برخورد با گذشته

دربارة فکر و فن

فکر و فن (اندیشه و هنر) مجله‌ای فرهنگی بود که از سال ۱۹۶۳ تا ۲۰۱۶ توسط انستیتو گوته به منظور توسعه مبادله فرهنگی بین آلمان و کشورهای اسلامی منتشر می‌شد.با انتشار آخرین شماره تحت عنوان «آوارگی» (شماره ۱۰۵) در پاییز ۲۰۱۶، رسیدگی و به روز رساندن نشریه به صورت آنلاین نیز قطع شد. .

هنر در منطقۀ جنگ
چرا دکومنتای کابل غیر از آن بود که می خواست باشد

گفته می شود که دکومنتای شهر کاسل آلمان بزرگترین نمایشگاه هنر معاصر است. این نمایشگاه هر پنج سال یک بار به سرپرستی یک مدیر خارجی و به یاری گروهی از کارگزاران و دستیاران خارجی در کاسل برگزار می شود. امسال افغانستان در سیزدهمین دور برگزاری نمایشگاه برای اولین بار در کانون برنامه قرار داشت.

آثار هنرمندان افغانی از داخل و خارج کشور و همچنین هنرمندان مشهور جهان که زمانی در کابل زندگی می کرده اند، نه تنها در کاسل بلکه در کابل نیز از بیستم ژوئن تا 19 ژوئیه در باغ سلطنتی سابق بابور به صورت نمایشگاه تکمیلی به نمایش گذاشته شدند. قبل از آن گردانندگان دکومنتا سمینارهایی در کابل و بامیان برگزار کرده بودند. مارتین گرنر به عنوان کسی که رویدادهای صحنۀ هنری کابل را ظرف ده سال گذشته پیگیری کرده، با توجه به نگرش میان فرهنگی گردانندگان دکومنتا بررسی می کند که طرح گروه اصلی تا چه حد از حساسسیت کافی برخوردار بود تا با چالش ها و دامهای متنوعی که در واقعیات افغانستان نهفته، برخورد کند و در عین حال نگذارد که این کشور به ابزاری برای جلب منافع هنرمندان دوردست تبدیل شود.

کارولین کریستو بکرگیو، مدیر سیزدهمین دوکومنتا، در رساله ای راجع به اینکه چرا با کابل و قاهره دو جایی را که در جنگ و جدال هستند به عنوان محل های تکمیلی برای سیزدهمین دور برگزاری نمایشگاه انتخاب کرده، می نویسد: «جنگها واقعیاتی می آفرینند و اما هنر هم واقعیاتی در سطح متفاوت عالی می آفریند.» کریستو باکارگیو که هنرمندی آمریکایی با تبار ایتالیایی و بلغاری است، اذعان می کند که این انتخاب ها ممکن است «متظاهرانه و ساده لوحانه» باشد، ولی او در عین حال می خواهد آن را مایۀ دلگرمی برای شرکت کنندگان بداند. معتقد است که «هنر نقش اجتماعی عمده ای در فرآیند بازسازی دارد. در این فرآیند نیروی تخیل مردم را نه تنها از هم منزوی نمی کند، بلکه فرصت هایی را در جهت مخالف می آفریند.»

با این برداشت، هیئتی از گروه اصلی دکومنتا در تابستان 2010 از کابل دیدار کرد که چندین سخنرانی و بیش از هفت سمینار در پی داشت، بیشتر آنها در اوایل سال 2012 در کابل و یکی در بامیان برگزار شد، برخی از آنها راجع به آثار هنرمندان بین المللی و افغانی داخل و خارج کشور بود. بقیه دربارۀ آثاری  که جداگانه برای دکومنتا امانت گرفته شده بود. بخشی از این آثار در کاسل طی دورۀ سنتی صد روزه به نمایش گذاشته شده بود و بخش دیگر فقط در کابل قابل تماشا بود.  و اما در حالی که قرار بود هر دو قسمت به قصد توازن هنری مکمل همدیگر باشند ولی در واقع هیچ بازدیدکننده ای چه در کاسل و چه در کابل نتوانست تصور روشنی از نمایشگاه «همتا» در شهر دیگر داشته باشد، هیچ عکس و فیلمی از شهر «دیگر»، شهر در جنگ وجود نداشت. (درحالی که کابل هنوز گرفتار جنگ است، کاسل یکی از شهرهای مهم صنایع تسلیحاتی آلمان هنگام جنگ جهانی دوم بود که تخریب آن در جنگ با علائم خاصی برجسته سازی شده بود.)

