بازنمایی دموکراسی

دربارة فکر و فن

فکر و فن (اندیشه و هنر) مجله‌ای فرهنگی بود که از سال ۱۹۶۳ تا ۲۰۱۶ توسط انستیتو گوته به منظور توسعه مبادله فرهنگی بین آلمان و کشورهای اسلامی منتشر می‌شد.با انتشار آخرین شماره تحت عنوان «آوارگی» (شماره ۱۰۵) در پاییز ۲۰۱۶، رسیدگی و به روز رساندن نشریه به صورت آنلاین نیز قطع شد. .

ادبيات و دموکراسی با مثالی از الجزاير
سخنرانی به مناسبت اعطای جايزۀ صلح ناشران آلمان

کنگرۀ جبهۀ سوسیالیست در الجزایر عکس.: Michael von Graffenried/mvgphoto.com © Goethe-Institutانستیتوگوته

تاریخ الجزایر نمونه ای است برای مسائل جهان عرب. در عین حال الجزایر نویسندگان و فرهیختگان مهمی پدید آورده است. ولی به نظر دریافت کنندۀ جایزۀ صلح، تلاش برای نیل به دموکراسی با توجه به ساختارهای منجمد این کشور مسئلۀ دشواری است.

خانم ها و آقایان محترم ابتدا می خواهم از همۀ شما برای افتخار حضورتان و از اعضای محترم انجمن ناشران برای افتخار اعطای جایزۀ صلح که یکی از مهم ترین جوائز کشور بزرگ و زیبای شماست، تشکر کنم. در شرایط کنونی جهان، اعطای این جایزه حرکتی ملاطفت آمیز و تشویق کننده است، زیرا حاکی از علاقۀ شماست به اینکه چگونه ما ملت های جنوب جهان تلاش می کنیم خود را از یوغ دیکتاتورهای بدنهاد و کهنه گرای خود نجات دهیم. این جهان عرب و مسلمان که زمانی پرآوازه و فعال بود، اکنون چنان در خود فرورفته و منجمد شده که ما فراموش کرده ایم سر و پایی داریم و انسان می تواند بر روی پای خود بایستد و راه برود و بدود و اگر بخواهد حتی برقصد و با سر خود کارهای اعجاب انگیزی انجام دهد، به آینده اش بیندیشد و آن را محقق سازد و زندگی کند، اینجا و اکنون، در صلح و صفا و آزادی. چه قدرت سرمست کننده: آینده را بسازیم، درحالی که آینده ما را می سازد. چه سعادتی که انسان بتواند در چارچوب برنامۀ درک نشدنی و ناتمامی که آن را زندگی می نامیم به ارادۀ خویش رفتار کند. در واقع، امر پیش پاافتاده ای به نظر ما غیرمترقبه می نماید: زندگی نوعی ابداع انقلابی مستمر است و ما اشعاری زنده، رمانتیک و سوررئالیستی هستیم و در درون خود حقایق پایدار و وعده های بی پایانی را حمل می کنیم. ما را در این سطح باید دید. انسان آزاد چاره ای ندارد جز اینکه مانند خدا عمل کند، مانند آفرینندۀ شجاعی که همواره به پیش می رود وگرنه به ورطۀ جبری گری و بردگی و انحطاط خواهد افتاد. کامو، الجزایری فرانسوی تبار و انقلابی به ما هشدار می دهد که تن به قضا ندهیم. ما این هشدار را بیش از پیش جدی می گیریم. در این دورۀ بیم و امید چاره ای نداریم جز اینکه شجاع باشیم، زیرا شجاعت یعنی در زندگی روی دو پا ایستادن. ازاین رو با اطمینان بیشتری به آینده می نگریم.

مخصوصاً از انجمن ناشران متشکرم از اینکه کار مرا، به طوری که در سند اعطای جایزه آمده است، عاملی می بیند برای «برخورد محترمانه و پرتفاهم فرهنگها». این برداشت اکنون که در وطن عربی ام نسیم تازه ای می وزد که از آزادی سرچشمه می گیرد وحامل ارزش های انسانی و جهانی است و فعالیتهای من بر آن مبتنی است، برایم اهمیت خاصی دارد. به نظر من دستاوردهای ادبی هر قدر هم بزرگ باشد، وقتی ارزش واقعی دارد که در خدمت اهداف بزرگی مانند ترویج زبان و فرهنگ یا طرحی سیاسی و فلسفی باشد. من به این امید دل بسته ام که آنچه ما نویسندگان، فیلم سازان، شاعران، فیلسوفان و سیاستمداران انجام داده ایم حداقل گام کوچکی بود به سوی آن بهار عربی که ما را به رؤیاهای دل انگیزی وامی دارد و مملو است از روح آزادی و افتخار بازیافته و روح شهامت. زیرا این جنبش هنوز هم به رغم همۀ خطراتی که آن را تهدید می کند و تلاشهایی که برای منحرف ساختنش انجام می گیرد، استقامت کرده است. و اگر من توانسته ام گام کوچکی در این راه بردارم، آن را فقط در صف روشنفکران و هنرمندان زیادی برداشته ام که خدماتشان به مراتب بیشتر از من بوده است. برخی از آنها از وجهۀ خاصی برخوردارند و ذکر نام آنها کافی است که تودۀ مردم را به حرکت درآورد.

