آوارگی

دربارة فکر و فن

فکر و فن (اندیشه و هنر) مجله‌ای فرهنگی بود که از سال ۱۹۶۳ تا ۲۰۱۶ توسط انستیتو گوته به منظور توسعه مبادله فرهنگی بین آلمان و کشورهای اسلامی منتشر می‌شد.با انتشار آخرین شماره تحت عنوان «آوارگی» (شماره ۱۰۵) در پاییز ۲۰۱۶، رسیدگی و به روز رساندن نشریه به صورت آنلاین نیز قطع شد. .

درخت¬های کریسمس در جده, بامیه در آلمان
چگونه می¬توان در آوارگی جاخوش کرد

تبار دوگانه هنوز هم شگفتی برمی¬انگیزد – ولی نه مانند گذشته. نویسنده ما آن را شخصاً تجربه کرده است. ابتدا از آوارگی خود در شگفت بود ولی بعداً به کمک کتابها و سفرها به آن علاقه¬مند شد

بیش از همه حسرت جعفری در دل مادرم مانده بود, نه آن جعفری با برگهای کوچک و چین¬دار, بلکه جعفری با برگهای صاف که آن را می¬توان دسته¬ای از بازار خرید. دلش گشنیز و کدو می¬خواست. ما تازه با تمام خانواده به آلمان برگشته بودیم. هشت سال در جده زندگی می¬کردیم. مادرم برای پختن غذا به چیزهای خاصی عادت کرده بود. سر میز غذا کمبود بعضی از آنها را احساس می¬کردیم. بردارم پس از مدت کوتاهی پذیرفته بود که باید از خیر بامیه بگذرد. من و پدرم سالها دلمان برای ملوخیه لک زده است. مادرم واقعاً تلاش می¬کرد که غذای دل¬¬خواه ما را بپزد. تقلید و جعل و نوآوری می¬کرد و به هر سوپرمارکت نوبنیاد در همسایگی سر می¬زد به امید اینکه جعفری پیدا کند. این قدرها هم که نباید مشکل باشد!
سال 1988 بود, در شهر کوچکی در منطقه رور می¬شد جعفری با برگهای صاف و کدوی تازه خرید.

دوران خوش در جده

باید بگویم که مادرم آلمانی¬¬تبار است و پدرم از جده برخاسته است. اسباب کشی و نقل مکان ما به آلمان, وطن اجداد مادریم, بیشتر ناشی از این فکر بود که ما بچه¬ها بخصوص من که دختر خانواده¬ام در آلمان و در مدرسه راحت¬تر خواهم بود. برای همه ما راه آسانی نبود. بویژه مادرم این زن بلوند و محشر هنوز هم با حسرت می¬گوید که آن زمان چه زندگی خوشی در جده داشته و آنجا را هنوز هم خانه و کاشانه خود می¬شمارد و گاهی حسرت زندگی آنجا را می¬کشد.
من در این فاصله (پس از گذشت سالها) دریافته¬ام که اظهار چنین مطلبی برای اغلب مردمان به اصطلاح جهان غرب مستلزم توضیحات زیادی است. یک زن آلمانی با یک خانواده مختلط, چگونه ممکن است که در آنجا در آن دوردستها روزگار خوشی گذرانده باشد, جایی که در اینجا فقط با خبرهای منفی¬اش شناخته شده است. کشوری که زن به هیچ کاری مجاز نیست: اتومبیل¬رانی و باز کردن حساب بانکی! تازه دلشان برای جعفری و عدس قرمز لک زده؟! مگر خل شده¬اند؟
و اما با مسئله غذا در منزل بالاخره سازش کردیم. دوران مرخصی در جده همواره به خریدهای مفصلی می¬انجامید. با فول مدمس در قوطی¬های متعدد و عدس قرمز و ادویه¬های مختلف و انار تازه در چندین چمدان به آلمان برمی¬گشتیم. وقتی که بوی بادمجان سرخ شده و سیر و گشنیز در خانه آلمانی ما می-پیچید کمی شبیه کریسمس بود. ولی حسرت خانه سابق را باز هم تسکین نمی¬داد و شاید هم آن را اندکی تشدید می¬کرد.
فهمیدن بعضی چیزها حتی مشکل¬تر بود. چرا دائماً در مدرسه می¬گفتند لابد باید خیلی خوشحال باشید که اکنون در آلمان زندگی می¬کنید, برای اینکه شما بهر صورت آلمانی هستید. ظاهر متفاوت ما, بخصوص کودکان, چندان چشمگیر نبود. ما روان و بدون لهجه آلمانی حرف می¬زدیم, مو و پوست ما چندان تیره¬رنگ نبود. فقط اسامی عجیب¬مان که هر بار باید آن را هجی می¬کردیم تنها چیزی بود که در نگاه دوم نشان می¬داد که ما آنجا در شهر کوچکی از منطقه رور چندان همرنگ جماعت نیستیم. می-توان گفت که با ما رفتار دوستانه و خیرخواهانه¬ای داشتند, ولی چرا با وجود این احساس بیگانگی می-کردیم؟ خارج معرکه و در عین حال خواهی نخواهی پیوند خورده؟ علتش هوای سرد بود؟ کودکان بیگانه؟ کمبود مواد غذای عربی؟

