فروریزی دیوار برلین - 1989

دربارة فکر و فن

فکر و فن (اندیشه و هنر) مجله‌ای فرهنگی بود که از سال ۱۹۶۳ تا ۲۰۱۶ توسط انستیتو گوته به منظور توسعه مبادله فرهنگی بین آلمان و کشورهای اسلامی منتشر می‌شد.با انتشار آخرین شماره تحت عنوان «آوارگی» (شماره ۱۰۵) در پاییز ۲۰۱۶، رسیدگی و به روز رساندن نشریه به صورت آنلاین نیز قطع شد. .

خطر سرخ و سبز
بحثی درباره درک تحریفی از اسلام پس از سال 89

گلبدین حکمتیار، رهبر حزب اسلامی افغانستان در یک کنفرانس مطبوعاتی در پیشاور، پاکستان، 9 اوت 1989; عکس: Kees Metselaar/Hollandse Hoogte/laifرهبران آفریقا تاکنون پی آمدهای فروریزی دیوار برلین را مد نظر نداشته اند . هرچندکه اثرات این رویداد بر آفریقا نیز کم نبوده است. این اثرات در مورد اسلام نیز صدق می کند که اختلافات سیاسی زیادی در آفریقا هم اکنون نیز از آن ناشی می شود.

جهان الطهری:
من با جمله ای از سخنرانی تابو مبکی آغاز می کنم. مبکی هنگامی که قانون اساسی آفریقای جنوبی امضا می شد سخنانی تحت عنوان «من آفریقایی هستم.» ایراد کرد. او مطلبی گفت که از دید امروز به نظر نامربوط می آید. گفت که آفریقا سرانجام ثروتمند خواهد شد. من هم روی هم رفته نظر خوشبینانه ای دارم. ولی وقتی اوضاع را از نزدیک می نگرم، خواه و ناخواه احساس بدبینی می کنم.

و اما در مورد اثرات فروریزی دیوار برلین می خواهم جنبه ای از آن را روشن کنم که تاکنون به سخن نیامده است و آن اینکه رهبران آفریقا پی آمدهای این رویداد را مد نظر نداشته اند. دیوار برلین فروریخت و رهبران آفریقا چنان وانمود کردند که انگار فقط یک اتفاق سیاسی عادی روی داده است. مناسبتی ندیدند که سیاست خود را تغییر دهند. واما پس از فروریزی دیوار، جهان دیگر به دو بلوک بزرگ تقسیم نشده بود. این برای مردم آفریقا به ویژه برای آنهایی که در حسرت اوضاع دموکراتیک بودند، تحول بزرگی بود. از این به بعد دیگر رویگردانی از غرب برای اتحاد با اردوگاه سوسیالیستی شرق مقدور نبود. در بسیاری از کشورها بزودی آشکار شد که اکنون برای آنها فقط یک راه معین در پیش است و گزینه دیگری نیست جز اینکه پای در این راه بگذارند. بجای اینکه این مدعا را با مثال خاصی توضیح دهم، با نظری کلی به کشورهای مختلف آن را بیان می کنم. یکی از حوادث کلیدی آن وقت، نسل کشی در منطقه رودخانه کنگو بود. فرانتس فانون زمانی گفته بود که «آفریقا به شکل طپانچه است و کنگو ماشه آن است.» آنچه در این منطقه اتفاق می افتد غالباً قرینه ای است بر سمت و سوی حوادث بعدی بقیه نقاط این قاره. هنگامی که نلسون ماندلا در آفریقای جنوبی به ریاست جمهوری انتخاب شد منازعات رواندا به نسل کشی انجامید. در زاییر سابق سقوط موبوتو سسه سکو کمابیش بی سروصدا انجام گرفت. ولی تحولات عمیق اقتصادی و سیاسی و اجتماعی را در پی داشت. امواج تکان دهنده آن به سایر کشورهای آفریقا رسید. در سقوط موبوتو علاوه بر لاورنت قبیله کنگویی سیاستمداران مهم اوگاندا و روندا نیز تأثیر داشتند. این افراد به نظر دولت آمریکا، سیاستمداران امیدبخش آینده بودند. سوزان رایس مشاور سیاست خارجی وقت، آنها را «نسل جدیدی از سیاستمداران آفریقا» نامید که آمریکا می خواهد از آنها حمایت کند. زیرا آنها قول داده بودند فضای کشور خود را بگشایند، بدون اینکه این گشایش را مشروط به تحول زیرساختها کرده باشند. در این جا فقط تجارت مواد خام آفریقا مطرح بود. بدین ترتیب تمام چرخه استعمار به شکل دیگری دوباره به حرکت درآمد.