در سال 2000 هموطنم آسیا جبار به افتخار دریافت این جایزه نایل شد. او تلاش زیادی برای تحقق افکاری کرده که در نگاه اول بدیهی به نظر می آیند. این که در کشورهای عربی و مسلمان زن هم موجودی آزاد است و بدون آزادی کامل زنان، جهان نمی تواند عادلانه باشد، بلکه جهانی است بیمار و مضحک و زشت که هنوز نمی داند در حال احتضار است. اکنون می توانم بگویم که مبارزه های او ثمربخش بوده است. امروزه در الجزایر، مقاومت واقعی، یعنی مقاومت با عزت نفس و پایداری از جانب زنان انجام می گیرد. طی جنگ داخلی در دهۀ نود یا در اصطلاح ما دهۀ سیاه، زنان هدف اصلی اردوی اسلام گرایان بودند، و در عین حال طرف مخالف یعنی صاحبان قدرت و غلامان حلقه بگوش آنها زنان را سرچشمۀ شر می دانستند و تلاش می کردند آنها را بزور قانون و تبلیغات محکوم به سکوت کنند. و اما زنان مقاومت بی نظیری نشان دادند و اکنون با تلاش مستمر خود برای غلبه بر مشکلات روزمره، آیندۀ ما را می سازند. آنها آخرین پناهگاه ما هستند.

با اجازۀ شما در اینجا می خواهم لحظاتی چند همسرم را که اینجا در ردیف اول میان میزبان های عزیزم گوتفرید هونه فلدر و پتر فون مات نشسته مخاطب قرار دهم. می خواهم به اعماق چشمانش بنگرم و از او تشکر کنم: نزیهۀ عزیز، می خواهم از تو برای همه چیز تشکر کنم، برای عشق تو، برای دوستی تو، برای صبر تو، برای شهامت آرام تو در سالهای پرمحنت که خدا می داند چقدر دردناک بود، در جنگ داخلی هنگام غرق شدمان در پوچی های زندگی، هنگام تنهایی فزاینده مان که در آن زندگی به بیهودگی می گراید. این جایزۀ پرافتخار در واقع شایستۀ توست.

همچنین می خواهم از اسلاف سرشناس خود، برندگان پیشین این جایزه که با حضور خود در این مراسم مرا مفتخر کرده اند، تشکر کنم: کارل دِدِتسیوس و فریدریش شورلمر. وقتی این شخصیت ها را در اینجا می بینم، مانند شاگردی که در برابر معلمانش ایستاده دست پاچه می شوم.

از ناشران و دوستانم تشکر می کنم که اینجا حضور یافته اند، از آنتوان گالیمار که سرپرستی بنگاه انتشاراتی گالیمار را بر عهده دارد و کاتارینا مایر سرپرست بنگاه انتشاراتی مرلین. همچنین به مترجمانم رگینا کایل و ریک والتر و اولریش تسیگلر خوش آمد می گویم. چه کسی بدون آنها نوشته های مرا می خواند؟ مدیون آنها هستم که خوانندگانی در آلمان یافته ام. امیدوارم ناشران دیگر که به علت کمی وقت نام آنها را نمی برم مرا ببخشند. من خود را همواره سپاسگزار همۀ آنها می دانم.

ضمناً متأسفم از اینکه سفیر الجزایر امروز در اینجا حضور ندارد، زیرا با اعطای جایزه به من، کشورم الجزایر و مردمش نیز مورد تقدیر قرار گرفته اند. این صندلی خالی مرا متأسف و نگران می کند، زیرا نشان می دهد که وضع من در الجزایر حتی پس از آوردن جایزۀ صلح به وطنم بهتر نشده است. از اینجا می خواهم هموطنانم را تسکین داده بگویم ما تنها نیستیم، در این سالن زنان و مردانی هستند که به ما اعتماد دارند و ما را حمایت می کنند، نویسندگان بزرگی از جملۀ این حامیان هستند که صدای رسای آنها روزی به گوش مردم خواهد رسید و آنها را تشجیع خواهد کرد که سرانجام ستمگران را براندازند. من از صمیم قلب از این زنان و مردان تشکر می کنم.

