فرهنگ و آب و هوا

دربارة فکر و فن

فکر و فن (اندیشه و هنر) مجله‌ای فرهنگی بود که از سال ۱۹۶۳ تا ۲۰۱۶ توسط انستیتو گوته به منظور توسعه مبادله فرهنگی بین آلمان و کشورهای اسلامی منتشر می‌شد.با انتشار آخرین شماره تحت عنوان «آوارگی» (شماره ۱۰۵) در پاییز ۲۰۱۶، رسیدگی و به روز رساندن نشریه به صورت آنلاین نیز قطع شد. .

آیا تغییر آب و هوا می تواند موضوعی در ادبیات باشد؟
درباب کتاب من «ذوب يخ»

گرچه تغییر آب و هوا یکی از بغرنج ترین مشکلات دوره معاصر است، ولی در ادبیات کمتر بدان پرداخته اند. رمان «ذوب يخ» یک استثناست. نویسنده در زیر توضیح می دهد که چرا این موضوع را برگزیده است.

یادم نمی آید که چه وقت برای اولین بار با«تغییر آب و هوا» و «اثرات گلخانه ای» برخورد کردم. با این موضوع چنان دمخور شده ام که انگار در تمام عمر همدم من بوده است، گرچه این طور نیست و فوقش  پانزده سال است که مرا به خود مشغول می کند. پیش از آن که برای اولین بار از تصاعد گازکربنیک چیزی به گوشم بخورد، مدت ها بود که با پیامدهای دهشتناک لم یزرع شدن زمین مواجه بودم. یکی از نخستین متونم تحت تأثیر یک سفر دانش آموزان به مناطق گرفتار خشکسالی در اطراف دریاچه تورکانا در کنیای شمالی ایجاد شد. مرثیه ای بود احساساتی درباره ظلم، تحت عنوان «در غم رودخانه های خشك شده». قيافه آن آدم هايی كه تنها پوست و استخوانی برای آنها باقی مانده بود ماه ها از نظرم دور نمی شدند. مدتها طول كشيد تا توانستم احساس ناآرامی عميق را از خود برانم. وقتی سعی كردم عواقب ملموس گرم شدن آب و هوا در جهان را در نظر مجسم كنم، زنی از اهالی شمال كنيا را به ياد آوردم كه پوستش روی استخوان چروك خورده بود و در حالی كه دستم را می كشيد مدام التماس می كرد تا وقتی که خشكسالی را به كمك يكديگر ريشه كن نكرده ايم از آنجا نروم. يك درجه يا دو درجه يا سه درجه گرمای بيشتر، شصت سانتيمتر يا هشتناد سانتيمتر بالا رفتن سطح آب، ۴۵۰ يا ۵۰۰ ppm غلظت گاز كربونيك در جو: اين ارقام نامشخص و غلو شده حاکي از صحنه هاي فاجعه  هستند، اما به محسوس گرداندان خطر کمک نمی کنند. آنها قدرت خيال را تقويت نمی كنند. برخلاف آن زن نحيف که تا به امروز از مخيله من خارج نمی شود، به سختی می توانم پيش بينی های شومی را كه طی  سال های اخير شاهدشان بوده ام، به خاطر بسپارم.

محسوس كردن خطر

 به همين علت رمانی در باره يك متخصص كوه های يخ نوشتم كه يخچال طبيعي اش در يكی از تابستان های داغ اين سال ها آب شده بود. او مايوس و درمانده می شود، به افسردگی دچار می شود، شكاكيتش نسبت به تمدن ما شدت می گیرد، اصول اقتصادی، روش زندگی و معنویت ما را رد می كند. در اين بين به مكانی دل می بندد كه در آن يخ و يخچال طبيعي اش (هنوز) در معرض خطر  ذوب شدن نيستند، يعنی به قطب جنوب. آنوقت اين يخ شناس سابق محرر يك كشتی تفريحی می شود. اما هراندازه كه بكر بودن قطب جنوب او را به وجد در می آورد، به همان اندازه احساس نگرانی می كند از اين كه اگر پای انسان به آنجا باز شود، سرنوشت محتومی خواهد داشت. توهم تجاوز به قطب و غارت آن راحتش نمی گذارد و همین طور هر حادثه جزیی  که به چشمش می خورد، مثل سیگاری که یک سرباز به میان پنگوئن ها می اندازد، یا وقتی که یک کشتی در دریا به پهلو می افتد و یا هنگامی که مسافران دماغ بالا و بیفکر روی عرشه عرض اندام می کنند. قطب جنوب آخرین آشیانه قدس روی زمین است ـ و تصور انهدام آن برای پژوهشگر يخچالهاي طبيعي غیرقابل تحمل است. او باید مانع  رخنه بیشتر بشریت به قطب جنوب شود.

