فروریزی دیوار برلین - 1989

دربارة فکر و فن

فکر و فن (اندیشه و هنر) مجله‌ای فرهنگی بود که از سال ۱۹۶۳ تا ۲۰۱۶ توسط انستیتو گوته به منظور توسعه مبادله فرهنگی بین آلمان و کشورهای اسلامی منتشر می‌شد.با انتشار آخرین شماره تحت عنوان «آوارگی» (شماره ۱۰۵) در پاییز ۲۰۱۶، رسیدگی و به روز رساندن نشریه به صورت آنلاین نیز قطع شد. .

عبور از مرز در قصه گویی
ازهم گسیختگی شرق و غرب در زندگی

منطقه سابق دیوار برلین; عکس: اشتفان کالوتسا، نشر دومون، کلن 2009تجربه شرق و غرب یولیا فرانک داستان دردناکی از بی خبری غرب از جمهوری دموکراتیک آلمان است. این بی خبری در تضاد شدیدی است با شادمانی که هنگام وحدت دو کشور حکمفرما بود ادبیات می تواند واهمه درونی از همگرایی را از میان بردارد.

بیست سال پیش، دیوار برلین در ظرف تابستان شروع به ریزش کرد و در پائیز متزلزل شد و سرانجام در 9 نوامبر 1989 چند هفته پس از چهلمین سالروز بنیادگذاری جمهوری دموکراتیک آلمان فروریخت.

7 اکتبر 1978 روزی بود که ما پس از دریافت روادید خروج می بایست جمهوری دموکراتیک آلمان را ترک می کردیم. مادرم با چهار دخترش که کوچکترین شان در آن موقع فقط چندماهه بود، روادید خروج را از سال 1974 چهار بار درخواست کرده بود. سه بار پس از ماهها و سالها رسیدگی درخواستش رد شده بود. در این سالهای انتظار، او اجازه نداشت به عنوان هنرپیشه تئاتر در هیچ صحنه ای ظاهر شود که به آن «منع اشتغال» می گفتند. از روی ناچاری نامه رسانی می کرد و باغبانی قبرستانی را عهده دار شده بود، جایی که احتمال نمی رفت بتواند به جمهوری دموکراتیک صدمه ایدئولوژیک برساند. همسایگان و معلمان مدرسه از ما بچه ها سؤال های عجیبی می کردند که به منظور سخن چینی بود. برای حفاظت سادگی کودکانه مان، مادرم نه تنها از مقاصد و اعتقادات و رؤیاهای خود با ما سخنی نمی گفت، بلکه ماجرای درخواستهایش را به وزارت کشور و علل تغییر رفتار اطرافیانمان را هم مسکوت گذاشته بود. سکوت و بدگمانی جو شناخته شده دوران کودکی من و زمان مهاجرتمان در 6 اکتبر 1978 از شرق به غرب بود.

نامزدی خیالی

بهانه آخرین درخواست خروج، قصد نامزدی مادرم با مرد ناشناخته ای در غرب بود. آن را می توان در واقع کمکی برای فرار نامید که به ظاهر برای «وحدت مجدد خانواده» انجام می گرفت. دریچه باریکی برای فرار قانونی به غرب. روزهای آخر نزد مادرم بزرگم در راندورف ماندیم. مادر بزرگم به علت تبار یهودیش در سال 1938 از دانشکده هنرهای زیبای برلین اخراج شده بود. پیشنهاد پدرش را برای مهاجرت به آمریکا دوسال پیش رد کرده بود و می خواست به ایتالیا برود و استادان بزرگ ایتالیایی را ببیند. هنگامی که مادر بزرگم در سال 1950 با شور و شوق درونی برای کمونیسم با دو کودک نامشروع (قوانین ضدنژادی اجازه نمی داد که با پدر بچه هایش ازدواج کند) و در حالی که آبستن بود، به برلین برگشت، به هیچ وجه نمی خواست به غرب بورژوای دوران کودکیش برگردد، بلکه با سری پر از افکار آرمانی به منطقه اشغالی شوروی رفت. آنجا، پسرش در دهه شصت در 18 سالگی درگذشت، دختر کوچکش نیز در 18 سالگی به غرب فرار کرد. مادر بزرگم در جمهوری دموکراتیک آلمان محدودیتی نداشت. به عنوان شهروند «تحت تعقیب رژیم نازی» و عضو کانون هنرمندان از امتیازات خاص و آزادی سفر برخوردار بود که فرزندانش از آن محروم بودند. برای دیدن برادرانش به آمریکا و لبنان و ویسبادن رفته بود. اجازه داشت دوستان و اقوامش را در پاریس و تل آویو و لندن ملاقات کند. آرمانگرایی سیاسی اونه به دموکراسی مسیحی معطوف بود و نه به سرمایه داری. او به کمونیسم به عنوان عدالت اجتماعی اعتقاد داشت. احتمالاً برای او معمایی بود که چرا فرزندانش نمی خواهند در جمهوری دموکراتیک زندگی کنند.

