مسائل جنسیت

قهرمانی که (دیگر) نمی خواست قهرمان باشد
اسطورۀ لورنس عربستان

امیر فیصل 1917. عکس: مکروری، موزه سلطنتی جنگ وقتی به گذشته می نگریم، شخصیت او را هالۀ فوق بشری فرامی گیرد و به نظر می رسد که نتوان وجه مشترک انسانی برای تشریح آن پیدا کرد، هرچند تلاش های متعددی با نوشتن زندگینامه های تحقیقی و عامه پسند در این زمینه به عمل آمده است.
کمتر کسی مانند لورنس مظهر تبدیل قهرمان به ضد قهرمان است، فرایندی که ادبیات قرن بیستم از آن متأثر است.

ولی ت. ا. لورنس شخصیت داستانی نبود. او واقعاً زندگی می کرده و از آن رنج می برده است. و چون در همان اوان زندگی  تبدیل به اسطوره شده بود و زندگی خصوصی (کم هیجان) خود را از نظر مطبوعات کنجکاو دور نگه می داشت، جوانب شکاکانه و خودآزارانه اش در انظار عمومی محفوظ مانده بود. فرابشری شدن شخصیت او در قبضۀ رسانه ها هشداری بود برای زمان ما. مطبوعات با دنبال کردنش زندگی را بر او تلخ کردند و دوبار موجب شدند که شغل دلخواهش را در نیروی هوایی از دست بدهد. لورنس بارها و حتی اندکی قبل از مرگ مجبور شده بود که از محاصرۀ روزنامه نگاران فرار کند، وضعی که بعدها برای لیدی دایانا نیز مکرر پیش می آمد. لورنس هم مانند او در اثر سرعت زیاد تصادف کرد و در سال 1935 در 46 سالگی جان سپرد، با این تفاوت که او با موتورسیکلت از خودش فرار می کرد، نه از دیگران.

با وجود توجهی که در دوران زندگی نصیب ت. ا. لورنس می شد، او از نوادر انسانهای مدرن بود که فریفتۀ شهرت و تصویری که انظار عمومی از آنها ساخته، نمی شوند و نمی گویند که استحقاق آن همه توجه را دارند و آنچه در وصفشان گفته می شود چندان هم نامربوط نیست. لورنس بحد سماجت و خشونت متواضع بود – نه در معاشرت خصوصی بلکه در برابر اشخاص ناشناس. گرچه می توانست مرد ثروتمند و زن پسندی باشد، در اثر این رفتار همواره گرفتار مشکلات مالی می شد و تا آخر عمر هیچ رابطۀ جنسی نداشت.

او با این موضع منفی نسبت به رسانه ها و مقاومت در برابر وسوسه های ثروت و شهرت حتی در قرن بیست ویکم نیز شخصیت ممتازی به شمار می رود. داستان زندگی لورنس به طور معکوس و پیش بینی نشده ای به انجام می رسد: ضد قهرمانی اش ظرفیت آن را دارد که او را به مقام قهرمانی و پیش کسوتی برساند. ولی میراث او واقعی و سیاسی و تاریخی نیست. از آنچه او در صحنۀ سیاسی خاورمیانه انجام داده (ابتدا در جنگ اول جهانی در سمت افسر رابط بریتانیا در ارتش یاغی عرب علیه ترکها و سپس در سمت دیپلمات در کنفرانس ها برای ایجاد نظم جدید در خاورمیانه پس از متلاشی شدن امپراتوری عثمانی) اثری باقی نمانده است. میراث او از دیدگاه امروز کاملاً معنوی است. میراث کسی است که از برآوردن انتظارات عمومی جامعه قاطعانه امتناع ورزیده و تحت درد و رنج آشکار معیارهای ارزشی، اهداف و آرمانهای خود را رأساً تعیین و تلاش می کرده آنها را با خلاقیت داهیانه در بخش های متعددی تحقق بخشد. او که به آسانی می توانست به مال و مکنت برسد، ترجمه می کرد تا امرار معاش کند، ترجمۀ جدید او از ادیسه (از اصل یونانی باستان به انگلیسی) اثری است که اهل فن آن را هنوز هم قابل خواندن می دانند. به جای مقام دانشگاهی در سمت استاد باستان شناسی در اکسفورد، ترجیح می داد که سالهای متمادی با حفاری در سوریه، تحت شرایط سخت به پژوهش های میدانی بپردازد. به موقع امکانات وسیع عکاسی را دریافت و سفارش داد که دوربین عکاسی مخصوصی بسازند تا بتواند کشفیات باستانی را مستند کند. این دوربین امروز در موزۀ علوم اکسفورد به نمایش گذاشته شده است. عکس های فوق العاده ای از نبرد و مناظر کویری شبه جزیرۀ عرب را مدیون او هستیم که هنگام قیام اعراب علیه ترکها تحت فرماندهی اش در جنگ جهانی اول گرفته است.

