بازنمایی دموکراسی

دربارة فکر و فن

فکر و فن (اندیشه و هنر) مجله‌ای فرهنگی بود که از سال ۱۹۶۳ تا ۲۰۱۶ توسط انستیتو گوته به منظور توسعه مبادله فرهنگی بین آلمان و کشورهای اسلامی منتشر می‌شد.با انتشار آخرین شماره تحت عنوان «آوارگی» (شماره ۱۰۵) در پاییز ۲۰۱۶، رسیدگی و به روز رساندن نشریه به صورت آنلاین نیز قطع شد. .

آدم کِی دموکرات می شود؟
در باب شخصیت دموکراتیک

برخلاف آن چه عموماً تصور می شود، تعریف این که آدم کی دموکرات می شود و این که انسان دموکرات چه خصوصیاتی دارد، بسیار دشوار است. انسان برای این که تفکر دموکراتیک را تقویت کند ابتدا به آزادی نیاز دارد تا بتواند گزینه های گوناگون سیاسی را در نظر مجسم سازد. پیش از آن که دموکرات بتواند در انتخابات شرکت جوید، باید ابتدا تصور آزادی انتخابات را در مخیلۀ خود پرورش دهد و برای دیگران نیز این آزادی را قائل شود.

سؤالی که در عنوان مطرح شده، آنقدر ساده به نظر می رسد که گویی می توان مختصر و مفید به آن پاسخ داد. اما هر تلاشی در این زمینه درجا به شکست منجر می شود. پاسخ هایی چون «انسانی که در یک دموکراسی زندگی می کند» یا «آن نوع انسانی که دموکراسی ها را ایجاد می کند» پر و پایه ندارند زیرا برخی از دموکراسی ها قدرت تحمل بسیاری از غیردموکرات ها را دارند، و دموکرات هایی هم در کشورهایی زندگی می کنند که هرچه هم باشند، دموکراسی نیستند. بعلاوه این ها تلاش هایی هستند در این زمینه که مجهولی را از طریق معلوم و نه به صرف مجهول بودنش تعریف می کنند.  تعریف درست باید ضابطه هایی به دست دهد که به کمکشان بتوان آدم دموکراتی را از غیردموکرات تمیز داد. خوب، این دیگر این آنقدر هم آسان نیست، مگر نه؟ یک کوشش دیگر: بروید توی اینترنت و دنبال واژۀ «دموکرات» یا بهتر «دموکرات چیست؟» بگردید. آهان، هستند اعضای احزاب معینی که خود را «دموکرات» می نامند. اما این که نمی شود! خوب، یک بار دیگر شانس خود را بیازمایید، شاید فقط ما آلمانی ها هستیم که نمی دانیم دموکرات چیست. سعی کنید انگلیسی اش را پیدا کنید، «What is a democrat?»، چرا که دنیای انگلیسی زبان بسیار وسیع تر است و از حیث دموکراسی هم همیشه از ما جلوتر بوده است. اما نتیجه ای هم که از این حیث می گیرید، به همان اندازه مأیوس کننده است.

غرابت قضیه در درجۀ اول در اینست که ما در «غرب» برای دموکراسی نه فقط نزد خودمان قدر و قیمت قائلیم، بلکه می خواهیم آن را به سرتاسر دنیا هم صادر و تمام ملل را از مزایای آن برخوردار کنیم. این رفتار البته از لحاظ منطقی قابل درک و مبتنی بر این تجربه است که دموکراسی برای پایداری خود به تعداد معتنابهی – و البته کاملاً نامعینی – دموکرات نیاز دارد. منتها ما اصلاً نمی دانیم که دموکرات یعنی چه. با این وصف دلمان می خواهد عراق، افغانستان و مهم تر از همه چین را «دموکراتیک» کنیم – و البته ملت های عرب را هم از یاد نبریم که با سر و صدا و بدون این که انتظارش را داشته باشیم، از شر حکام مستبدی که داشتند رهایی شان داده ایم. البته احساس می کنیم که دموکرات بودن یعنی چه، و از مفهوم آن تصوری هم داریم، اما نمی دانیم با چه کلامی می توانیم آن را بیان کنیم. متأسفانه حالا باید به اطلاعتان برسانم که ما هم در اینجا این مشکل تعریف را نمی توانیم نهایتاً حل کنیم، چرا که ابعاد و جوانب آن به آن سهل و سادگی نیست که با طرح این سؤال به نظر می رسد.