جایزۀ ادبی به منزلۀ وظیفه و بار گران

اکنون می خواهم به مطالبی بپردازم که اظهار آنها آرزوی قلبی من است. اولاً می خواهم به آن روز خاطره انگیز دهم ماه مه برگردم. در آن روز نامه ای از آلمان از آقای گوتفرید هونه فلدر دریافت کردم در آن خبر باورنکردنی و  تصورناپذیری قید شده بود که من به جایزۀ صلح 2011 ناشران آلمان نایل شده ام، جایزه ای که از تاریخ برقراری آن در سال 1950 به شخصیت های برجستۀ جهانی داده می شود. صریحاً اذعان می کنم که ابتد از این خبر چیزی دستگیرم نشد. لابد سوء تفاهمی در کار بوده است و در اثر  سلسله  خطاهایی ناگهان نویسندۀ ساده و فعال موردی یا به قول محافل رسمی الجزایر «کاتبی» چون من به دریافت چنین جایزۀ بزرگی نایل شده است. افتخاری که هیچگاه به فکرم خطور نمی کرد.  با این رویداد تکان دهنده سؤالی پر از دلهره در ذهنم جان گرفت که در تمام تابستان مرا به خود مشغول داشت و هنوز هم ولم نمی کند و آن اینکه: اگر من آن کسی هستم که این جایزه را دریافت خواهد کرد، پس هم اکنون انسان دیگری هستم  که از وجودش خبر نداشتم! ناگهان ترسیدم که مرا انسانی با شخصیت دوگانه ، متظاهر به تواضع، جاه طلب بدبین یا دمدمی مزاج  به شمار آورند. من انسانی خوش خلق هستم و به آسانی به این یا آن جهت متمایل می شوم بدون اینکه خودم بدانم. ولی همواره همان انسان عادی می مانم که بودم، انسانی با طبیعت خجول. و اما آیا انسان با بار چنین جایزه ای بر دوش همان می ماند که هست؟

خانم ها و آقایان محترم انجمن ناشران، شما از قدرت تغییر دهنده این جایزه باخبرید، از تغییری که بلافاصله با اطلاع از آن رخ می دهد، بنابراین می دانید که این جایزه چگونه گیرندگان آن را مرعوب می کند، متحول می سازد یا به آنها آگاهی می دهد که در طی این زمان تغییر یافته اند و کارشان به عنوان نویسنده، فیلسوف یا نمایشنامه نویس در چارچوب بزرگتری قرار گرفته، غیر از آنکه قبلاً تصور می کردند. ناگهان متوجه می شوند که فعالیتشان معطوف به هدف بزرگتری است، به تحقق و حفظ صلح و نه فقط به برآوردن نیاز خودخواهانه برای نوشتن. سرانجام انسان با تکانی از بیرون خویشتن را کشف می کند که پدیده ای است پر از نسبیت. گرچه ما از خویشتن زنده ایم، ولی توسط دیگران هستی می یابیم، با نگاه پرسندۀ آنها، از هستی و اهمیت خود آگاه می شویم. اینجا و اکنون که در پشت این میز خطابه و جلو شما ایستاده ام من خودم هستم، ولی آن دیگری هم هستم که او را نمی شناختم و هنوز هم نمی شناسم، کسی که شما او را برای اعطای جایزۀ صلح 2011 برگزید ه اید. این جایزه در من ارزشی می آفریند مانند وظیفه ای که منجر به تکامل عضوی در بدن می شود. من ندانسته در خدمت صلح بودم، اکنون عالماً و عامداً به آن خدمت خواهم کرد و این هدف، توانایی هایی را در من بیدار خواهد کرد. هنوز نمی دانم کدام توانایی ها. شاید درک استراتژی و احتیاط یا هر دو را که در فن صلح جویی بیشتر به آن نیازمندیم تا در فن جنگاوری. جایزۀ صلح مانند دست خدا یا عصای سحرآمیز است، به محض اینکه روی پیشانی ما قرار می گیرد، ما را به سربازان صلح تبدیل می کند.