سرانجام، تماشای تمرکز بر کابل در دکومنتای کاسل و کابل حق امتیازی بود برای اندکی از بازدیدکنندگان. گردانندگان نمایشگاه علاوه بر محدودیت های جغرافیایی در گفتمان هنری با یک منطقۀ جنگی، همچنین با چالش های اجتماعی و سیاسی و روانی نیز در ارتباط با افغانستان روبرو بودند. درحالی که گروه اصلی و هنرمندان وابسته تأکید می کردند که تدریس و برگزاری نمایشگاه در کابل دربارۀ تبادل نظر بدون پیشداوری است و نه دربارۀ «برخورد استعماری»، برخی از واکنش ها و گزارشهای اخیر آنها نشان می دهد که تعدادی از آنها مفهوم عمیق پروژه را فقط «هنگام  اجرای آن» درک کرده اند.

دست اندرکار بیگانه

گوشکا ماکوگا هنرمند لهستانی که دو فرشینۀ بزرگ برای دکومنتای 13 تولید کرده و آنها را جداگانه در سالن اصلی دکومنتای کاسل و در قصر ملکه کابل به نمایش گذاشته، می گوید که کابل را «بیشتر چون بیگانه ای، تحت محدودیتهای خاص امنیتی پایان ناپذیر مانند گروههای نخبه، سازمانهای غیردولتی و پیمانکاران بین المللی مقیم تجربه کرده ام. در فعالیتهای مربوط به برنامه های دکومنتا دخالت داشتم و عمدتاً با دست اندرکاران دیدار می کردم. حضور تهدیدآمیز نظامیان و تفکیک نخبگان بین المللی از شهروندان عادی کابل مرا به این اندیشه وامی داشت که این کار را برای چه کسانی انجام می دهم.»

شاید واقعاً درست باشد که تجربه را فقط می توان در میدان عمل کسب کرد. کریستف منکه فیلسوف آلمانی که یکی از سمینارها را در کابل برگزار کرده بود، «اعتراضهای جالب توجهی» از جانب شرکت کنندگان جوان افغانی را به خاطر  آورده می گوید: «ابتدا با ما مانند کارشناسانی رفتار می کردند که گویی برای پاسخ دادن به همۀ سؤالهای آنها به این کشور آمده ایم، حتی به سؤالهای اصولی مانند: هنر خوب یا بد چیست؟ هنر باید برای هنر باشد؟ ولی وضع بعداً تغییر کرد و شرکت کنندگان شروع کردند به بیان نگرانیها و مواضع انتقادی خود.»

امان مجددی هنرمند افغانی که از 2002 در کابل کار می کند و صحنۀ هنری پایتخت را به طرق مختلف تحت تأثیر قرار داده است، یکی از دو مدیر دکومنتای کابل بود. او از فرآیند یادگیری فرهنگی متقابل که این گونه رویارویی ها درپی دارد، بخوبی آگاه است. ولی در عین حال خطرات آشکاری می بیند در استفادۀ ابزاری از این نمایشگاهها برای حفظ منافع خارجی و کشورهایی که کمک مالی می کنند.