مشکلات تعریف

اگر یک پله بالاتربرویم و مفهوم کلی تر دستمایه های سیاسی را در نظر بگیریم که مفهوم دموکرات هم به آن مربوط می شود، آنوقت ماجرا تکرار می شود. ما در آنجا می توانیم بپرسیم «سوژۀ سیاسی یعنی چه؟» اما این سؤالمان هم بی جواب می ماند و اینترنت هم از کمک به ما ابراز عجز می کند. سردرگمی بالا می گیرد، زیرا در نظریۀ مارکسیستی سوژۀ سیاسی، طبقۀ کارگر، و از لنین به بعد حزب کمونیست است. و یا نزد حقوقدان نازی کارل اشمیت، دیکتاتور است که می تواند وضعیت استثنایی اعلام کند. پس از اینجا هم به جایی نمی رسیم. در مرحلۀ تجریدی بعدی آنوقت «فرد» را پیدا می کنیم. به این بصیرت می رسیم که انسان ها خصوصیت فردی دارند و از این نقطه نظر دست کم می توانند سوژۀ سیاسی هم محسوب شوند و به عنوان سوژۀ سیاسی می توانند دموکرات هم باشند. اما بعد اگر با شرمندگی این سؤال را طرح کنیم که «فرد یعنی چه؟» انبوهی جواب های جورواجور فلسفی، جامعه شناسانه و روانشناسانه می گیریم که هیچ کدامشان به درد نمی خورند.

زنجیرۀ مفاهیم منطقی «فرد- سوژۀ سیاسی – دموکرات» را بدین ترتیب نخواهیم توانست تعریف و نتیجه گیری کنیم، زیرا به یک معما با معمایی دیگر پاسخ گفته ایم. البته چند اشارۀ جالب وجود دارد که چرا این مفاهیم مطرح و تعریف نشده اند و یا اگر هم شده اند دیگر نمی شوند. من علاوه بر این برای مفهوم میانی یعنی سوژۀ سیاسی وجه تسمیه ای پیداکرده ام که مایلم مطرح کنم. شاید آنوقت دست کم بتوانیم طرحی از یک دموکرات را ترسیم کنیم.

