از یازده سپتامبر تا انقلاب در سرزمین های عرب

دربارة فکر و فن

فکر و فن (اندیشه و هنر) مجله‌ای فرهنگی بود که از سال ۱۹۶۳ تا ۲۰۱۶ توسط انستیتو گوته به منظور توسعه مبادله فرهنگی بین آلمان و کشورهای اسلامی منتشر می‌شد.با انتشار آخرین شماره تحت عنوان «آوارگی» (شماره ۱۰۵) در پاییز ۲۰۱۶، رسیدگی و به روز رساندن نشریه به صورت آنلاین نیز قطع شد. .

سپتامبر، فصلی از یک رمان

رمان «سپتامبر» که به ماجرای یازده سپتامبر و جنگ متعاقب آن در عراق می پردازد، مورد تحسین منقدان قرار گرفت. این حوادث را چهار نفر در این رمان بازگو می کنند: دو دختر جوان و پدرانشان. آنچه در زیر می خوانید از زبان طارق پدر یکی از این دو دختر نقل می شود.

در مورد خواب قیلوله دیگر کسی با من مشورت نمی کرد. ولی برخی از نوشته های جالینوس یا ابن میمون را در باب پرهیز برای تندرستی به خاطر می آورم که در آنها اعتدال در غذا خوردن تجویز می شود با توصیه بر اینکه پس از غذا از جا بلند شویم و حتی المقدور از نگهداشتن ادار و انقباض کپل خودداری کنیم. ابن سینا نیز از نقرس و زکام و سردرد برحذر می دارد که با روزخوابی در ارتباط است. و اگر چاره ای جز آن نباشد، بهتر است که خواب فقط به نیم ساعت محدود شود و با کمرِ باز و بدون کفش و پاهای پوشیده در مکانی حتی المقدور تاریک انجام گیرد.
معمولاً با او هم عقیده ام، ولی ضیافت فیلسوفان قدرت و نقاشی چنان مرا از پا انداخته بود که تمام روز پیش را به رغم جادو و جنبل (مانند دو لیتر آب و سه آسپرین) با کلۀ خالی و داغون به سر بردم و تازه عصر سر حال آمدم و شب که فریده ناگهان بر من تاخت و یا مرا مانند خرس اسباب بازی به  بسترش برد، نیروی شگفت انگیزی در خود یافتم و سنگ تمام گذاشتم و از این رو بازهم ناآرام خوابیدم، به طوری که چهار عیادت آخر هفته خیلی برای من طاقت فرسا بود. بعد از ظهر برخلاف عادت و عقل سلیم خسته و کوفته به رختخواب افتادم.
نیم خواب عجیب بی شکل و شمایلی است، به جای اینکه غرق خواب باشم برفراز آنم. گویی در هوا مُعلق هستم و هرآن سقوط خواهم کرد. انگار خسته تر از آنم که بتوانم در وضع خود کوچکترین تغییری بدهم. لاشیء غریب و مات و خاکستری مرا فراگرفته است، ولی واقعاً ناخوشایند نیست، حتی آزادیبخش است، فقدان  شکل آزاردهنده ای  است. روی ابر خاکستری بی نظمی در نوسانم و بیدار شدن در چنین وضعی، رفیق جان، محشر است، زیرا در این حال انسان از دورن قشرهای پنبه  ای چیز بی نام و نشانی به «من» بسیار مبهمی رخنه می کند، گویی می تواند ناگهان به خود بازگردد یا به سوی بقیۀ جهان، از منظر انسان پرنده که آن را هم استادمان ابن سینا (همان آویسنای شما) اختراع کرده تا به ما نشان دهد که برای پیدایش خودآگاهی تلاش زیادی لازم نیست. فقط کافی است که از دست و پا و چشم و گوش و بینی و دهان خود صرفنظر کنیم و لحظه ای تصور کنیم که در هوا معلق هستیم (البته بدون طناب و ریسمان). آنجا خود را احساس می کنیم، درمی یابیم، خود را می اندیشیم، اما با چه؟ به اعتقاد ابن سینا با روح. انسان هنگام بازگشت به خویشتن، خود را این یا آن احساس می کند. و من هنگام پرواز خود را با نعوظ شگفت انگیزی می یابم که آن را مدیون خاطرۀ شگفت انگیزتری با خانم پرمهر و معطر به بوی مشک و شکوفه های یاسمن هستم. بنابراین حافظه و زمان و زن به هم پیوند خورده اند. دیگر چیزی کم ندارم. احساس می کنم که هزاران سال پیش با او ازدواج کرده ام و ما لشگری از اخلاف به دنبال می کشیم. و اما کجا؟