تلاش برای سازش با محیط

وقتی امروز به این روزهای اول در آلمان می¬اندیشم, به همه سؤالاتی که خودم و دیگران می¬کردند فکر می¬کنم گاهی سرم گیج می¬رود. زندگی ما را معاوضه کرده بودند, اکنون محل مرخصی سالهای پیش در نزد پدر و مادر بزرگ, خانه ما شده و موطن پیشین¬مان ناگهان مقصد مرخصی و تعطیلات. با وجود این حق نداشتیم بیگانه باشیم چون آلمانی¬زبان بودیم و خانواده آلمانی داشتیم. ولی این حسرت, حسرت وطن در ما همچنان وجود داشت.
همه این احساس ما را درک نمی¬کردند و اصرار داشتند که زندگی در آلمان برای ما بهتر و آزادتر و دل انگیزتر است. به¬تدریج احساس شرمندگی می¬کردم. خیال می¬کردم که من چیز کم دارم, برای اینکه دقیقاً نمی¬دانستم چه چیزی در این شهر کوچک بهتر است. «آوارگی». نام دقیقی برای این وضع خود ندارم. صدای درونی مبهمی دائماً می¬گفت: «اگر اینجا احساس خوشی ¬نکنی, خودت مسئله داری. همه می¬گویند تو در اینجا قاعدتاً باید خوش باشی, پس تقصیر خودم است.» این احساس مدت زیادی مرا آزار داد. از ترس و شرمندگی نمی¬توانستم آن را برای کسی تعریف کنم. از ترس اینکه آن را به ضعف و نقص خودم تعبیر کنند. فکر می¬کردم اگر کمی به خود زحمت بدهم, اندکی همرنگ جماعت شوم, اگر عربها را دست بیندازم و ظرافت بیشتری به زبان آلمانی خود بدهم و عربی خود را کنار بگذارم و دائماً ادعا کنم که من آلمانی هستم و هرچه از عربیت خود فاصله بگیرم احساسم با آنچه دیگران می¬گوید بیشتر تطبیق خواهد کرد.

ادبیات, ساحل نجات

بعد جمله¬ای در سن 17 یا 18 سالگی کمی پیش از پایان دبیرستان به دادم رسید. جمله¬ای بود که این احساس آشنا را تا حدی توصیف می¬کرد: « My name is Karim Amir, and I am an Englishman, born and bred, almost.» (نام من کریم امیر است. من انگلیسی هستم و انگیسی به دنیا آمده و تربیت شده¬ام, تقریباً.» این اولین جمله رمان حنیف قریشی بنام « The Buddha of Suburbia». این «تقریباً», این کلمه کوچک در آخر جمله, با همه آسانی و بی¬تکلفی درست تمام شک و تردیدها و نارضایی¬های مرا با خود و اطرافیانم بیان می¬کرد. گویا آنجا کسی انگلیسی بود ولی تاحدی هم نبود. آنجا کسی غیر از آن بود که اسمش تداعی می¬کرد. رمان از مادر انگلیسی کریم سخن می¬گوید که مجبور است طعنه¬های نژادپرستانه همسایگان را تحمل کند. از پدر هندی کریم که مسلمان به دنیا آمده و تربیت یافته ولی در همسایگی خرده¬بوژوای خود ناگهان ادای گوروی بودایان را در می¬آورد و یوگا درس می¬دهد, درباره علم باطن سخنرانی می¬کند و برای خود هویت نوی ابداع کرده است. این رمان همه نواها را در شخصیت¬های داستان با ظرافت و تحریک¬ به صدا در می¬آورد, همواره با این سؤال در ذهن: چگونه می¬توان با نام و ظاهر بیگانه در حومه تنگ و کوچک شهر زندگی کرد؟
مدتی بود که شروع کرده بودم پی¬درپی کتاب بخوانم و حتی در کتابفروشی کارکنم به امید اینکه شاید روزی توضیحی برای این شکاف مبهم بیابم.
رمان قریشی به من و شاید هم به نسلی از فرزندان مهاجران برای اولین بار توضیح می¬داد که این احساس غریب آوارگی از درون ما برنخاسته بلکه از بیرون به ما تداعی شده است. دیگران, همشاگردیها, همکاران و همسایگان با اظهارات به اصطلاح خیرخواهانه و یا گاهی خصمانه خود ما را دائماً تحریک می¬کنند و در جایگاه «دیگری» قرار می¬دهند. «بودا» برای من تا کنون یکی از بهترین کتابهای زندگیم است. احساس می¬کنم که پروبال گرفته¬ام, درد دلم فهمیده شده است. همان¬طور که همسالانم احساس می¬کردند که درد دلشان در «گرگ بیابان» هرمان هسه فهمیده شده است. شروع به نوشتن کردم. نوشتم و نوشتم, دفاتری از خاطرات روزانه پر کردم. تلاش می¬کردم کلمات و تشبیه¬هایی برای احساس بیگانگی از بیرون پیدا کنم. می¬خواندم و می¬نوشتم. درباره شهر کوچک و اختلافات درونی و بیرونی با پدرومادرم با خانواده¬ام و با همشاگردیهایم می¬نوشتم. می¬نوشتم برای رهایی از انزوا و ورود به انزوای دل¬انگیز دیگر, انزوای خواندن و نوشتن.