فردگرایی میدان تنشی است که در انقلاب های بورژوازی در انگلیس، امریکا و فرانسه ایجاد شده است. این امر از یک سو از طریق «اعمال» شهروندان برآشفته ای به وقوع پیوست که به خاطر عدالت بیشتر، حق تعیین سرنوشت و سهیم شدن در قدرت سیاسی می جنگیدند و از سوی دیگر از طریق «اعلامیه»هایی که در آنها عقل کل های آن ایام سعی می کردند نشان دهند که این فردیت تاریخی به تفکیک چه مفهومی دارد. در نتیجه الگوهایی گوناگونی از فرد جلوه گر شد، از جمله فرد به عنوان «سوژه ای» ترکیبی با افق های حیرت انگیز در فلسفه (دکارت، لایبنیتس، کانت)، و سپس فرد به عنوان موضوعی آموزشی در علوم تعلیم و تربیت (لاک، روسو، پستالوتزی)، به عنوان دست اندرکار بازار در علم اقتصاد (اسمیت)، به عنوان مراجع قانونی در قراردادهای حکومتی و اجتماعی (لاک، هیوم، روسو) و سرانجام در مقام سربازی که از روی اعتقاد در جنگ شرکت می کند (کلاوزویتس). این تحول در حوالی 1800 با فلسفۀ انتقادی کانت به نقطۀ اوج خود رسید که اغلب تفکرات پیشین را در هم می آمیزد و به صورت فلسفۀ جمع و جور جمهوریت و فردیت مدنی عرضه می کند. و این اما به معنی پایان «عصر طلایی فردیت» است. به خصوص در آلمان که از عرضۀ انقلاب بورژوازی باز مانده بود، آرمانگرایی مطلق فیشته، شلینگ و هگل که می خواست بر کانت برتری بجوید و بر او فائق آید، فردگرایی بورژوایی انتزاعی و فلسفی را به عنوان موضوع فلسفه کنار زد. در عوض در مفهوم تجریدی «منِ» سوژۀمتعالی، مبنایی برای حقیقت شامل دین و علم جستجو کرد و یا مستقیماً «روح عالم» را احضار نمود  تا همه انسانها فراسوی فردیت مزاحم با رفع و رجوع دیالکتیکی در سایه دولتی فراگیر آرامش گیرند. این تلاش ها (از جمله از نوع کمونیستی اش) همه ناکام ماند تا آنجا که از اواسط قرن نوزدهم فلسفۀ سوژه و همراه با آن موضوع فردیت رفته رفته به فراموشی سپرده شد.

ضدفردگرایی

عواقب واپسین این تحول را تا به امروز احساس می کنیم، و آن هم تا به آنجا که بدون استثنا بر تمام علوم فرهنگی، اجتماعی و انسانی جزمیت فوق نظری مستولی است که می گوید نمی توان الگوی سوژۀ متفکر و علی الخصوص فرد مجرد را به عنوان عنصر عامل پذیرفت. امروزه نظریۀ عملی ای که جدی گرفته شود وجود ندارد که عمل اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، علمی و یا هنری را به سوژه ها یا افراد وابسته بداند و خود را با افق های درونی آنها مشغول سازد. در عوض نظریه پردازی منحصراً به «نظام ها» و «ساخت ها» (تاریخ، اقتصاد، روانشناسی، علوم سیاسی، جامعه شناسی) متکی است و بر «مباحث» و «مفاهیم» (ادبیات، هنر، فلسفه). از این چشم انداز، «دموکرات یعنی چه؟» به مثابه یک تلاش ارتجاعی برای احیای سنتی مرده به نظر می رسد که همانا پیامد فردگرایی بورژوازی و نظریۀ عملی «ساده انگارانۀ» آنست.  و این در حالی است که در جوامع امروزی و به ویژه دموکراتیک پژوهش فردیت به ناگزیر موضوع مهمی فرض می شود، چه از این طریق است که این جوامع ماهیت خاص خود را کسب می کنند.

شگفت آور است که افراطی ترین و در ضمن نابغه ترین و حساس ترین نظریه پرداز نظام بود که به این مسئله اشاره کرد. نیکلاس لوهمان در سال 1992 چنین عنوان کرد که: «مفهوم امروزی فرد به جامعه ای تعلق دارد که نیازمند بازشناسی خویشتن است.» چرا که: «پس از سال ها رویگردانی از آن، به نظر می رسد که اکنون نوبت روآوردن به موضوع فردیت فرا رسیده باشد، منتها از صاحب نظران سنتی این رشته (جامعه شناسی) کاری ساخته نیست. آنها با تفکیک پارادیم های هویت شخصی/ اجتماعی و یا با عاریت گرفتن سطحی از منابع فلسفه استعلایی تنها به استفاده از واژۀ سوژه اکتفا کرده و هرگز به کنکاوی در مسیر فردیت عزم نکرده اند.»  