خطر منطق کمک کنندگان

«در سه سال اخیر حرکت بین المللی عمده ای برای تأمین بودجه و حمایت مالی هنر و فعالیت های فرهنگی که بخشی از برنامه های اطلاعاتی و تبلیغاتی به شمار می رود، در افغانستان به چشم می خورد. آمریکا و انگلیس و فرانسه و سایر کشورها مبالغ هنگفتی در این فعالیتها سرمایه گذاری می کنند تا احساسی دربارۀ افغانستان ایجاد کنند که گویا افغانستان اکنون در وضع بسیار بهتر از زمانی است که قبلاً بوده تا عقب نشینی نیروهای خود را از این کشور توجیه نمایند.» این مسئله به مباحثاتی در پشت صحنۀ دکومنتا منجر شده، ولی شگفت انگیز است که هیچ کس از دو هزار روزنامه نگاری که در کنفرانس مطبوعاتی افتتاح نمایشگاه در کاسل حضور داشتند، به این مسئله توجهی نداشت.

گرچه مجددی که در جکسون ویل/ فلویدا بزرگ شده، نمی خواهد دکومنتای کابل را در ردیف برنامه های کمکی متأثر از منافع پول دهندگان قرار دهد، ولی اذعان دارد که عموماً وابستگی دائمی به بودجه های خارجی ابتکار هنرمندان افغانی را کاهش می دهد. «مردم غالباً منتظر رسیدن پول هستند تا کاری را شروع بکنند. به نظر من واژۀ «استمرار» در این مورد کلمۀ مبهی است و تلقین می کند که راه حل باید از بیرون بیاید که تصور نادرستی است. شاید تشکیل گروهی از هنرمندان افغانی با برگزاری نمایشگاههایی به ابتکار خود آنها، راهی برای رویکرد مستمری باشد.»

صحنۀ هنری کابل

 در واقع طی سالهای گذشته چندین گروه هنری در کابل به وجود آمده. یکی از آنها گروه «رشد» است که از چندین زن و مرد تشکیل شده که اخیراً با بحث داخلی جالبی مواجه شده اند که آیا از وزارت اطلاعات و فرهنگ ثبت انجمن خود را درخواست کنند یا نه. ایجاد یک چارچوب قانونی به عنوان «سازمان غیردولتی» برای برخی از اعضای گروه تا زمانی که پولی در میان باشد، وسوسه انگیز است.

قدم گذاشتن در این راه به نظر برخی دیگر از اعضای گروه ورود به «منطقۀ ممنوعه» است. «گروه جامپ کاپ» که جمعی از فیلمسازان و فیلمبرداران آن را تشکیل داده اند، با استراتژی دوگانه وارد عمل شده: از طرفی قسماً متکی بر پروژه هایی است که بودجۀ آنها از بیرون تأمین می شود و بندرت ارزش هنری دارند، ولی از سوی دیگر قسمت اعظم وقت خود صرف آفریدن آثار هنری مستقل می کند. جلال حسینی یکی از اعضای گروه می گوید: «این نوعی کارآموزی برای خودمان است. فیلمسازانی که اکنون فقط با اتکا به کمک دیگران کار می کنند، پس از دورۀ گذار با مشکل بیشتری مواجه خواهند شد.» گروه های هنری دیگری که اخیراً در کابل تشکیل شده اند مانند  Bad Artists که از سایر گروه ها انشعاب یافته اند و هنوز در جستجوی هویت و آزادی خود هستند، از چیزی که آن را «تفکر تنظیم» و تفرقۀ قومی بین هنرمندان جوان می نامند، دل پری دارند. می گویند این روش مانع تفکر هنری آزاد در میان افغانها می شود.

آنچه زینب حیدری هنرمند جوانی از گروه رشد می گوید، مطلبی است که مکرر دربارۀ صحنۀ هنری کابل شنیده می شود: «در دانشکدۀ خودم نمی توانم به سبک انتزاعی که اینجا در کاسل به نمایش گذاشته ام، نقاشی کنم.» زینب بخش اعظم آموزش هنری خود را مدرسۀ هنری خصوصی کابل نزد معلمان افغانی که به ایران مهاجرت کرده اند، گذرانده است. «استادم در دانشگاه اگر آن را ببیند، خواهد گفت این دیوانگی است. نه به علت اینکه آنها این نوع کارها را قبلاً ندیده باشند، بلکه ساختارهای دانشگاهی تفکر نو را نمی پذیرد.»