ناگهان هرم  های شیشه ای به خاطرم می آید و ملاهای مشتعلی را می بینم که روی آنها راه می روند. مجید، سگ دیوانه، مگر علی پیش بینی نکرده بود که شیعیان تو را، به محض اینکه آمریکایی ها آنها را بر سر قدرت بیاورند، به دار خواهند آویخت؟
کجا داشتم پرواز می کردم؟ آره، ملاها و مسلمانها، و اما دوست عزیز، چه می توانم به تو دربارۀ مؤمنان بگویم؟ خودم چهل سال پیش آخرین بار در مسجد بودم. هر چه باشم بالاخره پاریسی هستم، نه، عرب.
عربی در پاریس، دوست عزیز، آنجا قیافۀ وحشتناک غریبی از اعراب عرضه کرده ام. باور نکردنی است، بیست و پنج سال پیش.
و بعد سی سال آزگار صبح ها ساعت پنج، خواب آلود، دست در حلقۀ آویزان از سقف اتوبوس، در راه شیفت صبحگاهی در بیمارستان سالپیر، توی اتوبوس شبانه، میان خواب و بیداری پس از بیست وچهار ساعت کار مداوم، فرسوده ولی تازه از زیر دوش بیرون آمده، بهتر از آن لباس پوشیده ام  که در انظار عمومی قالی فروش یا توزیع کنندۀ مواد مخدر باشم... شترها از محلۀ خالی می گذرند. سگها در کنار اجاق خاموشی از پشت پلک چشمانم واق واق می کنند، از چادر مجازی، روی استخوانهای سرد گوسفندی سکندری می خورم توی بیابانی از شن های نقره ای و آسمان آبی بین کژدم های بدخلق و بزهای لجوج... ناگهان صدایش در گوشم طنین می اندازد: لطفاً بلیط!
و مرا غرق سخنانش می کند، سخنان تمام نشدنی و سازش  ناپذیر و نامتحمل و تهدیدآمیز و خشم آلود و حق بجانب و دشنام گوی و تحکم آمیز و قطعی و ارباب منشانه و ابدی.
تمام شب (دستگیرۀ پلاستیکی را سفت گرفته ام) و شب دیگری و 999 شب دیگر. و صدای بی رحم: عالم هستی متن است و فضا کلمات. مغز و خونم کتاب روانی است در زبان خودم که زبان اوست. به علی بیست و چهارساله سلام می کنم که فوق العاده تازه نفس و خجول است و در ایستگاه کلنیک کودکان سوار می شود. مردم نیمه خشمگین و خواب آلود به ما نگاه می کنند که صامت های کلمات را از ته حنجره  ادا می کنیم.
صباح الخیر، کیف الحال؟ انا طیب، الحمدلله.
در تاریک روشن صبحگاهی در درونم حجر الاسود استنلی کوبریک ظاهر می شود که بربرهای سیاه در اطراف آن طواف می کنند. اینجا ابراهیم سکونت داشت، اینجا محمد زندگی می کرد. اگر پی ریشه ها می گردی، همچنان ایستاده ای در شهر کویری قدیمی، در گرمای خشک هوای شور، زیر آفتاب خیرکننده بین گله  های شتر یا جلو خانه های شهری اغنیا در سوق، بین تاجران و واعظان و بندگان حتی پس از 1400 سال (ما هنوز سخنانی را قرائت می کنیم که از آسمان نازل و به دقت نوشته شده، با کمال احترام به کلماتی که فقط در عوالم دیگر و در زمانهای دیگر قابل فهم خواهند بود.) اینجا ده هزاران زائر به هم می رسند و در حجره های عظیمی که به منحنی ها و تریبون استادیوم های بزرگ شبیه است، دور حجر الاسود منزل می کنند. با دستورهایی از بلندگوهای بزرگ در روشنایی نورافکن ها با آهنگ خاصی خم و راست می شوند. افرادی که خطوط هوایی سعودی آنها را از هواپیماها پیاده کرده و با اتوبوسهای شلوغ به آنجا آورده است.
از همین جا آتش دین جدید در جهان گسترش یافت، با جنگ و خون و حماسه (که زیر این آفتاب تازگی ندارد) و همه چیز (حتی در آن زمان نیز) با جنگ و ستیز و قدرت طلبی شروع شد، کرۀ آتشینی که فوراً به دولت و قدرت و سازمان مبدل گردید. دینی که به پاخاست تا مانند اسکندر امپراتوریهای قدیم را درهم نوردد یا مانند مسیحیت امپراتوری روم را درهم شکند و با جهاد از هلال خصیب و بابل و بصره گرفته تا فلات ایران و مصر غربی و تونس و حتی اسپانیا گسترش یابد. به منزلۀ فکر جدید و روشن ولی متسامح. روشن و آشکار.