مرد ناآشنا از غرب برای بردن مادرم و دخترانش در تاریخ 6 اکتبر 1978 به راندورف آمد. با ماشین او از روی پل بورنهولمر گذشتیم. او ما را در همان روز به اردوگاه اضطراری مارین فلده آورد. گرچه من در رمان خود تحت عنوان «آتش اردوگاه» شرح زندگی خود را روایت نمی کنم ولی آنجا بعضی از جزئیات این تجربه های مرزی در آستانه شرق و غرب بازگویی می شود. بعضی دیگر از این جزئیات که در خاطر من هنوز زنده است در این رمان و داستان هایم نیامده است. احساس می کردم که درباره بعضی چیزها، هرچند که چیز زیادی نمی دانستم، نمی بایست حرف بزنم. با وجود اینکه گویا مدتها در امن و امان غرب بودیم، درباره مهمترین موضوعات سکوت می کردیم. نیمی از دوستان مادرم اوایل دهه 70 به غرب فرار کرده بودند. تازه پس از فروریزی دیوار برلین از جزئیات نحوه فرار اغلب آنها مطلع شدم. حتی درباره فرار اقوام نزدیکم که نیمه دوم کودکیم را در غرب آزاد زیر یک سقف با آنها گذرانده بودم، چیز زیادی نمی دانستم. نمی توانستند راه های فرار را به خاطر رعایت حال کسانی که در آن مداخله داشتند، فاش کنند. پدرم در سال 1975 فرار کرده بود. چگونه؟ هنوز هم نمی دانم و از آن مطلع نخواهم شد، چرا که او در سال 1987 فوت کرده و قبلاً با کسی در این باره صحبت نکرده بود.

اردوگاه اضطراری

وقتی در پاییز 1978 به اردوگاه اضطراری مارین فلده رسیدیم، غرب همه چیز بود جز طلایی و آفتابی و آزاد. دور اردوگاه را حصار امنیتی بلندی فرا گرفته بود. ما مقیمان (برای حفظ جانمان) شب و روز تحت مراقبت بودیم. برای رفتن به مدرسه باید هر روز صبح از جلو دربان و از سد اردوگاه می گذشتیم. مواد غذایی را با کوپن می دادند. اولین هفته خود را در قرنطینه اردوگاه گذراندیم تا اینکه مطمئن شدند بیماری مسری نداریم. فصل باران بود و آب یخ می زد. در مدرسه به ما «بچه های اردوگاه» می گفتند و سر به سرمان می گذاشتند و در حیاط مدرسه کتکمان می زدند. ملاقات در اردوگاه فقط با اطلاع قبلی مجاز بود. ماههای متمادی نتوانستیم دوستی پیدا کنیم، کودکانی که بتوانیم به دیدنشان برویم، یا آنها به دیدن ما بیاید، باهم کریسمس یا روز تولدمان را جشن بگیریم. هیچ یک از دوستان مادرم در برلین غربی نمی توانست 5 نفر را در منزل خود پذیرایی کند. ازاین رو، مجبور بودیم تقریباً نه ماه در اردوگاه زندگی کنیم. هرروز نامه می نوشتیم، نامه هایی به دوستانمان در برلین آدلرسهوف، واقع در چند کیلومتری مان در شرق، نامه هایی به مادر بزرگم، که فقط در چند کیلومتری ما در شرق اقامت داشت، نامه هایی به پدر خواهر بزرگترمان، که فقط در چند کیلومتری ما زندگی می کرد. دلمان برای زندگی اجتماعی که قبلاً داشتیم پرپر می زد، برای زندگی که در غرب پس از ماهها اقامت هنوز شروع نشده بود.