شهر کوچک خود را در منطقه رور ترک کردم و در شهر متوسطی در کنار رودخانه راین اقامت گزیدم. آنجا چمنزارهای سرسبز و خانه¬های قدیمی باگچبری و قصر زردرنگی وجود داشت که دانشگاه در داخل آن بود. در آنجا به تحصیل خود ادامه دادم. کتابها و ادبیات بیشتری در دسترسم بود. آنجا با دوستان نو آشنا شدم که که به من فیلم¬های خارجی نشان دادند و با هنر مدرن آشنا کردند و کتاب «گسترش کارزار» را زیر بالشم گذاشتند. به نظرم می¬آمد که دنیا باز شده و هوای آزاد به زندگی تنگ من در شهر کوچک وارد شده است. مانند موقعی که کریم در رمان «بودا» به لندن می¬رود و در آنجا هنرپیشه می¬شود. برای اولین بار احساس می¬کردم که خانه و کاشانه¬ای دارم, خانه در هنر و زبان که سعی کردم بودم تمام ظرایف آن را به تملک درآورم.

در عین حال احساس کردم که بتدریج از خانواده دور شده¬ام, از خانواده¬ای که با من در حس بیگانگی و حسرتِ چیزهای پشت¬سرنهاده و جعفری و گشنیز سهیم بودند.

سفر به جهان عرب

سمیناری درباره شرق¬گرایی مرا تکان داد و به یاد موطنم انداخت که آن را سرانجام پشت سر نهاده بودم. ادوارد سعید مرا تکان داد سفرهای قرن نوزدهم به شرق مرا تکان دادند و کتاب «زنان قاهره» به قلم نروال مرا به خود آورد. بازهم آن تصاویر و صداها و بوهایی که از دیدگاه غربیان با نگاه شرق-گرایانه تشریح شده بودند و ما دانشجویان با آنها آشنا می¬شدیم. من مکرر می¬خواستم داد بزنم: «آره, کمی هم همین طور است. شما نمی¬دانید, ولی من آن را می¬دانم, باور کنید من می¬دانم که از چه دارم حرف می¬زنم.» این شکاف دوباره ظاهر شده بود, این شکاف عجیب و دردآور.