می توانی از خود بپرسی که این حرفها برای تو (شخصاً) چه مفهومی دارد؟ فرانسوی هستی به علت اینکه یکی از زنان باکرۀ کشور تو انگلیسی ها را شکست داد؟ برای اینکه گیوتین را اختراع کردی؟ به علت اینکه اروپا را با نورد خون آلودی به نام «آزادی، برابری، برادری» زیر پا گرفتی؟ برای اینکه در مصر لشکر پیاده کردی تا سنگ های اهرام را بشماری؟ برای اینکه ژان پل ساتر گفته است که تو باید آزاد باشی تا زندگی تو را از خود بیرون اندازد؟ (به کجا؟).
سرانجام قرطبه، قاهره، دمشق و بغداد من.
شهر نو، شهر مدور منصور و هارون الرشید، خلافت و قصر. در اینجا، دوست عزیز، بایستی لک لک می بودیم، نیچه و هایدگر با هیتلرِ قورباغه در منقار. هر چه باشد تو هم آلمانی اصیلی هستی، دوست عزیز، با کوله باری از افسانه های اصیل آلمانی(که اغلب از فرانسه گرفته شده اند). از بالای گنبدها قورباغه را به بیرون تف کردند تا چندتن از افسران ما آن را پیدا کنند و به آنها اجازه داده شود که برای شرکت در همایش حزب نازی به نورنبرگ بروند.
این لک لک ها را در نظرت مجسم کن، بیش از هزار سال بدون کلمۀ رستگاری (علی این کلمه را می داند، و مدعی است که در زبان کافکا آمریکا است).
برگردیم به زمان اولین قصرها، زمانی که مردم در بغداد آرام می خوابیدند، حتی یهودی ها نیز که در اینجا تلمود بزرگ خود را نوشتند و مهمترین دانشکده هایشان را بپا کردند. هنگامی که انوار رم مدتها پیش به خاموشی گراییده بود و اروپا هنوز نمی درخشید.
برگردیم به قصر با حوض هایش، با آلاچیق ها، گنبد ها، فواره ها، غرفه های آرامش، تالارهای باشکوه، گنجینه های پنهان و فیل های سفیدش و با زنان حرمسرا، کنیزان نوبی، نگهبانان ترک، خواجه سراها (زندگی مناسبی انتخاب کنید برای بدنی که می خواهید در آن افکنده شوید)، پرندگان نقره ای و طلایی روی درختی جادویی که در باد می چرخند و زنگ می زنند.
شعرا، پزشکان و علما، هنگامی که مسیحیان سریانی آثار یونانیان را به عربی ترجمه کردند، ریاضیدانهای هندی اعداد خود را به ما وام دادند و ما اوزان عروضی خود را به ایرانیان. زمانی که همتایانم سوگند بقراط را با متن کامل باستانی آن یاد می کردند.
زمانی که هر کس سلطانی باشد در قصر خویش(بندگان روبات، فیل های مقوایی، پلنگ های برقی، زنان خستگی ناپذیر حرمسرای ساخت هونکونگ) می خواهم برای همیشه در بغداد بمانم. خواب آن را می بینم که با صدای پرندگان طلایی و شرشر فواره ها، با صدای آرام بادبزنی از پرهای شترمرغ در هوای خنک صبح مانند عربی بیدار شوم.
ولی من هنوز باید چیز دیگری باشم. مدتی است که از نیمروز گذشته است و شبانگاه فرا می رسد و من بار دیگر بیدار می شوم. بازهم در بغداد هستم، در عراق واقعی، کنار رودخانه. 
در کنار همسرم که آرام خوابیده است بیدار می شوم. ناخودآگاه با او حرف می زنم تا اینکه این جملۀ تکان دهنده را می گوید. سعی می کنم آن را به خاطر بیاورم. هر چند که او با این جمله مرا از همۀ رؤیاهایم بیرون می کشد، از رویاهای روز و اندیشه هایم که اکنون بار دیگر از آنها سخن می گوید، گویی اتفاقی نیافتاده است. شاید درست نشنیده باشم، لحن صدایش همچنان دوستانه و آرام است. طبق معمول باز هم راجع به سامی حرف می زند که در کافۀ اینترنت که اخیراً باز شده وقت گذرانی می کند و شاید هنگام بازی با ناظران واقعی یا مجازی، احتیاط لازم را رعایت نمی کند و راجع به یاسمین حرف می زند که با ما قهر کرده، چون به چهلمین سالروز تولد شوهرش نرفته  بودیم. هرچند که قبلاً در این باره توافق شده بود. حالا که ناچار می بینیم دخترمان با دانشمندانی معاشرت می کند که عهده دار مناصب مهمی می شوند تا عضو حزب نباشند و با نظامیانی که ما هنگام عروسی در خانۀ پدری مجبور به تحمل آنها بودیم، حداقل اکنون می توانیم از آنها فاصله بگیریم، تا زمانی که فضایی(به تعبیر هندسی) برای ما باقی مانده است.