لورنس با این عشق و علاقه به نوآوریهای فنی فرزند زمان خود بود، ولی نه لنگان لنگان و با تقلید، بلکه همواره با قدمی در پیش. رمبو شاعر فرانسوی در سال 1870 نوشت: «انسان باید مطلقاً مدرن باشد.». لورنس این طور بود: چنان مدرن بود که ممکن نیست معاصر بودنش با فوتوریست ها تصادفی بوده باشد. زندگیش متأثر بود از شیفتگی برای سرعت که سرانجام مسبب مرگش شد. هر بار بر آخرین و بهترین موتورسیکلت «برو» تولیدکنندۀ نامدار انگلیسی سوار می شد – این تنها تفننی بود که برای خود قائل می شد و به خاطر آن اگر پولش برای خرید آخرین مدل نمی رسید، استثنائاً از شهرتش استفاده می کرد. چون مسافرت از قاهره به انگلستان با هواپیما سریع تر بود تا با قطار و کشتی، بدون واهمه از سختی ها و خطر سقوط به یکی از بمب افکن های زهواردررفتۀ جنگ جهانی اول سوار شد که این پرواز به مرگ خلبان و شکستن استخوان قرقوۀ  او  انجامید. بعدها عضو یگانی از نیروی هوایی انگلیس شد که قایق های پرشتاب می ساخت و آزمایش می کرد - برای نجات خلبانهایی که به دریا سقوط می کنند. ساندی کرونیکل که از آن اطلاع یافته بود، گزارشی تحت عنوان «سرهنگ لورنس: مردی که سرنخ ساخت هواپیماها و اتومبیل ها و قایق های پرشتاب در دست اوست» نوشت که بخش اعظم آن ساختگی بود ولی نویسندۀ گزارش خصلت اصلی لورنس را به حدس دریافته بود.

روبرت موزیل در رمان «مرد بی خاصیت» می نویسد: «عجیب است که هنوز هم سوارکار برای مردم مظهر قهرمانی است، در حالی که زمان ما وسایل نقلیۀ دیگری را در اختیارمان گذاشته است». لورنس برای بسیاری از مردم زمانش مظهر  آخرین قهرمانان جنگ کلاسیک بر روی اسب و شتر (نوع قهرمانی که در رعد و برق فولادین جنگ جهانی اول از میان رفته بود) و از نوادر انسانهای زمان خود است که تصورات اولریش، مرد بی خاصیت را آن موقع درونی کرده بودند. لورنس در سال 1908 یک سال پس از آن که اولین تور دوفرانس شروع شد و دوچرخه به عنوان وسیلۀ نقلیۀ سریع مدرن به جهان معرفی گردید، تور دوفرانس شخصی خود را از لهاور واقع در ساحل دریای شمال تا ساحل مدیترانه به طول 3860 کیلومتر در مدت کوتاه چهار هفته پیمود که هدف اصلی (یا بهانۀ) آن یک پژوهش علمی دربارۀ  شیوۀ دژسازی در فرانسۀ قرون وسطی بود. از جملۀ اشیاء تجملی کلبۀ محقر لورنس در کلاودز هیل، گرامافون خوب و حتی المقدور مدرن و مجموعۀ صفحات موسیقی و کتاب های زیاد بود.