حیدری می گوید از این جهت سمینارهای دکومنتا در کابل بسیار دلگرم کننده بودند. این سمینارها به او کمک کردند که «به طرز تفکر خود اعتماد کند و به آن احترام قائل شود.» آثار حیدری و تعدادی از سایر هنرمندان افغان در جایی به نمایش گذاشته شده بود که تاکنون یک رستوران چینی بود و اخیراً برای این منظور آماده شده است و تحت الشعاع نمایشگاه اصلی قرار داشت. شماری از هنرمندان افغانی فقط در این اتاق کوچک و انفرادی فرصت داشتند که با رسانه های آلمانی و بین المللی و گالریست ها دیدار کنند و می بایستی در روز افتتاح نمایشگاه کاسل برای عموم به کابل برگردند تا کار خود را در افغانستان به پایان برسانند. در نتیجه برگزارکنندگان دکومنتا فرصت را از دست دادند که آنها را به تبادل نظر وسیع تری با تماشاگران کاسل وادارند.

جوش و خروش باغ بابور

هنگامی که دو هفته پس از افتتاح نمایشگاه کاسل برای پی گیری روند دکومنتای کابل به آنجا می روم، از شنیدن آمار و ارقام احساس رضایت می کنم: 15000 دیدارکننده در ظرف چهار هفته در رأس آن 2000 نفر در قصر ملکه واقع در باغ بابور، هر روز جمعۀ چهار هفته از تاریخ افتتاح نمایشگاه در 20 ژوئن: در نگاه اول می توان تعداد دیدارکنندگانی را که دکومنتا جلب کرده موفقیت شمرد. خانواده هایی از شیوه های مختلف زندگی، کارگران و روشنفکران در کنار دیپلمات های خارجی و همکاران سازمان های غیردولتی، همه در داخل این ساختمان باشکوه بازسازی شده که شعبه ای از هتل رستوران پنج ستارۀ سرنا نیز از چندین ماه پیش در آن جای گرفته، در گشت و گذار بوده اند. 

بعضی از تماشاگران زمانی در برابر یک اثر هنری می ایستادند و دربارۀ آن می اندیشیدند و هنگام ترک سالن در دفتر یادبودی که جلو در ورودی گذاشته شده حمایت و تحسین خود را بدون نظر انتقادی ابراز می کردند که حداقل دربارۀ هنر اوانگارد غیرمنتظره بود و یا گاهی به «اتاقهای زیبا» اشاره می کردند که آثار هنری را تحت الشعاع قرار داده بودند.

بعضی از آنها که برای پیک نیک با خانواده های خود روی چمن سبز باغ بابور آمده بودند و نه به قصد دیدار از نمایشگاه به صف طولانی جلو در ورودی قصر نگاه می کردند و در شگفت بودند که در آنجا چه می گذرد. برخی از این افراد برای ارضای کنجکاوی خود بدون جهت خاصی از راهروهای قصر می گذشتند و هنگام ترک محل می گفتند: «چیزی نبود». ولی انصافاً باید گفت که این واکنش مردم عادی در برابر هنرهای مدرن حتی در بزرگترین شهرهای غرب نیز دیده می شود. در نتیجه می توان گفت که شعبۀ دکومنتا در باغ بابور کابل به محلی از ابهام برای برخورد برداشتهای فرهنگی تبدیل شده بود.