اکنون می توانید در ذهن خود مجسم کنید که خبر دریافت جایزه تا چه حد مرا خوشحال ولی در عین حال دلواپس کرده ، چرا که برای من نوعی جهش کوانتومی به جهان دیگر است، جهانی که در آن انسان شاید بیش از آنکه بخواهد در انظار عمومی قرار می گیرد و پشت تصویری که دیگران از او ساخته اند، رنگ می بازد. جهانی پر از مسئولیت که بلندپروازی بیشتری می طلبد. زندگی تجلیات خاصی دارد، انسان هر روز گامی برمی دارد به سوی آنچه که هست، در آخر این راه درمی یابیم که در اول راه چه بوده ایم. باور کنید که من خیلی دربارۀ خودم تأمل کرده ام. چرا من باید شایستۀ دریافت جایزۀ صلح باشم. کسی که سالها با جنگ و در جنگ زیسته و در کتابهایش فقط از جنگ سخن گفته و شاید هم به چیزی جز جنگ اعتقاد نداشته است؟ زیرا جنگ همواره سر راه ما واقع شده، ما با آن هستی یافته ایم، به ما می آموزد که قدر زندگی را بدانیم، خواب صلح ببینیم و برای تحقق صلح تلاش کنیم. تاریخ الجزایر ما متأسفانه چنین است که ما صدها سال حق انتخاب بین جنگ و صلح نداشتیم. چه جنگهایی که بر ما تحمیل نشد! هر یک از آنها بنفسه ممکن بود که ما را بکلی نابود کند. از سال 1954 تا 1962 جنگ نجات بخش وحشتناکی را علیه استعمار گذراندیم که در درون آن به طوری که بعدها درک کردیم، مانند عروسکهای تودرتوی روسی جنگهای دیگری نهفته بود. در جنگ استقلال که ظاهر شرافتمندانه ای داشت جنگ داخلی بی رحمانه و ننگ آوری نهفته بود.  ما علیه نیروهای استعمار و علیه نیروهای خودی می جنگیدیم. نیروهای جبهۀ نجات علیه جنش ملی الجزایر، عربها علیه بربرها، دینداران علیه لائیک ها در جنگ و جدال بودند.  بدین روال زمینه را برای نفرت و تفرقۀ آینده آماده می کردیم. و بعد جنگ دیگری، جنگ شرم آور و موذیانه ای که رهبران جنبش ملی برای کسب قدرت در آینده راه انداخته بودند. و اما آنچه در این راه قربانی شد، آزادی و کرامت انسانی بود که برای کسب آن والدین مان دست به اسلحه برده بودند.

جنگ هشت ساله به صلح انجامید ولی صلح عجیبی بود که فقط یک روز طول کشید و سپس کودتا شد، اولین کودتایی بود در زمرۀ کودتاهای بعدی. پس از اعلام استقلال در تاریخ 5 ژوئیه 1962، آزادی که مردم با خون خود به دست آورده بودند، دوباره به سرقت رفت، مانند سرقت پول فقرا به دست اغنیا، با تحقیر و بی رحمی. بدین ترتیب برای ما جنگ طولانی مبهم در سنگر غم انگیزی شروع شد، مردم در برابر ارتشی نامرئی قرار گرفته بودند، در برابر پلیس سیاسی دائم الحضور که بر بروکراسی گسترده ای متکی بود و مقابله با آن غیرممکن می نمود، و در نتیجه مردم برای بقای حیات و مقاومت چاره ای جز تحمل و مکر و حیله نداشتند.

جنگ نجات بخش منجر به آزادی نشد و به جز محدودیتهای مادی و معنوی ثمری نداشت. ما هنوز از این وضع رنج می بریم. پیش از آنکه نفسی تازه کنیم و آسیب روانی و سرافکندگی دوره شکست و تسلیم را بسنجیم، در سال 1991 گرفتار بدترین جنگها شدیم، جنگ داخلی که در آن ارودی وحشی اسلام گرایان و نیروهای متحد ارتش و پلیس با سبعیت علیه هم می جنگیدند، جنگی که صدها هزار نفر قربانی بجای گذاشت، ملت از رمق افتاد و عُلقۀ سحر آمیزی که آن را به هم پیوند می داد از هم گسیخت. این سبعیت اکنون در حال کاهش است، عاملان آن یا به زبان عامیانه «معمم و مکلا» به قرار و مدار سودآوری بین خود رسیده اند: قرار گذاشته اند درآمدهای نفت را بین خود تقسیم کنند. این معاملۀ مافیایی با قوانین زیبایی بزک شده که با آنها می توان از مردم غرب دلجویی کرد. این قوانین گویا به منظور برقراری صلح و آشتی ملی برادرانه و تأمین سعادت مردم وضع شده  اند، ولی درواقع چیزی نیستند جز حیلۀ جنگی برای پاداش دادن به قاتلان و از پا انداختن بازماندگان قربانیان که با آن حقیقت و عدالت برای همیشه به خاک سپرده شد. آنها نشان دادند که استاد کامل استراتژی هستند و می توانند دموکراسی های غرب را فریب دهند و به ما بیاموزند که نیکی و حقیقت را هیچ جا نمی توان یافت.

دموکراسی ها ابتدا گول معمم ها را خوردند که در سال 1991 به مشروعیت خود می بالیدند، چرا که مدعی بودند انتخابات را برده اند و نظامیان آنها را

از حقشان محروم کرده اند، این آرا در واقع تقلبی بود. ولی هنگامی که طبیعت وحشتناک و نفرت انگیزشان آشکار شد، مکلایان با سینه های پر از مدال در برابر کشورهای غربی که به آسانی فریب می خورند و به نام سیاست واقع بینی به همدستی حاضرند، پا در میان گذاشتند. نظامیان استدلال می کردند که می توانند کشورهای غربی را در برابر تروریسم اسلامی و مهاجرت غیرقانونی حفظ کنند، در حالی که این وضع خود نتیجۀ سیاست فاجعه  بار خودشان در کشور بود. در چارچوب این تقسیم  کار بین المللی زور و شکنجه و قتل در کشورهای ما مجاز شد. بنا بر این تعریف، جنوب خاستگاه مهاجمان و کابوس دهشت انگیز بود و شمال بهشت تحت محاصره. این بی خردی به جایی رسید که دیکتاتورهای خطرناک و حریص ما به مقام حافظان جهانی صلح و نوعدوستان خیرخواه ارتقا یافتند، در حالی که میلیونها انسان غافل و عاطل از محیطی که به آن در مشرق زمین «کوچه پس کوچه» و در غرب محلۀ مسئله دار می گویند، در معرض سخنان «دلگرم کنندۀ» عصامه بن لادنها قرار گرفتند.