کتاب بازی یکی دیگر از ضعف های بزرگ این ریاضت کش شگفت انگیز بود که مدتی می خواست ناشر کتابهای تجملی باشد و مهمترین اثر قلمی او تحت عنوان «هفت ستون حکمت» که آن را با تمام تفصیلات به صورت نشر تجملی با تصاویر رنگی به چاپ رساند، دور از استطاعت مالی مردم عادی بود (او اجازۀ چاپ عادی کتاب را فقط برای بازار آمریکا قائل شد و بدین ترتیب خرج زیادی بر خود تحمیل کرد). تردد لورنس در انتشار کتابش نیز زادۀ این ادعای نویسندگی است. او خود را در درجۀ اول نویسنده می دانست. شخصیت خاص لورنس را در این مورد نیز می بینیم: لورنس در نویسندگی قربانی ادعای خویشتن شد. به عبارت دیگر او کافکا و ماکس برود (کسی که نسخه های دستی متون کافکا را برخلاف وصیت او نسوزاند) در یک شخص بود، نوعی شخصیت غم انگیز و خنده دار که همواره در استعداد خود تردید داشت. و این که  اولین نسخۀ دستی تقریباً کامل «هفت ستون حکمت» را توی کیف دستی در سالن انتظار ایستگاه راه آهن شهری جا می گذارد و هیچگاه آن را دریافت نمی کند، به نوعی لغزش فرویدی ناخودآگاه غیرارادی نویسنده می ماند که انتشار اثر اصلی خود را مکرراً به تأخیر می انداخت. ولی سرانجام خودآگاهی و اراده  و انضباط خاصش بر او غلبه می کند و همۀ کتاب را دوباره می نویسد.

Crac de Chevalier, 2010  عکس بوریس بکر. © Boris Becker und VG Bild Kunst, Bonn 2010

در نویسندگی ت. ا. لورنس ابهام دیگری وجود دارد. او کتابی تحت عنوان «هفت ستون حکمت» را هنگام اشتغالش به باستان شناسی در سوریه برنامه ریزی کرده بود. عنوان کتاب برمی گردد به امثال سلیمان نبی (9.1) از عهد قدیم. در آنجا آمده است: «حکمت خانۀ خود را بنا کرده و هفت ستون خویش را تراشیده است». قصد داشت راهنمای سفری برای هفت شهر مشرق زمین بنویسد که لورنس همۀ آنها را بجز بغداد زیر پا گذاشته بود: استانبول، قاهره، ازمیر، حلب، اورشلیم، دمشق و بغداد. ولی وقتی که کتاب با همین عنوان ولی راجع به ماجراهای جنگ منتشر شد (در سال 1926 چاپ تجملی و در سال 1927 چاپ کوتاه عادی در آمریکا، چاپ تفصیلی در سال 1935) لورنس شهرت جهانی داشت و کتابش صرف نظر از ادعای نویسندگی مؤلف گزارش ماجراهای جنگ بود که امثال آن پس از پایان جنگ به تعداد زیادی با کیفیت های متفاوت منتشر شده بود. علاوه بر آن می توان این اثر را نوعی خاطراتِ شخصیتی سرشناس تلقی کرد، که بنابراین ادبیات داستانی نبود، زیرا با حوادث تاریخی بلافصل ارتباط داشت و بدون پرده پوشی به افراد زنده اشاره می کند و بیم آن می رفت که لورنس به این علت با آنها اختلاف پیدا کند (که در واقع نیز چنین شد).