نگاهی بیفکنیم به آنگولا: این کشور در سقوط موبوتو سهم بسزایی داشت. ارتش آموزش دیده ای داشت، که بدون آن شاید نمی توانست از عهده موبوتو برآید. آنگولا به وضوح نشان داد که جنگ سرد به خاطر چیست. این کشور در سال 1975 به استقلال رسید و پس از مدت کوتاهی به سه جناح تقسیم شد. جناحی با گرایش آشکار کمونیستی، جناحی دیگر تحت حمایت آشکار آمریکا و قدرتهای اروپایی و بالاخره یونیتای ساویمبی که محصول تمام عیار جنگ سرد بود. جنگ داخلی آنگولا 27 سال به طول انجامید. سپس ساویمبی کشته شد و جنگ و جدال کمابیش یک شبه به پایان رسید. در جنگ سرد همواره تلاش برای حفظ اختلافات بود، صرف نظر از اینکه مبنای آن در خود کشور باشد یا از جای دیگری وارد شده باشد. هرچند که هر یک از این جناحها پیروانی داشت، واما اینکه آیا نیروهای متخاصم مشروعیت داشتند یانه، برای جریان جنگ حائز اهمیتی نبود. در الجزیره، پایان جنگ سرد مستقیماً مؤثر افتاد. برای روشن شدن مطلب باید افغانستان و حوادث این سرزمین را به خاطر آورد. تقریباً تمام مقاومت در برابر روسها از جانب مجاهدین بود. آنها کانون اصلی جهاد اسلامی را که در حال تکوین بود، تشکیل می دادند و ما آن را امروز از دیدگاه دیگری می بینیم و چنان وانمود می کنیم که گویی روحی ناگهان از شیشه خارج شده و هیچ ارتباطی با سایر حوادث ندارد. در حالی که ارتباط کاملاً روشن است: پس از فروریزی دیوار برلین، ناگهان مجاهدین که مبارزه شان با ارتش اتحاد شوروی مورد حمایت آمریکا بود، اهمیت خود را باختند. مجاهدین پس از سالها جنگ مجبور بودند که به موطنشان برگردند. بین اواخر دهه هشتاد و 1994 مجاهدین اسلامی که ما آنها را افغانی می نامیم در حالی که اتباع 60 کشور مختلف بودند، دسته دسته به شمال آفریقا برگشتند. آنجا نوعی پویایی به وجود آوردند که علل آن مستقیماً به جنگ سرد برمی گردد. بدین ترتیب در شمال آفریقا گزینه سیاسی خاصی پدید آمد. تا آن تاریخ راهی طی می شد که غرب ترسیم کرده بود. اکنون امکان گزینش بین راه غربی و اسلامی برای توسعه پدید آمده بود. این امکان در الجزیره وقتی به وجود آمد که اسلام گرایان انتخابات محلی را به طور قانونی بردند. جهان با هیستری معمولی در برابر آن واکنش نشان داد. گویا «خطر سبز» بنیادگرایی اسلامی جایگزین «خطر سرخ» جنگ سرد شده بود.

این ها شواهدی است بر اینکه دولتهای آفریقایی هنوز به واقعیت های سیاسی پس از پایان جنگ سرد نیندیشیده اند. درحالی که ضرورت داشت جوابهایی بیابند برای این سؤال که دموکراسی برای ما آفریقایی ها امروز چه مفهومی دارد. آیا ما فقط دموکراسی به سبک غرب می خواهیم؟ اگر جواب مثبت است، آن را به روش آمریکایی می خواهیم؟ پس در این رابطه برای ما چه معنی دارد که موفقیت حماس در انتخابات فلسطین به رسمیت شناخته نمی شود. امروزه، منظور ما از دموکراسی چیست؟