وقتی برای نوشتن یک رمان به تحقیق می پردازی خیلی چیزها را با وضوح بیشتر می بینی و یا برای اولین بار از وجودشان آگاه می شوی. و به همین ترتیب در می یابی که قطب جنوب تنها منطقه کره زمین است که با انعقاد یک قرارداد بین المللی از بهره برداری اقتصادی و ادعاهای ارضی مصون شده است. در حالی که کشورهای همجوار قطب شمال منتظر آنند که به استخراج معادن آنجا بپردازند، قرارداد قطب جنوب حداقل تا سال ۲۰۴۸ اعتبار دارد. در حالی که با خونسردی به پیش بینی پایان عمر قطب شمال پرداخته اند، در مورد قطب جنوب دست نگاه داشته اند.  طبقه بندی های  یخی واقعاً از تضادهای غایی عصر ما هستند: از یک سو یخ های فصلی و از سوی دیگر خاک فشرده زمین، از یک سو ذوب شدن بی امان یخ و از سوی دیگر قشر یخی به ضخامت چهارهزار متر، از یک سو محکومیت به انقراض و از سوی دیگر بهره گیری از حفاظت سرسختانه، از یک سو آئینه ویرانگری ما و از سوی دیگر نمادی از روشنگری ما. خلاصه آن که: در بالا شرارت است و در پایین خوبی، در بالا دوزخ است و در پایین بهشت.

حافظه زمین

قطب جنوب نه تنها مکانی است که به بگونه ای معجزه آسا طبیعی به نظر می رسد، متشکل از فورماسیون های کهنسال یخ و سنگ که برفرازش پرندگانی خاموش پرسه می زنند و از وجودش به آسمان تکرنگ خبر می برند، بلکه انبار عظیمی  است از توشه ای از زلال ترین آب و پاک ترین هوایی که در کره زمین داریم. یخ همچنین یک نوع حافظه زمین است. حفاری های یخ پروژه های اروپایی برای کشف هسته یخ در قطب جنوب به عمقی متعلق به ۹۰۰۰۰۰ سال پیش رسیده اند. و در طول این راه گذشته ما در این سیاره عیان می شود و دیگر جایی برای کتمان نمی ماند که چگونه ما طی تنها چند قرن بلایی نازل کرده ایم که تنها صفت جنون برازنده آنست. وقتی کثافتی را در انتهای ستونی از پاکی می بینیم این احساس به ما دست می دهد که انسان وجودش مایه نکبت است. و آن وقت این سؤال مطرح می شود که آیا انسان مداری به عنوان یک آرمان کفایت می  کند. ما آن قدر نیروی خود را مصروف آن کردیم که انسان را برهانیم (دست کم رنج هایش را سبک کنیم) که حالا باید از خود بپرسیم چه دسته گلی به سر طبیعت زده ایم. چرا که طبیعت نه تنها خود در شُرُف زوال است که انسان را هم به زوال می کشاند. همین خود به خوبی همچون تندیسی عظیم در حاشیه قطب جنوب به چشم می خورد، در نقطه هایی که انسان از سکونت خود مثل زخم آبله اثر گذاشته است، در ویرانه های ایستگاه های صید نهنگ و تأسیسات ازکار افتاده سلاح های تخریب جمعی. هرجا که انسان پا نهاده، طبیعت را نابود کرده است. پیش از صید نهنگ، آنقدر پوست سگ های دریایی را کندند تا نسلشان برافتاد، سپس فیل های دریایی را کشتند و کوره هایشان را چون نفت نداشتند با پنگوئن ها داغ کردند، و بعد وقتی فیل های دریایی هم منقرض شدند  پنگوئن ها را سوزاندند تا از آن ها روغن بگیرند. هر چیزی باید نفع مالی داشته باشد. انسان های کوشا راهش را خوب بلدند که منابع طبیعت را با دست و دلبازی به نابودی بکشند. نهنگ ها که تمام شدند، ایستگاه های صید آن را رها کردند. هنوز بازمانده  آن ها در یک خلیج به چشم می خورد: حکایت غمناکی از حرص و آز انسان. و این را هم باید خوب در نظر داشت که صیادان نهنگ که در یک سال پر برکت از چهل هزار نهنگ روغن می گرفتند تصورش را نمی کردند که روزی خواهد رسید که دیگر از نهنگ اثری نخواهد ماند. و هنوز هم هستند کسانی که استدلال می کنند انسان قادر نیست بلایی به سر زمین بیاورد. جرد دایموند در کتاب «سکته» شرح می دهد که چگونه اغلب تمدن ها با چشم باز به ورطه نابودی افتاده اند.