و اما جنبۀ دیگر قضیه مسئله دارتر بود: گزارشی با سبک ادبی جاه طلبانه به قلم قهرمانی مشهور در همۀ جهان، البته شهرت او را تحکیم می کند. این نیز گرایشی مدرن است:  قهرمان در عین حال نویسندۀ کتاب است، کاری که امروزه همۀ افراد سرشناس انجام می دهند، یا کسی را برای نوشتن خاطراتشان اجیر می کنند. البته هیچ یک از ستارگان سینما و قهرمانان و سیاستمداران و سرشناسان یا نویسندگان اجیر بخوبی لورنس از عهدۀ این کار برنمی آیند. ولی اینها در دوگانگی کتاب «هفت ستون» به عنوان خاطرات جنگ و ادبیات تغییری نمی دهد. ولی کتاب او بیش از اینهاست: در میان سطور فراخوانی است سیاسی برای استقلال مردم عرب و در مخالفت با امپریالیسم بریتانیا و تحسین طبیعت شبه جزیرۀ عرب و شیوۀ زندگی بدویان عرب، فارغ از هر گونه قیدوبند افکار دینی و ضد اسلامی. به علت تلفیق این مطالب، کتاب او امروز هم خواندنی است، بدون اینکه بتوان آن را نقطۀ عطفی در ادبیات نامید. در عین حال لورنس با این کتاب خواهی نخواهی اسطورۀ راجع به خود را شایع تر کرد. لابد او تصور دیگری از آن داشت: می خواست این اسطوره را که تحمل ناپذیر شده بود، اصلاح کند، بدون این که آن را کاملاً تخریب کرده باشد.
پیدایش اسطورۀ لورنس اصلاً بخشی از تبلیغات رسمی در جنگ بود. در فیلم مشهور لورنس عربستان مورخ 1962 (به کارگردانی دوید لین) با نقش اول پیتر اوتول به این موضوع نیز اشاره شده است. وزارت جنگ بریتانیا برای مستندسازی نجات اورشلیم از سلطۀ عثمانیان که متحد آلمان بودند در جهت جلب انظار عمومی آمریکا برای مداخله در جنگ به نفع متفقین یک گروه مطبوعاتی به قاهره فرستاد. به نظر می رسید که دید مثبت نسبت به جنگ در اینجا بیشتر مقدور باشد تا در جبهۀ غرب که در آن کشت و کشتار فجیعی جریان داشت. فرماندهان انگلیسی در قاهره تصمیم گرفتند عکاس و گزارشگری نزد افسر رابط خود ت. ا. لورنس در ارتش یاغی عرب بفرستند.

لاول تامس گزارشگر و عکاسش بزودی استفادۀ رسانه ای عملیات لورنس را دریافتند (مطلبی که در فیلم لورنس عربستان نیز آمده است). با وجود این لورنس تازه در سال 1918 پس از فتح اورشلیم توسط ژنرال الن بی، شخصیتی قابل ذکر در مطبوعات اروپا تلقی شد. او تا آن موقع قهرمان جنگ شناخته شده بود ولی هنوز در مقام اسطوره و ستارۀ مورد تحسین رسانه ها نبود که پس از جنگ با گزارشهای لاول تامس به آن نیز رسید. تامس اسناد لازم را به صورت اسلایدهای (رنگی) و سکانس های کوتاه فیلم در اختیار داشت تا بتواند پس از این جنگ پر از تلفات، خواست مردم را به دید مثبت و ستایش قهرمانان کلاسیک برآورد. بنابراین، اسطورۀ لورنس نتیجۀ دستاورد نظامی خاصی نبود (هر چند که امکان داشت چنین بوده باشد)، بلکه محصول رسانۀ نوی بود که خود لورنس هم شیفتۀ آن بود: یعنی عکاسی. تامس با عکس هایی که در خاورمیانه گرفته بود، سخنرانی هایی بر اساس آخرین دستاوردهای فن فرافکنی اسلاید طرح کرده بود. سخنرانی ها در 14/8/1918 در اپرای سلطنتی کاونت گاردن شروع شد. دیلی تلگراف در 2/10/1919 نوشت: «لاول تامس با فیلم های خود لورنس را به شخصیت برگزیده تبدیل کرده است.» بدین نحو اسطورۀ لورنس پدید آمد. بیش از یک میلیون نفر در بین آنها خانوادۀ سلطنتی در ظرف چهار ماه در این سخنرانی ها شرکت کردند. جرمی ویلسن زندگینامه نویس لورنس می نویسد: «لشکرکشی فلسطین را "آخرین جنگ صلیبی" خوانده اند و در ارتباط با آن، لورنس ناگهان احساس کرد که مجبور شده است نقش قهرمان ملی را بازی کند.»