نیت خوب گروه برگزارکنندۀ دکومنتا که هنگام افتتاح نمایشگاه بیان شد، از جهات دیگری نیز در عمل تحقق نیافت. درحالی که تأکید شد که در طرح برنامۀ کابل و سمینارهای پیشین دو سال گذشته حساسیت فرهنگی لازم نشان داده شده، ولی در برنامۀ نمایشگاه کابل برای مدیر افغانی آن پیام افتتاحی پیش بینی نشده بود. چند کلمۀ رسمی که سید مخدوم رهین وزیر اطلاعات و فرهنگ به این مناسبت ابراز داشت، نمی توانست جای پیام مدیر را بگیرد.

هنر و ملت سازی

تعدادی از روزنامه های آلمانی زبان چند روز پس از افتتاح نمایشگاه، شهامت برگزاری آن را در کابل ستودند. مثلاً مقاله نویس روزنامۀ «تاتس» آن را از نوع «تبادل نظرهایی که تأثیر غیرمترقبانه ای دارند» تلقی می کند و می نویسد که «این تنها موردی از مداخله است که در کتابهای تاریخ از آن به نام عامل بیدارکنندۀ نیروهای جامعۀ مدنی (افغان) برای پیشبرد این کشورها یاد خواهد شد.» روزنامۀ سویسی «نویه تسوریشر تسایتونگ» با ظرافت بیشتری، از این نمایشگاه به عنوان نوعی «هنردرمانی» برای جامعۀ افغان استقبال می کند و در عین حال تذکر می دهد که کشورهای غربی با برگزاری نمایشگاه های هنر مدرن در مناطق پرتنش از آن به مانند ابزار تبلیغ دموکراتیزه کردن در سالهای اخیر استفاده می کنند. به نظر مقاله نویس: «در افغانستان تأمین بودجه برای صحنۀ هنری بخشی از ملت سازی دموکراتیک و برقراری جامعه مدنی است.» با تجربه ای که من از صحنۀ هنری ده سال اخیر کابل دارم تردید می کنم که (صرف نظر از شماری از اظهارات عمومی دربارۀ ارتباط بین هنر و اختلاف و سازماندهی ساختار دولت در محیط پرتنش) بتوان چیزی یافت که آن را استراتژی بین المللی برای کمک به صحنۀ فرهنگ و هنر افغانی در راستای ساختن هویت خویش با رعایت احتیاط و تحفظ و نه شتاب و تعرض نام نهاد.

آمار دیگری این رویکرد غربمدارانه را منعکس می کند: از میان 27 هنرمندی که آثارشان در باغ بابور و کاسل به نمایش گذاشته شده بود، فقط 3 نفر در کابل بزرگ شده اند یا اخیراً و پیوسته در کابل زندگی می کنند. بقیه یا هنرمندان بین المللی هستند و یا افغان هایی که در خارج بزرگ شده اند و غالباً هویت مختلطی دارند با درک درستی از اینکه کارکرد صحنۀ هنری غرب چگونه است. از این رو تعجبی ندارد که در کابل و کاسل تعامل هنرمندان خارجی با گروه هنرمندان مهاجر افغانی فشرده تر بود تا با هنرمندان مقیم.

یکی از سه هنرمند افغانی مقیم کابل به من گفت: «برای ما هنرمندان کابل کارهایی که در کاسل و کابل به نمایش گذاشته شده و گفتمانهای هنری دکومنتا کاملاً تازگی داشت و گاهی بسیار دور از واقعیت بود.»

در میان نقدهای عمیق نادر دربارۀ دکومنتا به نوشته ای از روبرت کلویور کارشناس قدیمی صحنۀ هنری افغانستان برخوردم که از همه چشم گیرتر بود. او می نویسد که برخی از محدودیتهای دکومنتا «ناشی از این واقعیت است که گردانندگان آن «به روابط افغانهای آمریکایی شدیداً وابسته بودند. این البته از کیفیت هنری کارشان نمی کاهد، ولی باید پرسید که آنها تا چه حد با تحولات اخیر افغانستان آشنا هستند؟ روابط آنها با این کشور متأثر از رؤهایی است که با انتظارات دیرینشان از وطن عجین شده و آن هم با حسرت دوری والدین از زادگاهشان شکل گرفته است. هنر آنها این احساس را منعکس می کند که بنابه تجربۀ من با احساس کسانی که در خارج بزرگ نشده اند، مطابقت ندارد. 