اگر با این نظریه ضدفردگرایی آشنا باشیم، آنوقت برآشفتگی صاحب نظران را هنگامی كه دانیل گلدهاگن در سال 1996 كتاب «دست نشاندگان مطیع هیتلر» را منتشر ساخت، درك می كنیم. مؤلف در این كتاب از نوشتن «ساختار» یا  «تاریخ اجتماعی» پرهیز داشت، زیرا ساختارها و جوامع از مردم خبرچینی  نمی كنند و آنها را به قتل نمی رسانند. او در عوض طبق سنت انگلیسی- آمریكایی به شیوۀ «توصیف فشرده» (به گفتۀ كلیفورد گرتس) به بررسی انگیزه های تك تك این عاملان می پردازد. فقر نظری در جامعه شناسی كه او از آن گلایه دارد، نخستین علت آنست كه چرا برای این سؤال كه دموكرات و یا یك سوژۀ سیاسی چیست پاسخی نداریم، زیرا حتی از اسلاف منطقی و تاریخی این دو كه خصوصیتی فردی دارند، بی خبریم.

علت دوم و سوم این بی زبانی به خصوص در آلمان تعمیم یافته است. ابتدا این كه در این كشور سنتی كاملاً پابرجا وجود دارد كه وقتی از حكومت صحبت می شود، جنبۀ سیاسی در نظر گرفته می شود و نه خصوصیت فردی و سوژۀ سیاسی. به شیوۀ ارسطویی به انسان به عنوان حیوانی اجتماعی نگریسته می شود. در نتیجه نظام حكومتی به موجودی رجعت پیدا می كند كه وظیفۀ اداره و تحمل كردنش را دارد. پیچیدگی درونی این موجود كلاً محو می شود. یك ویژگی دیگر آلمانی در این است كه سوژۀ سیاسی منحصراً با معیارهای اخلاقی سنجیده و یا حتی بنا می شود. فلسفۀ سیاسی در اینجا برای سوژۀ سیاسی منحصراً ارزش های تجویزی قائل می شود و ابداً علاقه ای ندارد كه ببیند چه هست، بلكه منحصراً می خواهد بداند كه چه باید باشد. در نتیجه بلافاصله و دائماً مطالبی در تایید منفعت اجتماعی و همبستگی (آن هم با درک نادرست) ذكر می شود. به ذهن آلمانی این را نمی شود القا كرد كه مباحثۀ تجویزی  و به عبارت دیگر بحث اخلاقی، تنها یك «بایستگی برای من یا ما» ایجاد می كند، در حالی كه نزد فرد به عنوان سوژۀ سیاسی با وقاحت جملۀ «من می خواهم – و دیگران هم بخواهند!» را بر سر زبان می اندازد. این اخلاق گرایی سیاسی در آثار اغلب مولفان تحصیل كرده و نیز در صفحات تفسیر سیاسی و ویژه نامۀ فرهنگی روزنامه ها مشاهده می شود.

مفهوم مثبتی كه از واژۀ دموكرات گرفته می شود تنها برای یك دنباله رو سرسخت و یا یك قدیس سیاسی اسمی بامسماست. بنابراین تعجبی ندارد كه نتوانیم بگوییم دموكرات کیست. چرا كه ما نه می دانیم فرد یعنی چه و نه این كه سوژۀ سیاسی به چه کار می آید. این نشانۀ عجز علم سیاست  است،  چرا كه این علم تا به امروز حتی به زحمت هم نتوانسته برای خود مفاهیمی درست و حسابی دست و پا كند. و همین هم چه در مفهوم بالفطره سیاسی و چه سوژۀ سیاسی مصداق پیدا می كند. اقتصاد (اسمیت، مالتوس، ریكاردو، شومپتر، كینز و غیره)، جامعه شناسی (دوركهایم، وبر، پارسونز، لوهمان) و روانشناسی (فروید، آدلر، یونگ، پیاژه، اریكسون و غیره) بسته به نیازهای شخصی خود مفاهیمی محكم و تكوین پذیر ابداع كرده اند. اما علم سیاست دست خالی مانده است، چه در آلمان و چه در جاهای دیگر. چرا كه آنها نه می دانند چه می كنند و نه از چه حرف می زنند.