برخی از دانشمندان با در نظر گرفتن این کم سویی مصلحتی دیدگان ما شدیداً نگران شده اند. تا چندی پیش بر این اصل تکیه می شد که اگر مشکل را به درستی تحلیل کنیم، راه حل آن را هم می یابیم. اگر دریابیم که چگونه موجودی زنده است، می توانیم زنده اش نگاه داریم. برای بهترساختن جهان داشتن استدلال های محکم کفایت می کند. پیشرفت نتیجه دقت و موشکافی است. ارقام زیربنای تصمیات درست هستند. امروز دیگر چه کسی به این چیزها می اندیشد؟ از دهه هفتاد با حرارت تمام درباره نظریه «گایا» بحث می شود: این نظریه که به الهه گایا که زمانی در جزیره دلفی پرستیده می شد و آینده را پیش بینی می کرد، منتسب است، سیاره زمین را یک ارگانیسم همزيست می داند (که بشریت ویروس آنست)‍. پیامبران او در آن دوران در غبار اتیلن به خلسه می افتادند، و صنایع ما امروزه اتیلن را به مقادیر عظیم تولید می کنند، چه در لباس های ما، چه در لوازمی که به طور روزمره با آن ها سر و کار داریم و چه در بدنمان. ما در مقام مصرف کننده چنان نشئه شده ایم که خاصیت پیش گویی را از دست داده ایم.

یک يخچال طبيعي گاه به نهنگی می ماند که به روی خشکی افتاده است، و شاید خطر ذوب شدن که آن را تهدید می کند، قوی ترین استعاره مخرب بودن روش های اقتصادی ما باشد که اساس را به نابودی می کشانند تا آنچه را که غیرضروری است تولید کنند. استاد زمین شناسی ای که اخیراً مرا در دفترکار محقرش به حضور پذیرفت، در مانیتور عکس های ماهواره ای مرگ یک يخچال طبيعي را نشانم داد. نمایشی بود بس حزن آور. سطح فوقانی  يخچال تیره می شود و یخ اشعه های خورشید را بدین ترتیب بیشتر جذب می کند. واکنشی که مدام قوی تر و مهلک تر می شود.  دانشمندان آن را اثرات Run-away می نامند (و با لحن شاعرانه تر شاید بتوان آن را «نقطه بدون بازگشت» خواند). آنگاه يخچال طبيعي از هم می پاشد و چندین تکه می شود. استاد برایم توضیح داد که چرا نمی توانیم فاجعه ها را پیش بینی کنیم. هیچ الگویی نیست که بتواند آنچه را که نامشخص است بیان کند و پیامدهای گوناگونی را که فرایند گرمایش به بار می آورد، مانند شدت بیشتر حالت گلخانه ای که با ذوب شدن یخ های دائمی (Permafrost) ایجاد می شود، با عدد و رقم توضیح دهد. هیچ الگویی نمی تواند این شکل بازی دومینو را مدنظر قرار دهد. با هیچ داده  پردازی نمی توان توضیح داد که چرا مسافران یک کشتی تفریحی نباید بر روی یک کوه یخ قدم بگذارند، چون ممکن است ناگهان سر به ته شود. و آن وقت یک مشکل دیگر هم هست: هر راه حل تک موردی، کل نظام را متزلزل می کند و نهایتاً تعداد بسیاری از حوادث غافلگیرکننده به بار می آورد. نظریه پیچیدگی در ترجمان اسطوره ای به این مفهوم است که زمینِ از تعادل درآمده ی ما هزارتویی است که در آن اغلب کوره راه ها به تباهي دیگری  می انجامد. خوشبینی من با شنیدن این حرف ها از میان رفت. در عوض در عالم سیاست ادعا می شود که باید «الف» را گفت تا به «ب» رسید و روش حل مشکل یک خط مستقیم است. موقع خداحافظی می پرسم، عاقبت چه خواهد شد؟  استاد با صدای آرامی می گوید نمی دانم، و من از یک نکته اطمینان حاصل می کنم: تاکنون همیشه آنچه به وقوع پیوسته، ناگوارتر از آنی بوده است که متخصصان پیش بینی می کرده اند. دلیلی نیست که این بار وضع طور دیگری باشد.