مانتیا دیاوارا:
جهان الطهری به رواندا اشاره کرد به عنوان کشوری که آن را غرب امید آینده آفریقا تلقی می کرد. درست در این کشور درگیری های قومی به فاجعه بزرگی منجر شد. کسی می خواهد راجع به این موضوع اظهار نظر کند؟

موئنی وا مویو:
خصومت قومی همیشه وجود داشته است، ولی نه در این ابعاد. در رواندا برای اولین بار بخوبی سازمان یافته بود. نسل کشان حتی از فرستنده های رادیویی استفاده می کردند تا مردم را وادار کنند که همسایه های خود را بکشند. هیچ اشکالی ندارد که انسان خود را به قوم خاصی متعلق بداند، ولی کاملاً فرق می کند که از این تعلق قومی سوء استفاده سیاسی شود. این کینه سازمان یافته برخی از کشورهای آفریقایی را 50 سال در توسعه اش عقب انداخت. اگر این مسئله حل نشود، در بسیاری از کشورها ملیت گرایی نوینی به وجود نخواهد آمد. تا زمانی که مردم به طرح مشترکی که مبنای هویت آنهاست، اعتقاد نیافته اند، دولت خود را حاکمیت بیگانه تلقی خواهند کرد و به آسانی علیه همدیگر تحریک خواهند شد.

مانتیا دیاوارا:
آندراس اکرت به طنز دردناک تاریخ اشاره کرده می گوید: آفریقای جنوبی که از تفکیک نژادی پدید آمده، امروز بیش از هر کشور دیگر نماد رنسانس آفریقایی است. در حالی که رواندا که زمانی «سویس آفریقا» تلقی می شد، به کانون بازگشت آفریقا به جنگ های قبیله ای تبدیل شده و به تعبیر جوزف کنراد به «قلب ظلمت» روی آورده است.

آندراس اکرت:
من با این مقایسه می خواستم نشان دهم که نمی توان توسعه آفریقا را فقط به این ادعا کاهش داد که راه غرب سرانجام به دموکراسی منجر می شود. چرا که نسل کشی در رواندا از جهاتی جنگ بسیار مدرنی بود و همچنین نسل کشی بسیار مدرنی. در اینجا از مقوله قومی استفاده روشمندی به عمل آمد. نباید فراموش کرد که میدان عمل سیاسی کشورهای نوین آفریقایی در دهه 60 بسیار تنگ شد. با توجه به آن، روشن می شود که چقدر بی ربط است که به این میراث استعماری غرب نگریسته بگوییم: «خوب، آفریقایی ها این طورند.» من اصلاً توصیه می کنم که در استفاده از این گونه برچسب ها احتیاط کنیم. دموکراسی آمریکایی و اروپایی چیست؟ دموکراسی آفریقایی چیست؟ این تعابیر انتزاعی چه محتوایی دارند؟ تحت نام یک دولت آفریقایی چه تصور مشخصی باید داشته باشیم؟ به نظر من بهتر است، ببینم که مردم پس از پایان اختلافات شرق و غرب واقعاً چه امکاناتی داشته اند. احساس می کنم که از طرفی دوگانگی های ایدئولوژیک نوینی پدید آمده و از سوی دیگر امکانات جدیدی فراهم شده است. مدتی است که اسلام گرایی در پی تجزیه افریقاست. اکنون فرقی قائل می شوند بین مناطقی که برای «جنگ با تروریسم» مهم اند و آنهایی که نیستند. سابقاً فرق قائل می شدند بین کشورهایی که مواد خام دارند و آنهایی که ندارند. آفریقا را از نو تقسیم بندی می کنند که از آن امکانات نوینی غیر از آنچه در زمان جنگ سرد می شناختیم، پدید می آید. وقتی که اختلافات شرق و غرب پایان یافت، بسیاری از مردم گفتند: «بالاخره راحت شدیم.» اکنون غرب از لحاظ سیاسی می تواند بین کشورهایی که نافرمانی نمی کنند و شرایط دموکراتیک را فراهم کرده اند، پول پخش کند. ولی حالا چینی ها هم پا به میدان گذاشته اند که بدین ترتیب دولتهای غربی دوباره تحت فشار رقیب هستند.