توانایی بحث دربارۀ نظم سیاسی

برویم به سراغ بخش سازندۀ كار تا ببینیم آیا بالاخره می توانیم چیز به درد بخوری درست كنیم كه شایستۀ دموكرات هایی که ظاهراً وجود دارند، باشد؟ من در یك رسالۀ علمی كه تحت عنوان «سوبژكتیویتۀ سیاسی. راه دراز از زیردست تا شهروند (2006)» نوشته  ام، سعی كرده ام همانطور كه دربالا گفته شد به عصر طلایی فردگرایی بپیوندم و اندوخته های آن را تكمیل كنم. به طور خلاصه: سوبژكتیویتۀ سیاسی عبارت است از توانایی تأمل در نظام جامعه. این چیزی است كه انسان باید از آن برخوردار باشد تا بتواند دربارۀ آنچه كه قدر و قیمت سیاسی دارد، تعمق و قضاوت كند. وظیفۀ فلسفی ما علی الخصوص در این است که نشان دهیم  مفاهیم «تأمل»، «جامعه» و «نظام» در این تعریف چه معنایی دارند. و من در اینجا به نظام های موجود سیاسی كاری ندارم، بلكه توان اندیشه ای را مورد بررسی قرار داده ام كه به انسان امكان می دهد این نظام ها را برقرار كند تا سپس در آنها به عنوان فرد، سوژۀ سیاسی و سرانجام «شهروند» (برخلاف زیردست) حضور پیدا كند. بنابراین مفاهیم «جامعه» و «نظام» تنها آن چیزی نیست كه در جهان با آنها مواجه می شویم، بلكه آنها را در ضمیر خود به عنوان اندیشمند دارای قدرت قضاوت ایجاد می كنیم تا بتوانیم در آنها تأمل کنیم. در نتیجه با مفهوم «جامعه» در عبارت بالا جامعه شهروندی و تجربی طبق نظریه یورگن هابرماس در «تحول ساختاری جامعه (1962)» با تمام رسانه های آن مانند گفتگو، محفل سخنرانی، پارلمان ، روزنامه  و تلویزیون  (و امروزه طبعاً اینترنت، تویتر و غیره) مد نظر نیست، بلکه اصل ساختاری تفکر ما مطرح می شود که طی آن درباره علائق، آرزوها و آرمان های خود در جامعه ای فرضی بحث می کنیم و می توانیم با عقاید مخالفی که به تصورمان آمده رو در رو شویم.

به همین سان «نظام»ی هم که در این عبارت آمده، یک نظام حی و حاضر نیست، بلکه نظامی است فرضی و به خصوص آرمانی (در اقتصاد، حاکمیت سیاسی، آداب و رسوم، دین و غیره). تنها در این صورت است که می توانیم آن را با نظامی واقعی که خارج از ما وجود دارد مقایسه کنیم و تایید یا رد خود را به جامعه ای واقعی و تجربی انتقال دهیم، مثلاً به صورت گفتگو، فعالیت سیاسی، انتشار کتاب و روزنامه، حضور در تلویزیون و – در دموکراسی ها – با شرکت در انتخابات. ویژگی یک سوژه سیاسی در آنست که بتواند خود را بشناساند و نشان دهد که لزوماً نباید مطابق روز باشد. به عبارت دیگر سوژه سیاسی  راه مبتنی بر شناخت را به سمت گزینه ها می پیماید. اگر این شناخت نباشد اندیشه سیاسی در انسان پدید نمی آید. انسان اروپایی که دموکراسی بدعادتش کرده، ارزشی برای این حرف قائل نیست، اما نه فقط به این علت که از یاد برده  دریچه تاریخ جهان که با گذشتن از آن به این توانایی فکری رسیده، چقدر باریک است. یک چنین نظریه جهانشمول دربارۀ سوژۀ سیاسی باید از این رو با ملاحظات قوم شناسانه و تأملات مردم شناسانه همراه گردد. و توان آن را هم دارد.