اگر مُنی را به لندن بفرستیم تضمینی وجود ندارد که او هم مانند یاسمین در پاریس، میهن پرست به بار نیاید، به فریده اطمینان می دهم که زمانه برگشته است. ولی به نظر می رسد که او هم در آن لحظه نمی توانست جملۀ تکان دهنده ای را که گفته بود به خاطر آورد. شاید یک جملۀ شرطی غیرواقعی بود (اگر در عراق هر کس در امن و امان و سیر به آرامی بخوابد...).
به ساحل دجله می رویم، از توی خیابانها و کوچه هایی که از پنجاه سال پیش می شناسیم. هیچگاه این چنین غم انگیز و فرسوده و ویران نبودند، آن را نوعی ابراز ادب در برابر بدنهای فرسودۀ خودمان تلقی می کنیم، هرچند که ما برخلاف آنها سرزندگی و نیروی تجدید حیات بیشتری را حفظ کرده ایم. ما هم مانند این زن نیرومند مانده ایم که پیت پلاستیکی کهنه به دست با عبای باز به سوی ما می آید که زیر آن دامن زیبای آبی بلند و بلوز صورتی روشنی دیده می شود.
همچنان زندگی می کنیم و پیش می رویم. در ساحل رودخانه جلو کافۀ کوچکی که موزاییک دیوارهایش شکسته و روی آنها پوسترهای کهنۀ جیمس دین چسپانده شده، سرپایی چایی می خوریم. خیلی چیزها به عکس های رنگ باختۀ زمانهای گذشته  می مانند که زیر شیشۀ قاب نگهداری شده اند. ما نمی توانیم هر بار به گردش تاریخی مان در سال 1967 فکر کنیم، هنگامی که تو مرا به پاریس فرستادی و رستورانهای ماهی هنوز همه باز بودند و فرانک سیناترا در رادیو آواز می خواند، در روزهایی که به رغم شکست در جنگ چنان به نظرم زیبا می آمدند که اکنون می خواهم بفهمم چرا.
فقط این اقیانوس آینده است و یقین به اینکه  می توان از آن گذشت و به ساحل موعود رسید یا حتی توهّم دل خوش کننده و عاری از هر منطقی که از آنجا می توان به طور آزمایشی به زمان حال برگشت. فریدۀ نوزده ساله شانۀ مرا فشار می دهد تا به من نیرو ببخشد که پیشاپیش به پاریس بروم. هر چه پیش آید: حِرفه های مفید، کودکان شادمان، تبادل نظرهای روشنفکرانه، مسکن زیبا، سفر به خارج در تعطیلات، کتابها، دوستان، بحث ها، رفتن به تئاتر و کنسرت.
چگونه می توانستیم با تجربه های این زمان متلاطم و خونین شدیداً اندوهناک نباشیم.
اکنون فریدۀ پنجاه و چهار ساله به صحنه ای می نگرد که با غروب آفتاب در رنگ های غیرواقعی و غریب فرو رفته است. رودخانه با رنگهای آبی ارغوانی، طلایی  و نخل های سیاه. آسمان بنفش و نارنجی، دیوارهای بلند بتونی، برجهای مراقبت، گنبدها، نماهای عظیم، سیم های خاردار کاخ رئیس جمهور در جانب کرخ با منظرۀ رومانتیک.
در درجۀ اول برای اینکه در برابر اثرات احتمالی جملۀ وحشتناکی که شاید اصلاً بر زبان نیاورده، کاری کرده باشم، می گویم: «لازم نیست حتماً اینجا بمانیم.»
 حداقل ماهی یک بار در صحبت هایمان توی رختخواب موضوع فرار را مطرح می کنم. زیرا بهر حال، برخلاف بسیاری از معلمان یا استادان، من هیچگاه بیکار نبودم و توانسته بودم با زندگی مقتصدانه در خانۀ قدیمی پدرم به قدری پس انداز کنم که بتوانیم در صورت لزوم اجرت یک گروه قاچاقچی را در شمال یا جنوب برای فرار بدهم. ولی فریده می گوید: «شفای ما فقط در اینجاست.» سپس (با نظری به نمای افسانه ای مجتمع قصر که ازغروب آفتاب و روشنایی سرد نورافکن رنگ گرفته) ادامه  می دهد: «فقط اگر این چیز در آنجا جلو چشمانمان منفجر شود و ما زنده بمانیم که خواهیم ماند.»