این ماجرا برای لاول تامس منبع مالی پایان ناپذیری بود، ولی لورنس تلاش می کرد حتی المقدور از آن فاصله بگیرد.  در 10/1/1920 به دوستش ا. ج. مورای نوشت: «این سخنرانی ها مشمئزکننده است و زندگی را بر من حرام می کند، زیرا من نه پول و نه آرزوی آن را دارم که دائماً نقش شیادی را بازی کنم که او برای من تعیین کرده است. او (لاول تامس) از من خواهش کرد که نمونه های چاپی نوشته هایش را اصلاح کنم، ولی این کار اصلاً غیرممکن بود، من حتی یک دهم نوشته های او را نمی توانستم بپذیرم (...) واقعاً نمی دانستم از کجا باید به اصلاح مطالب شروع کنم.» (نقل قول از ویلسن، ص. 474). جنبه های دیگری که لورنس ناخواسته مسبب آنها بوده این اثر را تشدید کرد. اولاً امتناع او از گفتگو با مطبوعات شایعات را شدت بخشید. درخواست مصاحبه با روزنامۀ جدی مانند تایمز را با این سخنان رد کرد: «متأسفم که نمی توانم با شما مصاحبه کنم. برای من اهمیتی ندارد که مردم دربارۀ من چه می گویند و چه ادعاهایی می کنند، من حتی المقدور از تأیید آنها خودداری می کنم و راجع به این حرفها در آینده نیز اظهار نظری نخواهم کرد. برای من مایۀ شرمندگی است که نام خود را در مطبوعات بخوانم و به رغم لطف لاول تامس در وصف حالم، دلم می خواست مرا از این نمایش کنار می گذاشت.» (همان، ص. 476).

کنجکاوی مطبوعات با رفتار اسرارآمیز او شدت یافت. با موافقت ارتش در سال 1922 در سِمت سرباز عادی نیروی هوایی تحت نام مستعار وارد ارتش شد (گرچه در جنگ جهانی اول سرهنگ بود). وقتی هویت کاذبش برملا شد، شایعات نیز بار دیگر اوج گرفت. در تابستان 1928 به وزیرستان واقع در هند بریتانیا نزدیک مرز افغانستان اعزام شد. هنگامی که خبر آن درز کرد، در ایونینگ نیوز لندن مورخ 26/9/1928 گزارشی تحت عنوان «لورنس عربستان در مأموریت مخفی. مبارزه با فعالان سرخ پنجاب. در هیئت قدیسان چشم زخم رفع می کند و بیماران را شفا می بخشد.» (ویلسن ص. 603). وقتی که چند هفته بعد واقعاً قیامی در افغانستان روی می دهد شایعات چنان شدت می گیرد که ارتش مجبور می شود لورنس را از منطقۀ مرزی بازبخواند. او هیچ وقت در افغانستان نبود، بلکه در پایگاه نظامی دوردستی اودیسۀ هُمر را از یونانی باستان ترجمه می کرد. کمتر شایعه ای هست که این همه دور از واقع باشد. هنگام بازگشتش به انگلستان انبوهی از خبرنگاران در انتظارش بودند. حتی اشتغال بعدی او در ساختن قایق های نجات برای نیروی هوایی به طوری که گزارش مذکور تحت عنوان «سرهنگ لورنس، کارشناس سرعت» نشان می دهد، شایعه ساز بود. هرچند که شاید بی رحمانه باشد ولی متأسفانه باید گفت که مرگ زودهنگامش در تصادف موتورسیکلت به سال 1935 اسطورۀ زندگی او را به کمال رساند. در تصاویر تشییع جنازه اش میان اشخاص سرشناس وینستون چرچیل را هم می بینیم.

لورنس در عقبه، 1917، موزه سلطنتی لندن با جنگ جهانی دوم و نظم نوین خاورمیانه که آخرین اثرات لشکرکشی لورنس را از میان برداشت، و نیز با ظهور قهرمانان نو و رسانه های مؤثرتر انتظار می رفت که اسطورۀ لورنس رنگ ببازد. ولی رسانۀ دیگری این اسطوره را پی گرفت: فیلم، به عبارت دقیق تر فیلم رنگی تاریخی سینماسکوپ ساخت هالیوود، یعنی سینما با تمام جلال و عظمت و توانایی زمانش و با هنرپیشگانی که خود آنها نیز در این میان به اسطوره ای تبدیل شده اند: الک گینس، پیتر اوتول، عمر شریف، انتونی کویین. ادعای کلاسیک بودن فیلم را مقدمۀ آن آشکار می سازد: پنج دقیقه پردۀ سیاه مانند پیش درآمد اپرا قبل از آن که پرده باز شود. با چنین فیلمی اسطورۀ لورنس احیا شد و این بار در انظار عمومی وسیع تر و با رسانۀ پردوام تری از سخنرانی های لاول تامس. نقشۀ ساختن فیلمی دربارۀ لورنس در واقع تاریخ شروع سینماسکوپ نبود. در اوایل دهۀ سی کارگردانی به لورنس مراجعه کرده و از او پرسیده بود که آیا موافق است سرگذشتش به صورت فیلم درآید؟ البته که لورنس موافق نبود و در آینده نیز موافقت نمی کرد - اگر تصادف به زندگیش خاتمه نمی داد. معهذا این فیلم از میان همۀ شرح زندگی های پرفروش دقیق ترین و بهترین آنها بود و بیش از همه موفق  شد پیشدواریها و اسطوره ها را از میان بردارد، بجای اینکه آنها را بیافریند که این هم در هالیوود تازگی داشت. فیلم با احتیاط ولی آشکارا و با بازی داهیانۀ پیتر اوتول، خودکم بینی و خودستیزی او را نشان می دهد.