سیاست شناسی و قوم شناسی

مطالعات لویی دومون در بارۀ Homo hierarchicus (1966) که بهترین نمونۀ آن را او در جامعۀ کاستی هند یافت، شهرت فراوان یافته اند. در آنجا اثری از قدرت تأمل سیاسی و تصور این که ممکن است نظام موجود تغییری کند مشاهده نمی شد و هنوز هم نمی شود. روشنگرانه تر از آن آثار جامعه شناس، قوم شناس و مردم شناس فرانسوی ژرژ بالاندیه است که چندان مورد توجه قرار نگرفته است. «مردم شناسی سیاسی (1972)» او که کاملاً جنبۀ توصیفی دارد برای علم سیاست آلمانی که خصلتی  تجویزی- فلسفی دارد، کاملاً بیگانه است. او ادبیات قوم شناسانه را از حیث خصیصۀ سیاسی شان مطالعه کرده و بر آن شده است که آنها را با یافته های تجربی- قوم شناسانه ای که از پژوهش های خود در آفریقا کسب کرده، به صورت یک نظریۀ سیاسی منطبق بر اصول مردم شناسی بیامیزد. قصد این تعالیم رد پیشداوری هایی بود مبنی بر این كه ملل بدوی تاریخ ندارند و بسیاری از آن ها، به خصوص آن هایی كه شكل های حكومتی قابل ملاحظه ای تشكیل نداده اند با هیچ نوع سیاست آشنا نیستند. به خصوص مكتب ساختارگرایانه جوامع بدوی را فاقد هرگونه بعد تاریخی- سیاسی می دانست. آگاهی روشمند بالاندیه برای پرداخت به این مساله بسیار قابل توجه است. او معتقد بود برای این كه بتوان «تاریخ جهانی اندیشۀ سیاسی» را با حقیقت جویی به رشتۀ تحریر در آورد باید پرسش مربوط به تعریف سیاست از نو طرح شود. بالاندیه مقایسه ای دقیق از پیشنهادهای گوناگونی به عمل آورد كه در آثار استادان مردم شناسی سیاسیِ متقدم تر عرضه شده بودند. در حالی كه برخی از مردم شناسان در جایی از خصیصۀ سیاسی صحبت می كنند كه موضوع خویشاوندی در میان نباشد و یا وجوه خاصی از مکان (قلمرو، تفاوت های داخلی/ خارجی) یا عمل (ارجاع به قدرت به جای ارجاع به اقتدار) در میان باشد، بعضی دیگر تنها كاربرد سیاسی به شكل خدمت برای كل جامعه (همكاری، تمامیت، تصمیم گیری، امنیت) را معتبر می دانند. بالاندیه چنین نتیجه می گیرد: «خصیصۀ سیاسی را نه می توان به حد یك “كد” (مانند زبان یا اسطوره) یا “شبكه ارتباطی” (مانند خویشاوندی یا مبادله) تنزل داد. به هر حال سیستم گسترده ای به جا می ماند كه هنوز به نحوی رضایت بخش به كار گرفته نشده است.» برای هدف ما مهم آنست كه او قصد داشت وجود خصیصۀ سیاسی و به عبارت دیگر شكلی از سوبژكتیویتۀ سیاسی را در جوامع قومی به اثبات برساند – ولی آن را به دست نیاورد. بنابراین شكل هایی فرهنگی وجود دارد كه در آنها اندیشه ای كه بتوان آن را به عنوان اندیشۀ سیاسی تمیز داد ابداً وجود ندارد و نمی تواند ایجاد شود، زیرا در آنجا همه چیز آیینی و جادویی و از نظمی جاودانی برخوردار است.