کدام هویت هنری افغانی

دکومنتای کابل یقیناً صحنۀ هنری محلی را غنا بخشید و اطلاعات جدیدی به نسل جوان داد. همچنین شرکت کنندگان بین المللی را (چه حامی و چه خریدار) با هنر افغانی آشنا ساخت که اکنون می دانند اگر بخواهند با هنر اصیل منطقۀ جنگ آشنا شوند با چه کسانی باید تماس بگیرند. ولی در اینجا یک مسئله وجود دارد: نمی توان به همین سادگی گفت که نمایشگاه باغ بابور معیارهای نوینی از کیفیت به هنر افغانی و هویت فرهنگی عرضه کرده است. برعکس: با پایان دورۀ یکماهۀ نمایشگاه می توان گفت که واقعیت درخشش چندان زیادی ندارد. صحنۀ هنری کابل متفرق است و محدود به افرادی در زمینه های خاص، بیش از آنچه عناوین برخی از آگهی ها دربارۀ «محیط پرشور هنری» تلقین می کنند. گاهی به نظر می رسد که برخی از فعالیت های جوانان پرشور بیشتر ناشی از ابتکار خارجیان است و از حضور و روابط و پول آنها سرچشمه می گیرد تا از واکنش خلاقانۀ مستقل. در واقع عناوین خبری بین المللی دربارۀ «اولین گروه پانک افغانی»، «اولین دیوارنگاران افغانی» یا «اولین رقاصۀ رَپ» نشان می دهد که رسانه های غرب بیشتر از هم دیگر رونویسی می کنند و حاضر نیستند برای داوری عمیق در صحنۀ هنری کابل صرف وقت کنند.

مضافاً بر این باید گفت: بخش دیگر هنر افغانی که شامل شعر و ادب است و همچنان وجود دارد به این نمایشگاه راه نیافته بود. از جهتی به علت محدودیت زمان و مکان و ظاهراً به علت بی میلی گرانندگان به گشایش نمایشگاه به روی اقشار گستردۀ مردم و سنن ملی آنها. علت دیگر شاید آن باشد که این نمایشگاه بر نوعی نوسازی متمرکز بود که پایتخت افغانستان در آن پیشقدم شده است. یا به طوری که دیوارنگاری با حروف آبی روی دیوارهای خیابان باریکی در تایمانی پاشیده است: „Kabul is a bubble“ (کابل در جوش و خروش است).

صحنۀ هنری کابل هنوز درگیر واکنش های غیرارادی سانسور و خودسانسوری است. در روز افتتاح دو اثر هنری یک هنرمند کابلی توسط مقامات دولتی یعنی وزارت اطلاعات و فرهنگ توقیف شد و هنرمند دیگری سیلی خورد و یک ساعت در زندان به سر برد. یکی از نمایندگان دولت ادعا کرد که نص قرآن مورد سوء استفاده قرار گرفته، درحالی که هنرمند جوان مدعی بود که او فقط به یک واقعیت اجتماعی اشاره کرده و آن عبارت است از اینکه بسیاری از افغانها هر روز قرآن «می خوانند»، بدون اینکه معنای آن را درک کنند، حقیقی که همۀ مردم از آن باخبرند.

جنبۀ خودسانسوری رویدادهایی نظیر این کاملاً آشکار است. برای هنرمندان و روزنامه نگاران رسانه های افغانی اصطلاح «توهین به مقدسات» دقیقاً تعریف نشده است تا هنگام متهم شدن به آن بتوانند در مراجع قانونی از خود کنند.