مادرم در اولین هفته های جهت یابی برای زندگی خود و چهار بچه اش که مسئولیت آنها را برعهده داشت، تصمیم گرفت که برای ورود به شرق روادید درخواست بکند. به یبن اشتراسه پشت ایستگاه راه آهن رفت و برای خود و بچه هایش این کاغذ سبز روشن را درخواست کرد، برای کریسمس و روزهای تعطیل. می خواست ده روز تمام چند کیلومتر راه را با قطار از ایستگاه فریدریش اشتراسه به شرق برود. اوایل دسامبر اجازه ورود داده شد. تعطیلات زمستانی مانند بهشتی جلو چشمانمان نمودار بود. نقشه می کشیدیم که چگونه با دوستمان در آدلرسهوف قبل از بازگشت جای خود را عوض خواهیم کرد. هنوز به شناسنامه ما بچه ها، عکسی چسبانده نشده بود. می خواستم که آدرینه به جای من در جمع خانواده ام راه پرپیچ و خم این «کاخ ندبه» را در پیش گیرد تا بتواند با خواهرانم که آنها را مانند اعضای خانواده خود بخوبی می شناخت، غرب را ببیند تا پس از چند هفته تمام خانواده دوباره به شرق برود و او به نزد خانواده و مدرسه اش برگردد. چه رؤیایی. چقدر آرزو می کردم که به جای دوستم به زندگی سابقم برگردم و روی نیمکت کلاسم بنشینم، به باغچه وحشی مادر بزرگم برگردم، به میان افرادی که دوستشان داشتم.

حسرت بازگشت

ولی چنین نشد. شب قبل از سفر، کوله پشتی خود را بسته بودیم. دوتا کوله پشتی داشتیم از پارچه گونی سبز. صبح زود از صدای رفت و آمد و جستجوی مادرم بیدار شدیم. پنج نفری در اتاقی به مساحت 15 مترمربع زندگی می کردیم. سه تختخواب دوطبقه، یک میز، چهار صندلی و یک کمد. در اتاق دیگر این آپارتمان کوچک یک خانواده سه نفری روسی زندگی می کرد. مادرمان لحاف ها را بلند می کرد، درهای کمد را مکرر باز می کرد و زیر لباسها را نگاه می کرد. کتابها را برمی داشت و ورق می زد و نبسته به زمین می انداخت. دنبال چیزی می گشت. زانو می زد و زیر تخت خوابها می خزید و زیر آنها فقط خاک و پاکت خالی سیگار پیدا می کرد. عصبی شده بود و در برابر سؤال های ما که دنبال چی می گردد، از کوره دررفت و گفت به جای این سؤال کمکم کنید. روادید گم شده است. نمی خواهم بگویم که ما به خانواده روسی یا مدیر اردوگاه که برای هر آپارتمانی کلیدی داشت، مظنون نبودیم. لازم نبود به برچسب های روی تختخوابها که ما را از حرف زدن با دیگران برحذر می داشت، توجه کنم. من بدون این هشدارها هم می دانستم که نباید به کسی اعتماد کنم. بزودی همه ما روی کف اتاق می خزیدیم، تشک ها را بلند می کردیم، لحاف ها و ملافه ها و روبالشی ها را تکان می دادیم. در آشپزخانه مشترک و توی دفترچه هایمان دنبال روادید می گشتیم. حتی در چمدان روی کمد و زیر تخت خواب از روادید خبری نبود. نمی توان گفت که آپارتمان بزرگ بود و نمی توان ادعا کرد که ما اشیاء زیادی داشتیم، ولی روادید گم شده بود یا به اصطلاح آن روزها گم و گور شده بود. مادرم پربهاترین سند زندگی آن زمان ما را گم و گور کرده بود. فاتحه گذراندن کریسمس در چند کیلومتری آن سوی دیوار خوانده شده بود.