راه برعكس را كریستیان مایر استاد تاریخ كهن برداشته است كه كل آثارش از جستجوی پاسخی به دو سؤال حكایت می كند: «چطور شد كه نزد یونانیان برخلاف تمام فرهنگ های دور و برشان دموكراسی  تكوین یافت؟ و خصیصۀ سیاسی یونانیان در چه بود كه تعیین كنندۀ عنصر حیات جامعۀ آنها محسوب می شد؟» او در جایی دیگر این حرکت را تلاشی در جهت نزدیکی به «قوم شناسی سیاسی» توصیف می کند. این نزدیکی مشروط می شود به حس آگاهی نسبت به ویژگی ها، تحویل و تحول تاریخی و غیرمحتمل بودن خصیصۀ سیاسی. از نظر او تفاوت یونانیان با سایر ملل و تمدن ها دقیقاً به خاطر خصیصۀ سیاسی آنها بود. مهم ترین نتیجه پژوهش های او «درک توانایی خویشتن» است که نزد پاره ای از یونانیان از آنجا نضج گرفت که این کشور کوچک مدیترانه ای – برخلاف آنچه انتظار می رفت – بر سرزمین پهناور ایرانیان با ارتش چند میلیونی اش پیروز شد.

مایلم در اینجا از فیلسوف مراکشی محمد عبدالجبری نام ببرم که یکی دیگر از سردمداران مهم نظریۀ ساختاری تاریخی-  مردم شناسانه ای بود که این پرسش را در ارتباط با یک فرهنگ متأثر از مذهب بررسی می کرد. او در اثر قطور چهار جلدی خود «نقد خرد عربی (1984-2001)» که کمبودها و تعلل های جهان عرب را از درون منابع فرهنگی خاص آن بررسی می کند، به تشریح وضعیت کلیدی مشخصی می پردازد که اغلب فرزندان عرب طی قرن ها بدان خو گرفته اند. منظور قرائت و به خصوص حفظ کردن متون مقدس در مدارس قرآن است. الجبری به وضوح نشان می دهد که با این نوع درونی سازی قرائت،  جدایی میان خوانده شده و خواننده محو می شود. آنچه این وضع را مناسب تر می کند اینست که بسیاری از اعراب با سواد، منحصراً به قرائت قرآن اکتفا می کنند. الجبری اکنون این سؤال را مطرح می کند: در اینجا خواننده و خوانده شده کیست؟ زبان عربی در این یک ونیم هزاره تغییری نکرده و با احساس اصالت در فرهنگ عرب عجین شده است؛ و با نزول قرآن و تدوین آن به این زبان خصوصیت مقدسی یافته است. با این نیروی جاذبۀ فرهنگی نحوۀ تدریس قرآن عقب گرد شدیدی می کند، چرا که حالا دیگر متون مقدس هستند که مردم را قرائت می کنند. به عقیدۀ او پیامد این تحول عدم رشد قدرت تأمل و جلوگیری از تكامل فردیت نزد خواننده است. الجبری بدین ترتیب یك مفهوم سنتی را رد می كند كه آن را تنها تكرار تاریخ می داند. او روش هرمنوتیكی خود را یك «مطالعۀ جداساز و گذشته نگر» می نامد. سوبژه (خواننده) باید بتواند خود را از متن جدا کند تا بتواند خصلت نظم سنتی- مذهبی و فردیت خود را بازشناسد. تازه در این لحظه است كه تأمل در گزینه های دیگری بجای نظم حاكم  شروع می شود. این امر به مفهوم تأملی است از یك سو در سازگاری بین نظمی كه در متون به طور نمادین عرضه می شود (مانند قانون جزا، اقتصاد اسلامی و یا خلافت) و از سوی دیگر چشم اندازی فردی از این نظم. الجبری «گذشته نگری»  را «علم شهودی پژوهشی» می خواند كه قادر است «منِ قرائت كننده و قرائت شونده» را در بر گیرد. او به خصوص ارتباط افقی بین فرد و نظم را موشکافانه توصیف می كند، چرا كه تأمل نه تنها فرد را رهایی می بخشد، بلكه او را به عنوان جزیی از نظم اجتماعی قادر می سازد به یك جهت گیری خودساختۀ سیاسی بپردازد.