آخرین سؤال

پاسخ این سؤال نسبتاً آسان است که پس از گذشت یک ماه برگزاری نمایشگاه در کابل و دو سال تدارک و سمینار در افغانستان، دکومنتا در هنرمندان بین المللی که در کابل به تدریس و نمایش آثار خود پرداختند، چه تأثیری داشت. به نظر می رسد که حاصل کار در محل بسیار ناچیز بود. گوشکا ماکوگا جواب آن را با سؤالی می دهد: «صرف نظر از دکومنتا، آیا ما ظرفیت آن را داریم که بپذیریم سایر فرهنگها آرمانها و تعریف های دیگری از رشد و نمای انسان دارند که همچنان معتبر و ارزشمندند؟» و بعد ادامه می دهد: «کاوش و ارزیابی فرهنگ های دیگر با تحمیل میراث یا نظام سنت های غربی تحقق نمی یابد.»

و اما این سؤال که آیا دکومنتا به نحوی برای افغانستان حائز اهمیت است و برای مردم عادی افغانستان سودی داشت؟، پاسخ انتقادی تری می طلبد. منکه فیلسوف آلمانی می گوید: «احتمالاً نه.» به نظر او با بهترین نیت ها هم نمی توان به آسانی مسیر کشور و مردمی را که توانایی های آنها برای هنرپروری و هنراندیشی در اثر تلاش معاش و عواقب برخوردهای نظامی لطمه دیده است، تغییر داد. و درحالی که افغانستان تعداد زیادی از هویت های فرهنگی را دربرگرفته دکومنتا فقط به کابل اکتفا کرده است، به استثنای بامیان که در آن مایکل راکوویتز سمیناری به مدت یک هفته برگزار کرد تا مهارتهای سنتی منطقۀ هزاره را یادآوری کند، این رویکرد یکجانبه بود. و اما در ارتباط فرهنگی و هنری وسیع تری و در مورد تبادل انگیزه های هنری به طوری که یکی از شرکت کنندگان می گوید، شاید بیش از آنکه افغانستان نیازمند دکومنتا باشد، دکومنتا نیازمند کابل بود.

و اما در مورد آیندۀ صحنۀ هنری مستقل افغانستان، برای هر پاسخی باید ساختار آسیب پذیر یا اصلاً غائب هنر افغانی را در نظر گرفت، یعنی نبودن نگارخانه ها و موزه های هنری و آموزش عمیق هنری و انتشارات و رسانه هایی که به این موضوع بپردازند. و اصلاً معلوم نیست که آیا صحنۀ هنری موجود که ابتکارات خود را غالباً از خارج می گیرد، پس از سال 2014 ابقا خواهد شد و به چه صورت. با نظر مثبت به مسئله  باید گفت، دکومنتای کابل شکنندگی صحنۀ هنری افغانستان و ابهامات آن را در منظر بین المللی نشان داد.
مارتین گرنر روزنامه نگار و فیلمساز است. افغانستان در کانون فعالیت های هنری او قرار دارد.

ترجمه منوچهر امیرپور
حق چاپ: انستیتوگوته اندیشه و هنر
نوامبر 2012
پيوندها

Andishe va Honar بصورت صفحات الکترونیکی :

Andishe va Honar بصورت صفحات الکترونیکی :

نسخه 98 “بازنمایی دموکراسی“ Fikrun را در تلفن همراه، BlackBerry یا خواننده الکترونیکی خود بخوانید! برو به بارگیری...

Bestellen

فرم درخواست

اعضای سازمانی یا افرادی که ساکن مناطق ایبرو - آمریکایی زبان هستند و در بخش روزنامه نگاری یا فرهنگی فعال هستند می توانند به صورت رایگان عضویت دریافت کنند.
به فرم درخواست...

قنطره: گفتگو با جهان اسلام

سياست، فرهنگ، جامعه: اطلاعات و بحث به آلمانی، عربی و انگلیسی

زنيت آنلاين

شرق در شبکه: نقادانه، ابتکاری و متعادل