جهان الطهری:
منظورم این نبود که نوع خاصی از دموکراسی آفریقایی وجود دارد. ولی من اجتناب ناپذیر می دانم که آفریقا در جستجوی شکل حکومت بومی خود باشد. هر کشوری باید راه خاص خود را برود. من حتی این خطر را می کنم که با گفتن سخنانی درباره تعلقات قومی و فرهنگهای قبیله ای اسباب ناراحتی شما را فراهم کنم. آفریقای جنوبی مثال خوبی است برای اینکه فرهنگ های خانوادگی و جوامع قبیله ای به جای خود نقشی دارند. قبیله گرایی بیش از آن است که فقط خصومت بین گروه هایی باشد که همدیگر را می کشند. چه کسی می گوید که هویت قومی بنفسه چیز بدی است؟ چرا باید این طور باشد؟ مسئله کجاست وقتی که من با قوم خود احساس همبستگی می کنم، بدون اینکه کسی را تحریک کنم یا خشونت به کار برم. به نظرم ما در یک دوراهی قرار گرفته ایم. فرمول های سابق دیگر به کار نمی آید.

موئنی وا مویو:
بار دیگر برمی گردم به اصطلاح دموکراسی آفریقا: این نوع دموکراسی واقعاً وجود دارد. مثلاً بوتسوانا حسابی پیشرفت کرده است. دموکراسی آفریقا مبتنی است بر اصل اجماع. موضوعات مفصلاً مورد مشاوره قرار می گیرد و درباره آنها تا زمانی که اتفاق نظر حاصل نشده بحث می شود. برخلاف سومالی که 250 هزار نفر از آنجا به کنیا فرار کرده اند، جمهوری به اصطلاح سومالی لند که سرزمین صلح طلبی است در جهان به رسمیت شناخته نشده که این خود طنز تاریخ است. در اینجا هم نظام دموکراسی اجماعی برقرار است. نظام مشابهی از سودان گزارش شده است. در آنجا زنان بین طرفین متخاصم میانه گیری کردند و آنها را وادار ساختند که اختلافات خود را حل کنند. از تمکین در برابر شوهران خود تا زمانی که منازعاتشان را فیصله نداده بودند، خودداری کردند. همه اینها شواهدی است برای نوع خاص دموکراسی آفریقایی که عناصری از دموکراسی بومی را دربرمی گیرد. بنابراین زمینه ای برای تشکیل کشورهای دموکراتیک در افریقا وجود دارد. نخوت قدرتهای غربی در آن است که می خواهند نظام خود را به مردمی تحمیل کنند که آن را نمی فهمند و نمی پسندند. تصور کنید که همه باهم نشسته اید کسی وارد می شود و به شما درس چینی یا عربی یا سواحیلی می دهد. حاضرید آن را بپذیرید و به خاطر این عمل به مدرسه بروید و مثلاً سواحیلی یاد بگیرید؟ بعید است، چرا که به نظر شما برای انجام امورتان روش آلمانی وجود دارد، بنابراین، روش آفریقایی نیز وجود دارد.

مانتیا دیاوارا:
باز برگردیم به سال 1989: تیموتی گارتن اش در سخنرانی افتتاحی خود می گوید که او با نظریه فرنسیس فوکویاما تحت عنوان «پایان تاریخ» تا آنجا موافق است که می گوید دیگر دو ایدئولوژی اقتصادی و سیاسی در رقابت برای سلطه جهانی وجود ندارد. او از اسلام هم سخن به میان می آورد ولی مدعی است که اسلام چنین خصیصه ای ندارد. نظر شما در این باره چیست؟

جهان الطهری:
من می توانم مطالبی درباره رابطه اسلام یا انقلاب بگویم. فیلم من «کوبا- یک اودیسه آفریقایی» در اصل «مجلس ترحیم برای یک انقلاب» نام داشت. البته کوبایی ها این عنوان را اصلاً نپسندیدند. هروقت می خواستم آنجا با کسی مصاحبه کنم، می پرسیدند: «آیا آنگولا، نامیبی، آفریقای جنوبی حرکت به سوی دموکراسی بود یا مجلس ترحیم برای انقلاب؟» یکی از بنیانگذاران سیاست آفریقایی کوبا به من گفت: «می فهمم منظورتان چیست. ولی انقلاب نمرده است.» از او خواهش کردم مثالی بزند، جواب داد: «بنیادگرایی اسلامی». من از این حرفش خوشم نیامد، توضیح داد: «انقلاب مبارزه برای تحقق اعتقادات است، یعنی برای تحقق نگرش فرهنگ بومی.» برقرار کردن چنین ارتباطی به نظرم افراطی آمد، ولی این استدلال چندان هم نامربوط نیست.