درست است که مادرم آدم چندان مرتبی نبود ولی اراده قوی داشت. همان روز دست به کار شد و از تنها اتاقک تلفن در اردوگاه از وزارت کشور و سایر ادارات، راجع به امکاناتمان پرس وجو کرد. تنها یک امکان وجود دشت و آن اینکه مانند سایر ملاقات کنندگان در صف انتظار مرزی بایستیم و آنجا روادید روزانه بگیریم. برای یک روز؟ ولی کریسمس دو سه روز طول می کشد. گفتند این دیگر به خودتان مربوط است که چند دفعه برای تمام تعطیلات صف بایستید. در نتیجه ما صبح روز 23/12/1978 از مارین فلده به فریدریش اشتراسه رفتیم و با یک روادید روزانه از مرز گذشتیم و پس از یک ساعت راه پیمایی با قطار و تراموای به خانه مادر بزرگم رسیدیم و نیمه شب دوباره برگشتیم. دوباره به سوی «کاخ ندبه»، گریه، خداحافظی، تردید از اینکه آیا همه چیز دوباره روبراه خواهد بود، امید به اینکه باز از راه پرپیچ و خم به غرب خواهیم رفت و آنجا دوباره در صفی دیگر خواهیم ایستاد، کارمند دیگر، کنترل دیگر و روادید دیگر، تا دوساعت بعد دوباره از ایستگاه آن سوی دیوار حركت به مقصد و ساعت سه نصف شب بالاخره بازگشت به رختخواب، خسته و کوفته.

آزار و اذیت در مرز

قبل از ظهر کریسمس دیروقت در راندورف بیدار شدیم، روز را بازی کنان با پخت و پز و پرچانگی گذراندیم، پس از آنکه شب شمع ها را روشن کرده سرود کریسمس خواندیم و غذا و شیرینی خوردیم، رخوت خواب چشمانمان را فراگرفت. ولی ناچار کاپشن ها را پوشیدیم و به سوی مرز راه افتادیم تا به موقع قبل از نیمه شب پا به «خاک وطن جدیدمان» گذاشته باشیم و دوباره در جانب غربی برای گرفتن روادید روزانه صف بکشیم. در تمام تعطیلات کریسمس 79/1978 مسافر شبانه بودیم. به موقع نیمه شب از شرق شهر به مرز می رفتیم، راه های پرپیچ و خم زیرزمینی را می پیمودیم و از کنار آینه ها و میکروفون ها و گیشه ها و از محل کنترل گذرنامه و بازرسی بدنی می گذشتیم و نیمه شب به آن سوی مرز در غرب شهر می رسیدیم تا دوباره با تن خسته توی رختخواب بیافتیم. کوچکترین خواهرم که ششماهه بود گاهی در آغوش مادرم فریاد می کشید، شاید هم تب داشت، گریه می کرد و شیر نمی خورد. بیش از همه به استراحت احتیاج داشت. ما دوقلوهای 8 ساله دهن دره می کردیم و نقشه می کشیدیم. می خواستیم دوستمان را به محض اینکه احساس آمادگی کند از آنجا خارج کنیم. زیرا با توجه به تشریفاتی که هر روز پشت سر می گذاشتیم به نظر می رسید که این مبادله برای یک روز مقدور باشد. خواهر بزرگمان هشدار می داد که نظم وترتیب را رعایت کنیم تا موجب بدگمانی نشویم و بهانه به دست پلیس مرزی ندهیم. مادرم اذیت و آزار را تحمل می کرد. تعطیلات خوش کریسمس، کم خوابی، همواره در راه و کودکی معصومانه. این وضع دیگر در زندگیم تکرار نشد، نه معصومی و نه کودکی. مرز و دیوار جدائیها سالهای بعدی زندگیم را رقم زد. عقربه قطب نمای درونیم دیگر جهت یابی به «آن طرف» را از دست داده بود. دیگر غرب را نشان نمی داد. اصلاً جهت صریحی نشان نمی داد. گاهی از شرق به غرب و گاهی از غرب به شرق. جهت یابی من به عنوان یک آلمانی در کشوری تجزیه شده بکلی مختل شده بود.