موهای سیاهش که تا شانه ها می رسند، هنوز هم مانند نوزده سالگیش برق می زنند. صورت قوی و گردشده اش که در عین حال مادرانه و مصمم به نظر می آید، با لحظاتی از نیروی آتشین دخترانه و نرم و هر از گاهی شفاف، مانند پرده ای است که در پشت آن زن بیست ساله و سی ساله را می بینم.
مردان پیری در کنار رودخانه نشسته اند و سیگار می کشند. پسر جوانی با افتخار ریش خود را جلو آینۀ راست جیپ تویوتای قرشده اش اصلاح می کند. دو نوجوان سعی می کنند کفش اسکیت بپا کنند که طرز ساختش مربوط به دوران کودکی من است.
(خوشبختانه) با نگرانی اضافه می کند: «وقتی گفتم که نمی دانم آیا نزد تو بمانم یانه (این بار نمی توانم خودم را سرزنش کنم که از درک آگاهانۀ جملۀ وحشتناک غفلت کرده ام) فکر می کردم اگر باهم نباشیم شاید آسان تر باشد، آنچه را که پیش خواهد آمد تحمل کنیم.» برای اینکه از نظرش مخفی نمانده بود که چه ضربه ای به من زده است. از قیافه ام معلوم بود که فکر می کنم او همواره روش زندگی ما را تعیین کرده است، از همان جملۀ اول که در بازار کتاب به من گفت و تولد مُنی و سامی گرفته تا امروز.
«طارق، ما بچه داریم. ولی یادت باشد که آنها در سن بلوغ هستند. فقط این سؤالی است که از خودم می کنم. زیرا آنچه که پیش خواهد آمد، چنان جدی خواهد بود مانند عمل جراحی برای مرگ و زندگی. تو که این را می دانی. گاهی قطع عضو لازم است.
«فکر می کنی؟»
شامگاهان حتی المقدور در کنار دجله به طرف جنوب می رویم، نمی توانم راه نروم، دست کرده ام در بازوی سفت فریده، به این تکیه گاه احتیاج دارم تا این فکر را از سر دور کنم که دیشب می خواست با من بخواهد برای اینکه راجع به قطع عضو فکر می کرد.
با لجاجت پیشنهاد می کنم: «می توانستیم باز هم برویم پیک نیک.» یا شاید هم این را می گویم چون اکنون در طرف راست زیر معجر برنزی شفق جزیره های کوچک دجله ظاهر می شود، جزایری که به آنها جزایر پرخورها می گوییم (پرخورهایی با اعصاب قوی که برایشان اهمیتی ندارد که گارد جمهوری سر برسد و نظارت کند که آتش منقل هایشان به سوی قصر نباشد یا حتی – همانطور که اغلب در گذشته اتفاق افتاده – شیطان بنفسه با یک صندوق ویسکی سوار بر قایق از راه برسد.)
فریده می گوید: «بابل خیلی آزادیبخش بود، واقعاً خوش گذشت.»
او را گم کرده بودم. این حقیقت ساده و تلخ سالهای گذشته است. سالهایی که می خواستم از زیر بار کارهایم جان سال به دربرم و رشد و نمای بچه ها را ببینم و یک بار در هفته با دوستانم که تعدادشان روزبروز کمتر می شد، به یاد از دست رفتگان مشروب بخورم. او پس از دوسال کار معلمی زبان فرانسه در یک مدرسۀ مسیحی، فقط در خانه ترجمه می کرد تا اینکه دیگر سفارشی نرسید و یا لااقل سفارشها جالب نبود.
ما در خانۀ تروتمیز و خوشبو با مبلمان و دکوراسیونی که او با عشق و علاقه ترتیب داده زندگی می کنیم و در این باره فکر نمی کنیم چه کسی می تواند آن را در این اوضاع و احوال نگهداری کند.
از زمانی که سامی و مُنی چندان احتیاجی به او ندارند، فقط برای خودش و دوستانمان ترجمه می کند. حالا که سرانجام می پرسم، می گوید: «بلانشو نویسندۀ فاجعه است که فرض می کند ما همواره در تیره روزی زندگی می کنیم، گرچه فاجعه هیچگاه به ما نمی رسد.»
«چه داری می گویی، من در کشوری بدبخت با تو خوشبخت بودم.»