به مردم الجزایر که طی ده سال وحشت و دروغ از رمق افتاده بودند صلحی عرضه شد که کمتر از همه به صلح واقعی شباهت داشت: سکوت گورستان بود، نوعی شوربای بی مزه که آنها را برای فراموشی و مرگ آماده می کرد. و گزینه های ما؟ یا این صلح مرگبار یا جنگ. باز هم جنگ. پس قانع شدیم، چرا که خسته و وامانده و تنها بودیم. البته از روی نادانی مرتکب گناهانی هم شدیم، زیرا کسی به ما نگفته بود که ابتدا حداقلی از دموکراسی لازم است تا بتوان در کشور صلح قابل اطمینانی برقرار کرد و مؤلفه های دیگری هم لازم است تا بتوان در صلح و آرامش عمومی به زندگی ادامه داد: اندکی دانش در مغز کودکان، کمی فضیلت در قلب پیران آزرده دل، اندکی خویشتنداری در اغنیا، کمی فروتنی در روشنفکران، کمی صداقت در نهادهای دولتی، اندکی توجه از سوی جامعۀ جهانی. کشوری که فقط استبداد می شناسد، استبداد اسلحه و استبداد دین، تنها تصوری که از صلح وجود دارد، تسلیم، خودکشی یا جلای وطن است. فقدان آزادی در درازمدت به دیوانگی می انجامد. انسانها را به سایه شان تنزل می دهد و رؤیاهایشان را به کابوس مبدل می کند. جورجو دی كیریکو نقاش ایتالیایی جملۀ شگفت انگیزی گفته است: «در سایۀ مردی که زیر آفتاب راه می رود معمایی نهفته است که در هیچ یک از ادیان گذشته و حال و آینده نیست.» ممکن است چنین باشد و لابد درست است و اما در رنج انسانی که به سایۀ خود کاهش یافته چیز اسرارانگیزی نیست جز شرمندگی. کسی که آزاد نیست هیچگاه به کسی احترام قائل نخواهد شد، نه به بردگان که سیه روزی  آنها سرافکندگی خودش را به خاطر می آورد و نه به آزادگان که خوشبختی آنها را تحقیر خویشتن تلقی می کند. فقط طلب آزادی او را از نفرت و تلخکامی نجات می دهد. بدون طلب آزادی انسان نیستیم و حقیقتی درما نمی ماند.

سرزمین غنی و مردم فقیر

خانم ها و آقایان محترم، این است وطن من، سرزمینی بدبخت و از هم گسیخته. نمی دانم که این وضع خواستۀ کیست؟ سرنوشت، تاریخ، ملت؟ به نظرم رهبرانش که قادر به ارتکاب هر عملی هستند. کشور من مجموعه ای از تناقضات رفع نشدنی است که اکثر آنها کشنده اند. زندگی در پوچی عقل را زایل می کند، انسان مانند مستی به در و دیوار می خورد. این وضع برای جوانانی که در جستجوی آیندۀ خود هستند و هدف معینی برای جهت یابی ندارند، تحمل ناپذیر است. وقتی می بینم که چون گرگهای بیابان در شب تاریک از نومیدی می نالند، دلم به درد می آید.