گردش کلاس در شرق وحشی

یولیا فرانک; عکس: تورستن گروه، نشر س. فیشر 2009این رفت وآمد مرزی برای دیدن مادر بزرگم بارها تكرار شد، در زمستان روی دریاچه یخ زده راندورف سُرسُره بازی می كردیم و در تابستان به دراس می رفتیم برای دیدار دوست دوران كودكیمان از آدلرسهوف. آخرین بار كه او را دیدیم اجازه نداشت به ما بگوید كه خانواده او هم درخواست خروج كرده است. در فاصله این رفت وآمدها نامه های متعددی می نوشتیم تا عزیزان و دوستان خود را نگه داریم و اعتقاد خود را به وفاداری و فناناپذیری دوستی از دست ندهیم. واما داستان آخرین رفت وآمد مرزیم:

تابستان سال 1986 بود. كلاس دهم من می خواست آخرین گردش مشترك خود را انجام دهد. بجز من فقط دو نفر دیگر از كلاسهای موازی این مدرسه می خواستند ادامه تحصیل دهند و دیپلم متوسطه بگیرند. سالها بود كه دیگر با مادرم زندگی نمی كردم. مدتی نزد دوستان خانواده در برلین اشپانداو اقامت داشتم (آنها هم فراری بودند) و پس از آن در شالوتنبورگ در منزل مشتركی زندگی می كردم.

معلم كلاس گفت كه برای گردش علمی به زاكسنهاوزن، اردگاه اجباری سابق خواهیم رفت. کجا؟ یعنی به آلمان شرقی؟ دانش آموزان ابراز نارضایی كردند، غرزدند، آه و ناله كردند، خندیدند و متلك پرانی كردند. یكی گفت: «خودت كه از آنجا می آیی.» دیگری زد زیر خنده. نفر بعدی جواب داد: «تو خودت كفش شرقی پوشیده ای؟» هر كس كه لباسش مطابق مد روز نبود، مورد تمسخر برلینی های غرب واقع می شد: «نكنه تو هم از واردات شرقی؟» وقتی كسی لباس زشتی به تن داشت، می گفتند: «شرقی وار شده.»

سه سال بود كه در این كلاس درس می خواندم و موفق شده بودم خاستگاه خود را كتمان كنم. به هیچوجه نمی خواستم در معرض تمسخر قرار گیرم. به من چه، بگذار به یهودی ها متلك بگویند، من راز خود را فاش نمی كنم، بگذار به شرقی ها متلك بگویند، من سكوت می كنم. وقتی كه لهجه نو هولشتاینی ام را كه پس از چهار سال اقامت بین ردندسبورگ و كیل از شمال آلمان آورده بودم با لهجه فریزی شرقی اشتباه گرفتند، لبخند یخی تحویلشان دادم و سعی كردم به زودی این لهجه را هم فراموش كنم.

روزی از مدرسه جیم شدم، معلمم به اقامتگاهم زنگ زده بود و خانمی در منزل مشترك گوشی تلفن را برداشته و گفته بود: «یولیا؟ به مدرسه نیامده؟ مادربزرگش در آلمان شرقی مریض است. یولیا باید به آن طرف می رفت تا از او پرستاری كند.» چند ساعت بعد هم منزلم با خوشحالی به من گفت كه چگونه از من رفع خطر كرده است.

ترس از افشای راز

خیلی ناراحت شدم. این خانم به معلمم گفته بود كه من در برلین شرقی مادر بزرگی دارم؟ مگر دیوانه شده؟ نصف روز در فكر این بودم كه به معلمم چه بگویم اگر راجع به مادر بزرگم در برلین شرقی بپرسد؟ معلم روز بعد در ساعت تنفس پرسید: «آخ، پیش مادربزرگ مریضت به برلین شرقی رفته بودی؟ مادر بزرگت در برلین شرقی است؟» همكلاسان شانزده ساله ام با تعجب و كنجكاوی و تمسخر به من نگاه می كردند. و چون همه چیز در مورد من غیرعادی بود، مثلاً گفته بودم كه سه سال است داوطلبانه در خانه زندگی نمی كنم و در یك منزل مشترك اقامت دارم، با سایر دختران برای خرید نمی رفتم، در درسهای دینی شركت نمی كردم و ظاهراً در آخر هفته به دلخواه خود به دیسكوتك می رفتم، بنابراین در مورد من همه چیز ممكن بود. خنده همكلاسان، متلك های بیشمارشان درباره آلمان شرقی برای من زنگ خطری بود، بنابراین فوراً گفتم، لابد برای هم منزلی ام و یا خانم معلم سوء تفاهمی پیش آمده است. بله، من مادر بزرگی دارم كه مریض است، بله، من به خاطر او رفته بودم، ولی نه به آلمان شرقی، بلكه به آلمان غربی.