و اینکه مقدور بود در فیلمی پرفروش شخصیت درهم شکسته و نامطمئن این قهرمان نیز نشان داده شود، قرینه ای است بر گرایش فزاینده به ضد قهرمان ها در قرن بیستم. هرچند که اکثر مردم لورنس را همچنان قهرمان کلاسیک تلقی می کردند، ولی ناگهان برخلاف دورۀ زندگیش میسر بود که ضدمادۀ سرشت او نیز نشان داده شود. اسطورۀ لورنس از آن پس ظرفیت آن را دارد که در قرن بیست ویکم نیز مؤثر باشد، البته به مفهومی غیراز معنای اصلی آن، یعنی به عنوان اسطورۀ خودداری، قطع تعلقات، شکاکی و ریاضت – ارزشهایی که در جوامع امروزی غرب مدافع و رسانه ای ندارند.

از لحاظ تاریخ ذهنیت، روحیه و اخلاق و سختگیری لورنس، بخصوص نسبت به خود و زهد جنسی او به طور شگفت انگیزی بیشتر به طالبان نزدیک است تا به ارتش های دارای فناوری پیشرفته که با آنها می جنگد . با وجود این لورنس در تمام زندگی خود انگلیسی اصیل ولی ناخرسندی ماند. در دیار خود غریبه بود، چرا که فرهنگ و منش خود را با ساده لوحی جدی می گرفت: آن را با آرمانهایش می سنجید که این نسخۀ کاملی بود برای سرشت افسرده و ناخرسندش با خویشتن و جامعه! اگر امروز شخصیت لورنس برای ما سرمشقی باشد، آن قهرمان پرطمطراق قرن بیستم نخواهد بود، بلکه آرمانخواه سرخورده  و خودستیز و دلسردی که زندگی خود را بر سر چیزی گذاشته که آن را با تردید می توانست باور کند.

این ضد قهرمان بیش از آن است که فقط قهرمان شکسته خورده و منفی باشد. او در درجۀ اول قهرمانی است که خواسته هایش به درستی درک و تعبیر نشده، کسی که نقش خود را برنمی تابد و بود و نبودش یکسان نیست. در این شکاف بین بود و نبود ویژگی اصلی چنین شخصیتی نهفته که علت آن از هم گسیختن رابطۀ دال و مدلول است - در این مورد خاص یعنی رابطۀ محتوای قهرمانی یا اسطوره با آنچه که خود قهرمان یا موضوع اسطوره احساس می کند. علت پیدایش شکاف بین آنها، حداقل در این مورد، واقعیت جنگ نیست، بلکه نحوۀ ارائه آن است. به عبارت دیگر نحوۀ رفتار رسانه ها باعث شده  که این تصویر (یا شایعه، اسطوره) به طور فزاینده ای خودمختار شود، بدون واکنش از جانب موضوع آن یا رابطه با شخص مورد نظر. ازاین رو، او مصداق واقعی این تصویر ساختگی نبود. این مسئله در سخنرانی های لاول تامس به وضوح دیده می شود. آنچه تامس دربارۀ لورنس می گوید فقط با خواسته ها و تصورات شنوندگانش تطبیق می کند نه با خود لورنس. اعتماد به نفس لورنس که احتمالاً تا 1917 هنوز وجود داشت، حداکثر هنگام شلاق خوردنش که از آن در کتاب «هفت ستون» بطور مؤثری گزارش می دهد، دیگر متزلزل شده بود. در سوریه هنگام سفر اکتشافی به منطقۀ تحت تسلط دشمن به اسارت ترکها درمی آید. جایزۀ هنگفتی برای گرفتن او تعیین شده بود، ولی ترکها نمی دانستند که اسیرشان کیست. ولی آن طور که می نویسد هنگام بازجویی زیر شکنجه احساس می کند که چگونه «شخصیتش به تدریج در هم می شکند» (Seven Pillars of Wisdom, New York 1935, S. 444). حداکثر پس از این تاریخ شخصیت درون گسیخته ای بود و هرگونه تحسین از خویشتن را نادرست می دانست.