تناقض اول آنکه الجزایر سرزمین بسیار غنی است و مردم الجزایر بسیار فقیر. این وضع مانند هلاكت از تشنگی در میان دریای عمیق و خنک است. آنچه با اصراف و ریخت وپاش نابود نشده با فساد و ارتشا مطمئناً از میان می رود. تناقض دوم آن است که الجزایر با داشتن احزابی از هر رنگ تا اصیل ترین سایه روشنهای آن و با مطبوعاتی که تا حد ممکن آزادند و با رئیس جمهوری که به طور کاملاً قانونی انتخاب شده و با همۀ نهادهایی که هدفشان تحقق قانون و شفافیت و تقسیم قوا و خدمات اجتماعی است، دموکراسی کاملی به نظر می رسد ولی مردم در زندگی روزمره در معرض سبعانه ترین استبدادها یعنی استبداد شرقی مشهور واقع شده اند که هیچ عاملی نتوانسته آن را طی صدها سال گذشته انسانی کند. سومین تناقض که به نظر من بدترین آنهاست و آسیب های روانی جبران ناپذیری در پی دارد، به این شرح است: الجزایر تاریخی فوق العاده غنی و غنی ساز دارد، با تمام فرهنگ های مدیترانه در تماس بوده، به همۀ آنها عشق می ورزیده، آنها را کسب کرده و بعد با شوق و غرور به مبارزۀ با آنها برخاسته است. فرهنگ یونانی، فنیقی، رومی، واندالی، بیزانسی، عربی، عثمانی، اسپانیایی و فرانسوی. با استقلال کشور، هنگامی که زمان آن فرارسیده بود که همۀ ملتهای کشور را متحد سازد، حتی آنهایی را که مانند اروپاییان سفیدپوست بعدها آمده بودند در جامعه ادغام و همۀ نیروها را بسیج کرد، تا پیش برود و بعد با یک حرکت خودآزارانه نه تنها هویت کهن بربری و بربری یهودی خود را بلکه کل میراثی را طی هزاران سال نصیب اش شده بود، انکار کرد و خود را در محدودۀ تاریخی خاصی محصور ساخت و برای این منظور از افسانه ها بهره گرفت ولی نه از واقعیات که گویی نیازی به آنها نیست.

اینها از منطق نظام تمامیت خواه ناشی می شود. چون نظام تک حزبی دین و تاریخ  و زبان و قهرمانان و افسانه های خاص خود را می خواست، آنها را در محفل کوچکی سر هم کرد و فرمان به پذیرفتن آنها داد. تبلیغات و تهدید اثر خود را گذاشت تا این تازه واردان قدم پیش گذارند و مردم را وادارند از بیم عواقب ناگوار هر چه را که از آنها خواسته می شد بپذیرند. مبارزه ما برای شناسایی هویت طولانی و دردناک بود. بسیاری از فعالان کشته شدند، بخصوص در ‏منطقۀ القبائل که از قدیم الایام حاضر به تمکین نبود. شکنجه و زندان هزاران انسان را خرد کرد و اقوام مختلف کشور گروه گروه مجبور به مهاجرت شدند. در متابعت از این منطق، سرکوبی به فرانسوی زبانها، یهودیان، لائیک ها، روشنفکران، همجنس گرایان، هنرمندان، خارجیان، خلاصۀ کلام به همۀ کسانی که صرف وجود آنها این هویت خیالی را به خطر می انداخت، گسترش یافت. تنوع طیف انسانی در کشور تحقیر هویت تلقی شد. این مبارزه هنوز پایان نیافته و راهی طولانی در پیش است. ما باید خود را کاملاً آزاد ساخته و هویتمان را در کشوری دموکرات و دارای سعۀ صدر که برای هر فرد و گروهی جایی دارد و کسی را به رفتاری وانمی دارد، از نو تعریف کنیم.

خانم ها و آقایان محترم، می دانید که در نتیجۀ زورگویی و آزار و اذیت و مداخلۀ وحشتناک در زندگی خصوصی انسانها قیام های مردمی در سرزمین های عربی شعله ور شده است. این حوادث طبعاً با ناملایمات زیادی توأم است ولی ما آن را با طیب خاطر پذیرفته ایم، زیرا پایان این راه به آزادی می انجامد.

چون من این مسائل شناخته شده را نوشته ام، کتابهایم در الجزایر ممنوع شده است. این هم از تناقضاتی است که زاییدۀ استبداد است. در حالی که کتابهایم ممنوع است خودم در وطنم زندگی می کنم و اجازه دارم که آزادانه به خارج کشور سفر کنم. اگر اجل معلق دور سرم می چرخد، خودم حداقل از آن خبری ندارم. با وجود این اگر کتابهای من هنوز در وطنم دست به دست می گردد، آن را مدیون فداکاری پرمخاطرۀ چند کتابفروش هستم. سال 2006 در نامۀ سرگشاده ای تحت عنوان «از طریق پست امانی: الجزایر» خطاب به هموطنان الجزایری نوشتم: «اگر از واکنش شدید نابردباران نمی ترسیدم به آنها می گفتم که من به عنوان الجزایری و مسلمان و ملی گرای بدگمان و مغرور ننوشته ام، و اگر این کار را کرده بودم لابد می دانستم که آن را چگونه می توان به طور خصوصی و با ظرافت گفت. ولی من به عنوان یک انسان نوشته ام، به عنوان انسان ساده و منزوی و پریشان و بی بضاعت، کسی که نمی داند حقیقت چیست، کجا می توان آن را یافت، چه کسی مالک آن است. من در جستجوی آن هستم. نه، صریحاً اذعان می کنم در جستجوی چیزی نیستم، ابزار لازم را برای آن ندارم، من قصه می سرایم، قصۀ سادۀ مردمان ساده یی را که بدبختی آنها را به چنگ بی ناموسان هفت خطی که خود را ناف جهان می دانند، انداخته است، مانند کسانی که با خندۀ بی شرمانه ای بالاسر ما نشسته اند و بر مال و زندگی مان تسلط یافته اند و علاوه بر آن مدعی محبت و ستایش هم هستند. می خواهم به آنها بگویم که حصر تفکر در این کشور مرا بیشتر آزار می  دهد تا حکومت پلیسی دیوانسالار و مقدس نمای شما. خوب، به زندانتان هم می رویم، ولی من آزادی تفکر می خواهم برای نوشتن کتابهایم. این، درخواست تکان دهنده و رژیم براندازی نیست.»