چند هفته بعد این معلم گردش علمی ما را به زاكسنهاوزن اعلام كرد. جلو تخته سیاه ایستاد و گفت هر كس تاكنون در شرق، برلین شرقی، یا جمهوری دموكراتیك آلمان بوده، دستش را بالا كند. پسری دستش را بالا برد. آخ چه جالب، نمی خواهی شرح بدهی كه كجا بودی؟ او خاله بزرگی در زاكسن داشت، هرچند سالی با خانواده خود به دیدن او می رفت. صورتم قرمز شد. نمی دانستم چگونه نفس بكشم و به كجا نگاه كنم. به نظرم رسید كه بعضی از همكلاسانم با كنجكاوی به من نگاه می كنند. دستم را بالا بردم. یولیا تو هم آن طرف بودی؟ گفتم، بله، رفتم شهر را ببینم.

درس ادامه یافت. موضوعات: زاكسنهاوزن، اردوگاه اجباری، وحشت و كشتار، جنگ، متفقان، نجات و تجزیه كشور، آلمان، برلین. معلم از همه شاگردان خواست كه فرم هایی پركنند. مقدمات این گردش علمی باید به دقت فراهم می شد. سه هفته بعد روزی كه از آن می ترسیدم فرارسید. من 25 مارك برای مبادله اجباری توی كیفم گذاشته بودم. به آن پول روزانه می گفتند. می دانستم كه خرج كردن این پول چندان آسان نخواهد بود و فكر می كردم كه آیا آنجا نوت پیانو برای آهنگهای بتهوون پیدا می شود؟ در غرب از عهده خرید آنها برنمی آمدم. ولی معلوم نبود آنجایی كه ما می رویم نوت فروشی وجود داشته باشد. وقتی كه روز موعود با دوچرخه به مدرسه رسیدم، اول بارهای همكلاسان خود را دیدم. كیف های رودوشی، كوله پشتی ها، كیف های سفری پر. من اشتباه فهمیده بودم؟ قرار بود آنجا بخوابیم؟ مگر گردش روزانه نبود؟ سروگوشی آب دادم، از بیتوته كردن خبری نبود. تازه پس از آنكه در اتوبوس نشسته بودیم، فهمیدم كه چرا دیگران این همه بار همراه دارند. متلك پرانی ها پایانی نداشت. كیف های همكلاسانم پر از واكمن بود برای وقت گذرانی در راه سفر به زاكسنهاوزن. به موج نو آلمانی از قبیل «99 بادكنك»، «به آسمان پرستاره می نگرم و مثل برق می دوم.» گوش می دادند. نان و كره، كالباس جگر، نوتلا، آفتاب كاپری، بطری آب، شكلات. تازه وقتی كه قوطی های كنسرو، كورنت بیف و ترشی كلم را درآوردند و چند نفر از پسرها چاقوهای جیبی خود را باهم مقایسه كردند و پسری قوطی بازكن را به كار انداخت و چند نفر از دخترها در ردیف آخر خنده كنان بینی خود را گرفته به كالباسشان در توی شیشه اشاره كردند، تازه فهمیدم كه چه خبر است. از این 30 همكلاسی 16 ساله، بجز من و یك نفر دیگر هیچ یك به آن سوی مرز واقع در چند كیلومتری برای دیدار قوم و خویشان خود نرفته بودند و می ترسیدند كه در شرق چیزی برای خوردن پیدا نشود. بالش های بادی و دو دختر حتی احتیاطاً كیسه خواب همراه خود آورده بودند: معلوم نیست كه در شرق چه بلایی سر آدم می آید. گرچه معلم كلاس گفته بود كه به گردش علمی می رویم و حوالی ساعت 6 بعد از ظهر همه باهم به اسپانداو (برلین غربی) برمی گردیم.

نوجوانان كلاس با كوله پشتی ها و كیف های ورزشی كه از توی آنها در طی بعد از ظهر بین آلونك های زاكسنهاوزن شیشه های كوكاكولا و پاكت های سیگار هم درآمد، دم به سیگار كمل زدند و در بین راه فقط از تعطیلات تابستانی كه در پیش است، حرف می زدند. یكی از دختران می خواست با خانواده خود به فلوریدا برود كه مورد غبطه دیگران بود كه می خواستند فقط به ساحل مدیترانه یا به تیرول بروند.