از نوادر

آه چه سوخت فرصت و گم زمان عشق .
و شب تار آمد به سرقت روزهایمان.
هر آن می یابمت ای قلب در برابر چشم، شکوه نکن.
می زدایم چو شبنمی در روشنایی صبح، آنچه دیگران بسختی از مرگ نجات داده اند.
بخند برمن دیوانه که فقط آن زن را یافت.
در انتظار عشقی نباش که خدایان آفریده اند.

توماس لر,
متولد 1957 یکی از مشهورترین رمان نویسان آلمانی است. از او تاکنون پنج رمان، یک کتاب بچه ها و یک مجموعۀ قصۀ کوتاه منتشر شده است.

ترجمه: منوچهر امیرپور
انستیتو گوته، تحریریه اندیشه و هنر
ژوئن 2011

    Bestellen

    فرم درخواست

    اعضای سازمانی یا افرادی که ساکن مناطق ایبرو - آمریکایی زبان هستند و در بخش روزنامه نگاری یا فرهنگی فعال هستند می توانند به صورت رایگان عضویت دریافت کنند.
    به فرم درخواست...

    قنطره: گفتگو با جهان اسلام

    سياست، فرهنگ، جامعه: اطلاعات و بحث به آلمانی، عربی و انگلیسی

    زنيت آنلاين

    شرق در شبکه: نقادانه، ابتکاری و متعادل