پس از کتاب «شرق¬گرایی» زندگینامه خودنوشت ادوارد سعید را بنام « Out of place» خواندم. داستانی مضحک و پر از تضاد, مهر و محبت و سوگواری, سؤالات و تلاش برای جواب درباره خاستگاه و جای هر کس در زندگی. بار دیگر «لحظه قریشی» پدید آمد که این بار مطالعه مرتبی را در پی داشت و نه کتابخوانی درهم و برهم. به خواندن ادبیات استعماری پرداختم, به¬ویژه ادبیات استعماری فرانسوی و انگلیسی. از سوزن زونتاگ و جون دایدون کمک فکری گرفتم. می¬نوشتم تا, بطوریکه دایدون می¬گوید, «دریابم که چه فکر می¬کنم», زبان قدیمی¬ام, زبان اولم, زبان خودم را بازیافتم.کتابهای و روزنامه¬های عربی را خواندم, فیلم¬های و سریالهای عربی را تهیه کردم. پنجره را دوباره باز کردم و زبان عربی را به خانه دل راه دادم. تجدید دیدار پس از مدت زیاد. راه سفرهای طولانی را در پیش گرفتم. سه چهار سال هر سال چندین ماه همه کشورهای عربی را گشتم. غالباً تنها و گاهی هم در معیت دیگران. پس از آن همه سؤالات را راجع به اینکه آنجا چه کار می¬کردی, همه این رفت¬وآمدها برای چه بود, بی¬جواب گذاشتم. در سفرهای خود می¬خواندم و می¬نوشتم, نامه و مقاله می¬نوشتم, داستان¬های متنوعی در دفاتر یادداشت, درباره دیدارها, خطرات و دوستان و تمام آنچه که در سفرهایم می¬گذشت. ناگهان در دفاتر یادداشتم به سه زبان می¬نوشتم. افکارم پروبال باز کرده بودند, صفحات از کلمه¬ها و جمله¬های آلمانی و انگلیسی و عربی پر می¬شد. به صورت عجیبی برای اولین بار احساس آزادی می¬کردم. آزاد از نگاههایی که مرا ارزیابی و محکوم می¬¬کنند.

حسرت¬های گذشته از میان نرفته ناگهان هوس تختخواب آلمانی¬ام را می¬کردم. بالاخره توانسته بودم فلافل تازه¬پخت را از دستفروشی کنار خیابان خریده بخورم. ولی هر بار که به آلمان برمی¬گشتم خوشحال بودم که زاوربراتن و کلم قرمز و کوفته سیب¬زمینی دست¬پخت مادر بزرگم را خواهم خورد. بالاخر شکاف درونی در حال التیام بود. بتدریج و آهسته. نه چندان بی¬دردسر. بعضی¬ها از دور خارج -شدند, که روال زندگی این است, وقتی¬که پوست می¬اندازی و می¬خواهی همواره در حرکت باشی. بعضی¬ها با تو همراه می¬شوند, از همراهی باز می¬مانند و یا دوباره به سوی تو برمی¬گردند. کمک می-کنند که به مقصد برسی, اینجا و آنجا. من برای خود جهانی می¬سازم میان کشورها و زبانها و با انسانهای زیادی که در دلم جاگرفته¬اند, همه جا.

بالاخره تنگی شهر کوچک واقع در منطقه رور را پشت سر گذاشته بودم و شروع کرده بودم کتابی بنویسم.

سازگاری همگونی نیست

تایه سلاسی نویسنده بریتانیایی در سخنرانی خود تحت عنوان «از من نپرس که از کجا آمده¬ام از من بپرس که اکنون در چه «جایی» هستم.» در این سخنرانی که بخوبی با قرن بیستم و یکم تطبیق می¬کند می¬گوید که اکنون دیگر «خاستگاه» را نمی¬توان را مطمئناً تعیین کرد, هویتها سیال است و ما نسل جوان جامعه جهانی¬شده امروزه دیگر در نقاط زیادی از جهان «جا» داریم. او در سخنرانی خود می-گوید که او در فرهنگهای مختلفی «جا» دارد و احساس نمی¬کند که جبراً انگلیسی یا غنایی یا آمریکایی است. هر تجربه¬ای از این یا آن فرهنگ خاص منشأ گرفته و هر هویتی مجموعه این تجربه¬هاست.

زندگی¬هایی از این قبیل یا زندگی خود من در این بین دیگر عادی شده¬اند. مردمانی با پدر و مادر برخاسته از کشورها و فرهنگها و ادیان متفاوت که در نقاط مختلف جهان اقامت گزیده¬اند. فقط هنگام تحقق و در زندگی روزمره هنوز مسائلی به نظر می¬رسد. احساس اینکه کاملاً به این جامعه تعلق نداریم و بیرون در مانده¬¬ایم, همواره بخشی از مسیر زندگیمان خواهد ماند. ما در پی یافتن خانه و کاشانه دیگری هستیم, در جهان, در هنر. آنجایی که نگاه¬ها بدون پیشداوری است.