شادمانی باورنكردنی

هنگامی كه سه سال بعد دیوار برلین فروریخت، نمی توانستم شادمانی آلمانی های غرب و شرق را باور كنم. آنچه می دیدم و می شنیدم باور كردنی نبود. مردم غرب آن قدر به شرق بی اعتنا بودند كه از سی خانواده برلینی فقط دو خانواده حاضر بودند از فرصت های زیادی كه پیش می آمد، استفاده كرده به دیدار خواهران و برداران شرقی خود بروند. مردم شرق این همه به غرب اعتماد داشتند، این همه به غرب امیدوار بودند و هنگام فروریختن دیوار چنان به گردن غربی ها آویختند، كه دلم به هم می خورد. صرف نظر از بازیهایی كه هر یك از طرفین با نظام طرف دیگر به نمایش می گذاشتند.

شاید تجربه های مرزی را كه در اینجا تعریف كردم، چندان قابل تعمیم ندانید. ولی من قصد تعمیم ندارم، بلكه می خواهم از تجربه های فردی و شخصی انسانها در شرق و غرب آلمان سخن بگویم. سرگذشت ها چگونه به وجود می آید و خاطرات چگونه تكوین می یابد و ادعا می شود. فراسوی هرگونه تجدید نظر طلبی مبتنی بر حسرت گذشته می توان در ادبیات آنچه را كه از آمار دریافتنی نیست، تبین كرد. نگاه نوینی لازم است تا بتوان حقیقت را با روایتی ذهنی نمایان ساخت (...). برای این منظور باید پرسید كه داستان یا تاریخ به كه تعلق دارد؟ فقط مرد می تواند داستان زندگی مرد دیگری را بنویسد؟ فقط یهودی می تواند درباره یهودی دیگری بنویسد؟ فقط شرقی ها درباره شرق؟ فقط آلمانی های درباره تاریخ خود، تجریه كشورشان و مرزهایشان بنویسد؟ فقط قربانی درباره قربانی؟ فقط شاهد عینی درباره زمان خود؟ چه كسی می تواند، اجازه دارد و باید بنویسد. چه كسی می تواند دیگری را از آن منع كند؟ آیا تكلیفی برعهده ماست؟ هنر و ادبیات تكالیف اخلاقی و زیبایی شناختی انجام می دهند. پس لجاجت چه می شود كه در برابر همه چیز مقاومت می كند، پس حق سكوت كردن چه می شود، به ویژه هنگامی كه انسان بخواهد فقط به فكر خود باشد. هنوز هم از خود می پرسم چگونه ممكن است در آلمان كسی كه هنگام فروریزی دیوار بزرگسال بوده هیچ تجربه ای با مرز نداشته باشد و بی تجربگی او حداقل برای نویسنده دلیل كافی نباشد كه درباره این نقصیه تأمل كند.

ادبیات این فضا را – فضای مرزی را كه قرار است جداكننده باشد و به هر دو طرف تعلق دارد، باز می كند. در بین آنها، در این آستانه، مرز قرار دارد. عبور از آن و باز كردنش با داستانگویی مقدور است.

یولیا فرانک
در سال 1970 در برلین شرقی متولد شد. در سال 1978 جمهوری دموكراتیك آلمان را ترك كرد. برای رمان خود تحت عنوان Die Mittagsfrau جایزه كتاب سال 2007 را دریافت كرد.

ترجمه: منوچهر امیرپور
انستیتو گوته، تحریریه اندیشه و هنر
دسامبر 2009

    Bestellen

    فرم درخواست

    اعضای سازمانی یا افرادی که ساکن مناطق ایبرو - آمریکایی زبان هستند و در بخش روزنامه نگاری یا فرهنگی فعال هستند می توانند به صورت رایگان عضویت دریافت کنند.
    به فرم درخواست...

    قنطره: گفتگو با جهان اسلام

    سياست، فرهنگ، جامعه: اطلاعات و بحث به آلمانی، عربی و انگلیسی

    زنيت آنلاين

    شرق در شبکه: نقادانه، ابتکاری و متعادل