آلبر کامو در کتاب «انسان طاغی» می نویسد: «کسی که می نویسد در واقع راهی انتخاب می کند.» من راه خود را انتخاب کرده ام، گزینۀ من نوشتن است. حق با من بود. دیکتاتورها مانند مگس مرده سقوط می کنند.

انقلاب و اختلاف فلسطین

با اجازه می خواهم در پایان سخنرانی خود به قیامهای عربی و اختلاف اسرائیل و فلسطین اشاره کنم. ما همه احساس می کنیم که پس از انقلاب یاسمن در تونس تحولی در جهان پدید آمده است. آنچه در جهان  متحجر و پیچیده و بدبین عرب غیرممکن به نظر می آمد، اکنون به وقوع پیوسته است. مردم برای آزادی مبارزه می کنند، برای دموکراسی قیام کرده اند، دروپنجره ها را باز کرده اند، به آینده می نگرند و نوید می دهند که این آینده مسرت بخش و انسانی خواهد بود. به نظر من آنچه امروز اتفاق می افتد فقط تعقیب دیکتاتورهای سرسخت و کوته فکر نیست و به کشورهای عربی منحصر نمی شود، بلکه نوعی تحول جهانی و انقلاب کُپرنیکی است: مردم دموکراسی اصیل جهانی می خواهند، دموکراسی بدون مرز و تابو. آنچه زندگی را تخریب می کند، به فقر می کشاند، محدود می سازد یا از هم می پاشد، وجدان جهانی را معذب کرده است و اکنون شدیداً رد می شود. مردم از استبداد و تندروی رویگردان شده اند و تحکم بازار را رد می کنند، می خواهند خود را از چنگ خفقان آور دین نجات دهند، کلبی مسلکی خودشیفته و جبون سیاستِ به اصطلاح واقع گرا را رد می کنند. تسلیم سرنوشتِ به اصطلاح نهایی نمی شوند، هرنوع آلودگی را رد می کنند، در برابر هر چه که به انسان و جهان زندگیش آ سیب می رساند، مقاومت می کنند. خودآگاهی نوی به وجود آمده و تاریخ ملتها به نقطۀ عطفی رسیده است که ما آن را هنگام فروریزی دیوار برلین در کشور شما نیز تجربه کردیم.

در راستای این قیامها مردم دیگر حاضر نیستند بپذیرند که قدیمی ترین اختلاف جهان یعنی اختلاف اسراییل و فلسطین هنوز هم لاینحل مانده است و فردا فرزندان ما را هم گرفتار خواهد کرد. صبرمان لبریز شده و دیگر نمی خواهیم بپذیریم که این دو ملت بزرگ که ریشه در تاریخ بشریت دارند، بیش از این در بند مستبدان خود بمانند، اسیر افکار گذشته نگران کوته فکر و افراطی و باج بگیران و تحریک کنندگان کوچک باشند. ما می خواهیم که این دو ملت آزاد و سعادتمند و برادرانه زندگی کنند. یقین داریم که نهایتاً بهار تونس به تل آویو و غزه و رام  الله هم خواهد  رسید و آثار خود را حتی در چین و جاهای دیگر نیز نشان خواهد داد. نسیم دل انگیزی است که به هر سوی جهان می زد. بزودی فلسطینیان و اسراییلیان را در خشم مشترکشان متحد خواهد کرد. سپس تاریخ خاورمیانه نیز به نقطۀ عطفش خواهد رسید و همۀ دیوارها با صدای هولناکی فروخواهد ریخت.