آندراس اکرت:
به نظر من سخن گفتن از «پایان تاریخ» چرندگویی است. حتی اگر ادعا شود که دو ایدئولوژی پیشین دیگر وجود ندارد، باز هم می بینیم که چگونه بعضی از کشورها دولتی کردن بانک های خود را آغاز کرده اند. این بیشتر به سوسیالیسم شبیه است تا به کاپیتالیسم مدل شیکاگو. رقابت نظام ها هنوز ادامه دارد. با نگاه به گذشته نکته مهمتری به نظر می رسد. 30 سال است که از سنت های قومی و مدرنیته سیاسی به عنوان دو جریان متضاد سخن می گوییم. این نگرش نادرستی است. به اعتقاد من آفریقایی ها را نباید به هیچ نوع مدرنیته ای مجبور ساخت. چرا که آنها نیز مانند همه انسانها در مدرنیته زندگی می کنند.

جهان الطهری:
البته آفریقا مدرن است، ولی این بدان معنی نیست که ارزشهای آفریقایی با ارزشهای اروپایی مطابقت دارند. نوعی زندگی و سیاست بومی وجود دارد که در داخل آفریقا نیز از محلی تا محل دیگر فرق می کند. مثلاً به آفریقای جنوبی بنگریم: یکی از اولین اقدامات سیاسی دولت جدید آفریقای جنوبی این بود که عضویت در صندوق بین المللی پول و بانک جهانی را رد کند. این اقدام گویای نگرش کاملاً متفاوتی به موضوع توسعه بود. آفریقا بخشی از مدرنیته است ولی ما این مدرنیته را در هر کشوری با تفاوت اندکی زندگی می کنیم، به صورتی که با وضع ما مطابقت داشته باشد.

جهان الطهری
نویسنده و کارگردان است. از سال 1990 فیلم های مستند سیاسی و اجتماعی می سازد. الطهری همچنین زندگینامه یاسر عرفات را تحت عنوان «نُه زندگی یاسر عرفات» (1997) و کتابی درباره اختلاف اسراییل و فلسطین تحت عنوان «اسراییل و اعراب» منتشر کرد.

پروفسور مانتیا
دیاوارا استاد ادبیات و علوم سینمایی تطبیقی و مدیر بخش مطالعات آفریقایی در دانشگاه نیویورک است. کتاب جدید او درباره سینمای معاصر آفریقا در بهار سال 2010 منتشر می شود.

موئنی وا مویو
استادیار دانشگاه وینستون سالم دانشگاه کارولینای شمالی است. او با گی مارتین در ژانویه 2009 کتابی تحت عنوان A New Paradigm of the African State: Fundi wa Afrika منتشر کرد.

پروفسور آندراس اکرت استاد تاریخ آفریقا در دانشگاه هومبولت برلین و مدیر انستیتوی علوم آسیا و آفریقاست. اخیراً کتابی تحت عنوان منتشر کرده است.
Vom Imperialismus zum Empire – Nichtwestliche Perspektiven auf die Globalisierung (hg. Mit Shalini Randeria 2009)

ترجمه: منوچهر امیرپور
انستیتو گوته، تحریریه اندیشه و هنر
دسامبر 2009

    Bestellen

    فرم درخواست

    اعضای سازمانی یا افرادی که ساکن مناطق ایبرو - آمریکایی زبان هستند و در بخش روزنامه نگاری یا فرهنگی فعال هستند می توانند به صورت رایگان عضویت دریافت کنند.
    به فرم درخواست...

    قنطره: گفتگو با جهان اسلام

    سياست، فرهنگ، جامعه: اطلاعات و بحث به آلمانی، عربی و انگلیسی

    زنيت آنلاين

    شرق در شبکه: نقادانه، ابتکاری و متعادل