هیچ¬کس خود را آواره نکرده است. احساس آوارگی تصمیم اختیاری و عمل خودمختارانه نیست. علت آن لابد از بیرون است. چیزی است که از بیرون به کسانی که احساس آوارگی می¬کنند, عارض می-شود. چیزی که مانع از آن است که خود را هموطن کامل¬عیار بدانند.

وقتی انسان به عنوان مهاجر و پناه¬جو و یا زاده فرهنگ ثالثی به جایی می¬آید و می¬خواهد در آنجا موقتاً یا دائماً بماند مجبور است خود را با محیط تطبیق دهد. زبان محل را یاد ¬بگیرد, و اگر مانند ما قبلاً آن را یاد گرفته باشد با گویشهای محلی و آداب و رسوم خاص مردم آنجا نیز آشنا می¬شود. رفتار آنها را تقلید می¬کند و مانند هنرپیشه¬ای می¬خواهد همرنگ جماعت شود و حتی خوشحال می¬شود وقتی که به او می¬گویند که خود را بخوبی با جامعه تطبیق داده است. بوقلمون صفت می¬شود, نمی¬خواهد جلب توجه کند. از دگرگونگی خود خجالت می¬کشد. ولی غالباً فراموش می¬شود یا نادیده گرفته می¬شود که تطبیق دادن خود با جامعه به مفهوم مُسخر و همگون شدن نیست. زیرا در این صورت بخشی از انسان ناپدید می¬شود, از دست می¬رود و تسخیر می-شود.

زیر درخت کریسمس غذای عربی خوردن

ما خود را در آلمان بیگانه احساس می¬کنیم برای اینکه چیزهای آشنا در دسترسمان نیست: خانواده بزرگمان که با آنها در جده وقت خود را می¬گذرانیدیم. هوای گرم, آفتاب, آخرهفته¬ها در کنار دریا, اذان بلند, پنج بار در روز. زبان ناگهان در گوشمان آهنگ بیگانه¬ای داشت, برای اینکه با کلمات آلمانی آمیخته بود و فقط خانواده کوچک ما آن را در آشپزخانه به کار می¬برد و دیگر از تلویزیون و رادیو و تلفن شنیده نمی¬شد, همه¬جاگیر نبود. بوها و طعم¬ها, کدو و جعفری. همه اینها را نمی¬توان حذف کرد و به جای آنها آزادی و دوچرخه¬سواری, رفتن به مدرسه بدون لباس متحدالشکل گذاشت. یا اینکه مادرم دوباره بتواند اتومبیل¬رانی بکند.

من خواب روزی را می¬بینم که همه اینها در کنار هم باشد. روزی را که دیگر توجهی ¬نشود به اینکه کسی سفیدپوست نیست و نام بیگانه¬ای دارد. دیگر کسی خجالت نکشد از اینکه دیگران به علت بیگانگی¬اش به او با دیده تحقیر می¬نگرند. روزی که دیگر مجاز و حتی بدیهی باشد که انسان به اختیار خود جهان¬هایی را که در خود حمل می¬کند, بازیکنان تعویض کند.

پدر و مادرم بزرگترین الهام¬بخش من در این راه بودند که برای ما خانه و کاشانه¬ای ساخته¬اند که در آن هر سال چه در زیر درخت کریسمس و چه در مناسبت¬های دیگر آش عدس عربی و سمبوسک می-خوردیم.
رشا خیاط در دورتموند متولد شده و در جده, عربستان سعودی تربیت یافته است. در سن یازده سالگی با خانواده¬اش به آلمان بازگشت. او در دانشگاه بن ادبیات تطبیقی, زبان و ادبیات آلمانی و فلسفه تحصیل کرده است. از سال 2005 در هامبورگ زندگی می¬کند و نویسنده و مترجم و ویرایشگر آزاد است. در سال 2016 اولین رمان او تحت عنوان « Weil wir längst woanders sind» منتشر شده است.

منوچهر امیرپور :ترجمه

کلیه حقوق محفوظ برای انستیتو گوته – اندیشه و هنر
ژوئن 2016
پيوندها

Andishe va Honar بصورت صفحات الکترونیکی :

Andishe va Honar را بصورت صفحات الکترونیکی با خود همراه داشته باشید

را بصوورت صفحات الکترونیکی با خود همراه داشته باشید  Andishe va Honar.
برو به بارگیری...

Bestellen

فرم درخواست

اعضای سازمانی یا افرادی که ساکن مناطق ایبرو - آمریکایی زبان هستند و در بخش روزنامه نگاری یا فرهنگی فعال هستند می توانند به صورت رایگان عضویت دریافت کنند.
به فرم درخواست...