جامعۀ فرضی و واقعی

ما اكنون با این مشاهدات قوم شناسانه و مردم شناسانه گرچه تا اندازه ای با طیب خاطر می توانیم بگوییم كه سوژۀ سیاسی یك فرد انسانی است كه از توانایی تأمل در نظم اجتماعی برخوردار است. اما  دموكرات کیست؟ كدام ویژگی سوژۀ سیاسی برازندۀ دموكرات است و كدام خاصیت است كه او را از غیردموكرات متمایز می سازد؟ بگذارید در اینجا یك تلاش اولیه بكنیم. دموکرات كسی است كه خواهان تحقق جامعه ای است  که او در ذهن خود قادر به تصور آن است، تا در آنجا – در گفتگوها، رسانه ها، احزاب و پارلمان ها – بدون ترس از تحریم و مرگ تصور خود را از این نظم تحقق بخشد. انگیزۀ دموکرات برای حضور در این جامعۀ واقعی امکانی اساسی فراهم می کند تا او با عمل خود – عضویت در حزب، فعالیت در رسانه ها، تشکیل حزبی جدید، شرکت در تظاهرات و انتخابات و غیره – ارادۀ سیاسی خود را نیز به جزیی لاینفک از فرایند حکومت و قانونگذاری مبدل کند.  دموکرات افراد واقعی را که با او در جامعۀ واقعی مخالفت می ورزند، چون عقیدۀ دیگری دارند، دشمنان جانی خود به شمار نمی آورد، بلکه حریفان سیاسی می پندارد. به عبارت دیگر تصورات او از نظم عمومی همیشه متأثر از تحمل دیدگاه مخالف است، چرا که او نیز هر آن ممکن است به جمع مخالفان بپیوندد. دموکرات از وانمود کردن  تصورات خود از نظم عمومی  به عنوان حقایق وجودی پایدار خودداری می کند و در عوض آنها را به عنوان علایقی شخصی می پذیرد که مایل است در بافت دولت و مخالفان در سمت دولت قرار گیرند و بدین ترتیب مقبول عموم واقع شوند.

این تازه طرح اولیه است و اما آشکار می سازد که ما ابتدا باید دموکرات را کشف کنیم و درباره اش به پژوهش بپردازیم. این طرح همچنین همراه با تعمقات پیشتر از آن نشان می دهد که چرا جواب این سؤال که دموکرات کیست آسان نیست، چرا که هیچ کس دموکرات زاده نشده است. و درست همین دشواری است که به ما نشان می دهد که این محصول تکامل معنوی و فرهنگی ما به چه شکل حیرت آوری پر رمز و راز، زیبا و در عین حال آسیب پذیر است.
رگینالد گرونبرگ نویسنده و ناشر و دکتر فلسفۀ سیاسی است و در برلین سکونت دارد.

فرخ معینی :ترجمه
حق چاپ: انستیتوگوته اندیشه و هنر
ژوئن 2012
پيوندها

Andishe va Honar بصورت صفحات الکترونیکی :

Andishe va Honar بصورت صفحات الکترونیکی

نسخه 97 “بازنمایی دموکراسی“ Fikrun را در تلفن همراه، BlackBerry یا خواننده الکترونیکی خود بخوانید!
برو به بارگیری...

Bestellen

فرم درخواست

اعضای سازمانی یا افرادی که ساکن مناطق ایبرو - آمریکایی زبان هستند و در بخش روزنامه نگاری یا فرهنگی فعال هستند می توانند به صورت رایگان عضویت دریافت کنند.
به فرم درخواست...

قنطره: گفتگو با جهان اسلام

سياست، فرهنگ، جامعه: اطلاعات و بحث به آلمانی، عربی و انگلیسی

زنيت آنلاين

شرق در شبکه: نقادانه، ابتکاری و متعادل