور می توانیم در مدرسه علوم دینی درس بدهیم. ما برای کاتولیک ها و پروتستان ها واحد درسی داریم. بعضی از مدرسه ها تعلیمات دینی اسلامی هم دارند، اما ما نداریم. شاگردانی که به سر کلاس علوم دینی می آیند باید کار کنند. در ضمن ما درس «آلمانی به عنوان زبان دوم» را هم داریم. دانش آموزان حق انتخاب دارند. بنابراین بودیست ها و زرتشتی هایی را داریم که به کلاس علوم دینی می روند و کاتولیک هایی که به کلاس آلمانی تکمیلی. می دانید، من معلم آلمانی هستم. سال هاست که می بینم حجم واژگانی که دانش آموزان و حتی دیپلمه ها به کار می برند مدام کوچکتر می شود. نتیجه آنست که دانش آموزان متون درسی و به خصوص درس تاریخ را اصلاً درک نمی کنند. ما ناچاریم لغات را برایشان تعریف کنیم. این مشکل روزمرۀ ماست. آیا در این باره هم چیزی می نویسید؟»

توضیح آخر

این رپرتاژ برای ضمیمۀ آخر هفتۀ یکی از بزرگترین روزنامه های یومیۀ لهستان تهیه شد. اما چاپ نشد، زیرا - به طوری که سردبیر گفت - شرح درستی از یک کلاس مدرسۀ آلمانی ندارد. این ضمیمه «مجلۀ گزارشگران» نام دارد که در واقع القا کنندۀ آنست که متون آن خیالی نیستند، بلکه از دنیای واقعی خبر می دهند.

بر این اساس بین نویسنده و دبیر روزنامه گفتگوی زیر صورت گرفت:
«اصولاً یک کلاس مدرسه سی آلمانی یعنی چه؟»
دبیر می گوید: «جایی که بچه های آلمانی برای درس خواندن به آنجا می روند.»
«و این بچه های آلمانی کی هستند؟»
«آنهایی که اولیاء و اجدادشان آلمانی هستند.»
«در آلمان امروز دیگر یک چنین کلاس هایی وجود ندارد.»
«مهم نیست. ما در لهستان آلمان را اینطور مجسم می کنیم. تو باید یک چنین کلاسی را شرح بدهی، چه وجود داشته باشد و چه نداشته باشد.»

سرانجام این رپرتاژ در مجلۀ زنان EmFemme (ژوییه ۲۰۱۰) منتشر شد.
استانیسلاو استراسبورگر نویسنده و روزنامه نگار لهستانی است. او از جمله پروژه های فرهنگی بین لهستان، آلمان و لبنان طرح و اجرا می کند. رمان او به نام «قصه فروش» در سال 2009 منتشر شد. انتشارات دارالادب در بیروت ترجمۀ عربی این کتاب را به چاپ رساند

فرخ معینی :ترجمه

حق چاپ: انستیتوگوته، اندیشه و هنر ژوئن 2014

نظر خود دربارۀ این موضوع برای ما بنویسد:
Mail Symbol kulturzeitschriften@goethe.de

    Andishe va Honar بصورت صفحات الکترونیکی :

    Andishe va Honar بصورت صفحات الکترونیکی :

    Andishe va Honar را بصورت صفحات الکترونیکی با خود همراه داشته باشید
    برو به بارگیری...

    Bestellen

    فرم درخواست

    اعضای سازمانی یا افرادی که ساکن مناطق ایبرو - آمریکایی زبان هستند و در بخش روزنامه نگاری یا فرهنگی فعال هستند می توانند به صورت رایگان عضویت دریافت کنند.
    به فرم درخواست...