قناعت: تنها امید به رهایی  

مگر آنکه خودمان را تغییر دهیم و این وظیفه ای شاق است. اغلب ما با تصور وجود بهشت و دوزخ، تقصیر و مکافات، فرشتگان و اجنه بزرگ شده ایم. و با سفر پیدایش آشنایی داریم: «و خدا ایشان  را بركت  داد و خدا بدیشان  گفت : بارور و كثیر شوید و زمین  را پر سازید و بر آن  تسلط  کنيد، و بر ماهیان  دریا و پرندگان  آسمان  و همۀ حیواناتی  كه  بر زمین  می خزند، حكومت  كنید.» و وقتی ما تمام اوقیانوس ها را از ماهیان تهی کردیم و تمام زمین های مزروعی را به سموم آغشته  ساختیم، آنوقت دیگر بر چه حکومت خواهیم کرد؟ ما به رفتار تازه ای در برابر طبیعت نیاز داریم، به رویگردانی از ۲۰۰۰ سال خودبزرگ بینی انسان سالارانه . برای اینکه بشریت را برهانیم باید بشر را از اریکه  قدرتش پایین بکشیم. چرا که از دیدگاه کلاسیک تک خدایی باید تصاعد گازکربنیک را نعمتی الهی پنداشت که انسان را به روز قیامت نزدیک تر می کند.

وقتی مدتی طولانی  به این موضوع بپردازیم، آنوقت مثل یک کارشناس سمج می شویم و روی آنچه کشف کرده ایم با آشتی ناپذیری پافشاری می کنیم. قناعت تنها شانس زنده ماندن است. فاجعه  سریع تر از آنچه ما فکر می کنیم به سراغمان می آید. و بنابراین گام های کوتاه به جایی نخواهند رسید. از بروز برخی از فاجعه ها دیگر نمی توان ممانعت کرد. گرمایش عنصری است که دلپذیر به نظر می رسد، اما در مفهوم اجتماعی به  سیل های عظیم، قحطی های ناگوار و جنگ های خانمانسوز می انجامد. تمام نظام های زنده جهان در حال عقب نشینی هستند، زیرا فضاهای زیست مدام در هم می ریزند. مسئولیت اصلی آن با اقتصاد Take-make-waste است که انرژی فسیلی  آن را موجب می شود. کالبدشکافی هایی که از کاپیتالیسم به عمل می آیند، مصرف و اسراف را عاملان آن ذکر می کنند. تنها نیرو در جهان که قدرت، ثروت و سرسختی کافی دارد که این وضع را عوض کند همان نیرویی است که این وضع را به وجود آورده است. و اما چون حاضر به انجام این مهم نيست، باید بر آن فایق آمد. این وظیفه عظیم عصر ماست.
ایلیا ترویانوف نویسنده آلماني زبان است. رمان او «کلکسیونر دنیاها» به بسياري از زبان ها ترجمه شده است. اخیراً نیز رمان تازه او «ذوب يخ» منتشر شده است

فرخ معینی :ترجمه
حق چاپ: انستیتوگوته اندیشه و هنر
ژوئن 2013
پيوندها

Fikrun wa Fann as an e-paper

Fikrun wa Fann as an e-paper

Read Fikrun issue 99 “Culture and Climate” on your smart phone, BlackBerry or e-reader! Go to download...

Bestellen

فرم درخواست

اعضای سازمانی یا افرادی که ساکن مناطق ایبرو - آمریکایی زبان هستند و در بخش روزنامه نگاری یا فرهنگی فعال هستند می توانند به صورت رایگان عضویت دریافت کنند.
به فرم درخواست...