شکاف بین منش واقعی و نمود آن در انظار عمومی، بین تصویر و مصور البته در هر نوع بازنمایی رسانه ای که مقصودش چیز دیگری بجز هنر باشد، در کار است. این مسئله بخصوص در مورد همۀ فیلم های راجع به جهان عرب صدق می کند. کلیشه های غرب از قدیم الایام واقعیت ها را لاپوشانی کرده است، غالباً حتی نه از روی سوء نیت، بلکه به علت این که نمایش رسانه ای واقعیات، نوعی فروکاهی داده ها به نظر می آید و هرچه موضوع آن بیگانه تر و بیشتر دور از دسترس باشد، یعنی هرچه کمتر بتوانیم نمایش ناقص را با تجارب شخصی تکمیل کنیم، این کمبود بیشتر مشهود می شود. گزارش برخی از درگیری های خاورمیانه در تلویزیون مصداق بارز این فروکاهی است.

>عکس هایی که در این شماره با هنرمندی بوریس بکر آورده شده جهت معکوس را نشان می دهد، زیرا آثار به جای مانده از لورنس را به تصورات قالبی یا به انتظارات ناشی از اسطورۀ لورنس فرونمی کاهد، بلکه نوعی بی زبانی و آزادی تفسیر را به آنها بازمی دهد. همان گونه که لورنس، قهرمان ناخواسته، از انظار عمومی و تفسیرهای شتابزدۀ مردم دوری می جست، این عکس ها نیز دور از انتظارات پیشین مردم است. به نظر می رسد که آنچه برای ت. ا. لورنس غم انگیز بود، یعنی تشدید شایعات در اثر دوری جستن اش از مردم، در عکس های بوریس بکر از او تبدیل به قدرت آزادی قرائت می شود، عکس هایی که به تفسیر بدون پیشداوری فرامی خوانند. این عکس ها از پیش اندیشی دربارۀ خویش خودداری می کنند تا دقت و عینیت را از دست ندهند. صلاحیت تفسیر را از ما سلب نمی کنند، بلکه آن را چالش می طلبند. فکر می کنم ب. ا. لورنس خود را در این عکسها بازمی یافت، چراکه او در آنها دیده نمی شود. شاید مقدور باشد که این مطلب را دقیق تر بیان کنیم: او از این عکسها ناپدید شده، ولی مانند هر ناپیدایی عنصر غایبی است که در جایی وجود دارد. در غیاب حضوری لورنس در این عکس ها آروزی کهنۀ اوایل عکاسی به نحو روشنگرانه ای برآورده شده است: نمایان کردن ارواح رفتگان.

کورت شارف
سرپرست سابق انستیتو گوته در تهران است و آثار زیادی از اشعار کلاسیک و نو فارسی به زبان آلمانی ترجمه کرده است.

ترجمه: منوچهر امیرپور
انستیتو گوته، تحریریه اندیشه و هنر
ژانویه 2011
پيوندها

Bestellen

فرم درخواست

اعضای سازمانی یا افرادی که ساکن مناطق ایبرو - آمریکایی زبان هستند و در بخش روزنامه نگاری یا فرهنگی فعال هستند می توانند به صورت رایگان عضویت دریافت کنند.
به فرم درخواست...

قنطره: گفتگو با جهان اسلام

سياست، فرهنگ، جامعه: اطلاعات و بحث به آلمانی، عربی و انگلیسی

زنيت آنلاين

شرق در شبکه: نقادانه، ابتکاری و متعادل