و اما معجزۀ واقعی آن نیست که روزی اسراییلیان و فلسطینیان باهم آشتی کنند که البته می توانستند ظرف پنج دقیقه سر میز آشپزخانه به چنین قراری برسند و حتی چندین بار به این مرحله نزدیک شده بودند. معجزۀ واقعی آن است: کسانی که خود را پدرخوانده یا حامی و مشاور این دو کشور یا حتی پیغمبران سرسخت شان وانمود می کنند، از تحمیل توهمات خود بر آنها دست بردارند. جهادها و جنگهای صلیبی، سوگندهای ابدی، طرح های رستگاری ژئواستراتژیک دیگر گیرایی ندارند. اسراییلیان و فلسطینیان در زمان و مکان فعلی زندگی می کنند و نه در گذشتۀ افسانه ای که اینها می خواهند احیا کنند. درخواست شناسایی دولت فلسطین مستقل در داخل مرزهای 1967 که از طرف رئیس جمهور محمود عباس به سازمان ملل متحد تقدیم شد، ضربه ای بود که به هدف نخورد. ما نتیجۀ آن را قبلاً هم می دانستیم. و اما به نظر من این ضربۀ کوچک، با وجود اینکه به خطا رفت، اثر بزرگی بجای گذاشت، مانند خودسوزی بوعزیزی جوان تونسی که جهان عرب را شعله ور ساخت. فلسطینیان برای اولین بار پس از شصت سال به ارادۀ خود عمل کردند. به نیویورک آمدند، برای اینکه می خواستند بیایند و از کسی نخواستند که این اقدام را تصویب کند یا از آن حمایت نماید، نه از دیکتاتورهای عرب که اکنون یکی را بعد از دیگری برمی اندازیم، نه از اتحادیۀ عرب که دیگر طبل جنگ را به صدا در نمی آورد و نه از مفتی اسرارانگیزی که در پستوی اسلام گرایی نشسته است.

این اقدام حادثۀ فوق العاده ای بود. برای اولین بار فلسطینی ها مانند یک فلسطینی در خدمت فلسطین عمل کردند و نه به عنوان ابزاری در خدمت یک ملت افسانه ای عرب یا جهادگرایان بین المللی متأسفانه بسیار واقعی. فقط انسانهای آزاد می توانند باهم آشتی کنند. عباس به عنوان انسان آزاد آمد و شاید این عمل همان طور که در مورد سادات دیدیم، به بهای جانش تمام شود، زیرا صلح و آزادی دشمنان زیادی در منطقه دارد که خود را در تنگنا می بینند. متأسفانه اوباما این حلقۀ رابط معجزه آسای بین دو فضای جهان ما را ندید و فرصتی را از دست داد که از زمان سخنرانی مشهورش در قاهره در انتظار آن بود.

اسراییل کشور آزادی است، کسی در آن تردید ندارد. دموکراسی زیبا و بزرگ و شگفت انگیزی دارد و بیش از همه نیازمند صلح است. حالت جنگ و آماده باش دائمی که مردمش از شصت سال تاکنون در آن به سر می برند، دیگر قابل تحمل نیست. این کشور هم باید به نوبۀ خود با افراط گرایان و تمام گروه های فشار که در پناه بهشت های دوردست خود این کشور را به سازش ناپذیری بی ثمر تشویق می کنند و می خواهند آن را در معادلات لاینحلی زندانی سازند، قطع رابطه کند. به نظر من ما همه باید از این فکر دست برداریم که آشتی قابل معامله است، آنچه قابل معامله است، جزئیات و شرایط و شکل و مراحل آن است. آشتی بنفسه اصلی است که باید علناً و با تشریفات لازم اعلام شود. باید بگوییم: «آشتی، شالوم، سلام» و بعد دست به هم دهیم. رفتن عباس به سازمان ملل اعلام آشتی بود مانند رفتن سادات به تل آویو. آیا این فقط خواب و خیال است، اگر آرزو کنیم که نتانیاهو هم چنین قدمی بردارد و به سازمان ملل برود یا به رام الله و در آنجا اعلام آشتی کند؟


بوعالم صنصال عکس.: Markus Kirchgessner © Goethe-Institutانستیتوگوتهاین مقاله متن سخنرانی بوعالم صنصال برای تشکر از انجمن ناشران آلمان به مناسبت اعطای جایزۀ صلح سال 2011 در تاریخ 16/10/2011 در کلیسای پاول فرانکفورت است. با تشکر از انجمن ناشران و بوعالم صنصال برای موافقت با ترجمه و چاپ آن.
بوعالم صنصال متولد 1949 از سرشناس ترین نویسندگان معاصر الجزایر است و به زبان فرانسه می نویسد. کتابهای او به زبانهای متعدد ترجمه شده است.

منوچهر امیرپور :ترجمه
حق چاپ: انستیتوگوته اندیشه و هنر
ژوئن 2012
پيوندها

Andishe va Honar بصورت صفحات الکترونیکی :

Andishe va Honar بصورت صفحات الکترونیکی

نسخه 97 “بازنمایی دموکراسی“ Fikrun را در تلفن همراه، BlackBerry یا خواننده الکترونیکی خود بخوانید!
برو به بارگیری...

Bestellen

فرم درخواست

اعضای سازمانی یا افرادی که ساکن مناطق ایبرو - آمریکایی زبان هستند و در بخش روزنامه نگاری یا فرهنگی فعال هستند می توانند به صورت رایگان عضویت دریافت کنند.
به فرم درخواست...

قنطره: گفتگو با جهان اسلام

سياست، فرهنگ، جامعه: اطلاعات و بحث به آلمانی، عربی و انگلیسی

زنيت آنلاين

شرق در شبکه: نقادانه، ابتکاری و متعادل