از یازده سپتامبر تا انقلاب در سرزمین های عرب

دربارة فکر و فن

فکر و فن (اندیشه و هنر) مجله‌ای فرهنگی بود که از سال ۱۹۶۳ تا ۲۰۱۶ توسط انستیتو گوته به منظور توسعه مبادله فرهنگی بین آلمان و کشورهای اسلامی منتشر می‌شد.با انتشار آخرین شماره تحت عنوان «آوارگی» (شماره ۱۰۵) در پاییز ۲۰۱۶، رسیدگی و به روز رساندن نشریه به صورت آنلاین نیز قطع شد. .

قربانیان افسانه ها

اعراب دربارۀ یازده سپتامبر چه می گویند و دیدگاه آنها با نظر غربیان چه تفاوت اساسی دارد؟ تجربیات نویسندۀ عراقی علی بدر نشان می دهد که اثرات یازده سپتامبر چنان گوناگون است که به سختی می توان آنها را با یکدیگر مقایسه کرد.

عصر 11 سپتامبر پس از حمله به مرکز تجارت جهانی در نیویورک، مرد فرزانه ای از بغداد به آرامی گفت: «به نظر می رسد که این انفجار در قلب ابراهیم روی داده باشد.»
این حکیم مسلمان که چهرۀ ظریف و ریش سفیدش به فیلسوفان مسلمان شبیه بود، خشم و نارضایی خود را از این اعمال پنهان نکرد. ولی آنچه مرا ناراحت کرد، اشارۀ او به وعدۀ ابراهیم در این زمان و مکان بود. من آن موقع هنوز نمی دانستم که خود مهاجم پیام مختصری برای پدرش فرستاده و خبر داده بود که به سوی مرگ می رود و یکی از قربانیان ابراهیم خواهد شد.
احیای این اسطورۀ سامی که برای گستردن مرز بین ابراهیم مسلمانان و آبراهام یهودیان و مسیحیان بود و نه برای زدودن آن، کارمندان دفتری منهتن را نیز به قربانیان این وعدۀ دینی افزود. فرزندان هاجر که گویا از این وعدۀ انجیلی مطرود شده بودند، موجب مرگ محتومی شدند برای آن شاغلان بیچاره که جز کارمند ساده چیز دیگری نبودند، آمریکایی به معنی کامل کلمه و نگران امور زندگی روزمره. آنها زندگی خود را بر امور عاطفی بنا کرده بودند و گرفتار جزئیات زندگی بی تکلفشان بودند. کارمند دفتری دون پایه بودند که زندگی آنها بکلی عاری از خرت و پرت بود. زندگی نسبتاً سختی در آپارتمانهای ارزان می گذراندند، تلویزیون تماشا می کردند، داستانهای جنایی می خواندند و به موسیقی پاپ گوش می دادند.
از قضا قربانیان این وعدۀ قرآنی ابراهیم پیشخدمت های کافه های خیابانی، کارمندان سوپرمارکت ها، کارمندان ساختمان و منشی ها بودند.
اثرات این ایمان ناسره فقط منحصر به اینجا نبود، این اسطورۀ سامی قربانیانی دیگری هم داشت: کشاورزان بخت برگشتۀ افغانستان و مردمی که در قندهار و کابل از فقر وفاقه رنج می برند، مردمی که زندگی بی پیرایه و عاری از هرگونه کیفیت واقعی بر آنها تحمیل شده است.
آنها در درجۀ اول قربانی طالبان بودند ولی به مفهوم وسیع تری قربانی قیاس های عجولانه و نادرست و تحریف های شبهه انگیز دینی هستند که در جوامع ما در واکنش به مدرنیته شایع شده اند. نتیجۀ این قیاس های نادرست، شیوع فکر ایدئولوژیک دینی پر از تمام نقایصی است که از این ساختار مبتنی بر تقدیس خیالبافانۀ جامعۀ خود و اهریمن خواندن دشمنانشان ناشی می شود، نه تنها در ذم غرب بلکه مسلمانانی نیز که حاضر به قبول ایدئولوژی آنها نیستند. این افغانها که ابتدا قربانی دولت دینی خود بودند، بعداً قربانی هواپیماهای آمریکایی شدند، قربانی قربانیان همان اسطورۀ دینی.

اسلامِ سرزمین بادهای موسمی

سخن این حکیم مسلمان (گونۀ اجمالی یک اسطورۀ باستانی) مرا به یاد لویی ماسینیون فرانسوی انداخت که متخصص این منطقۀ اسلامی بود که به آن عنوان جغرافیایی «اسلام سرزمین بادهای موسمی» داده بود. منظورش سرزمینی بود بین شبه جزیره عرب تا اندونزی با بخورها و ادویه هایش. چرا که تجارت این منطقه وابسته بود به بادهای موسمی که کشتی های بادبانی آنها را به قلب آسیا می رساند. ماسینیون اولین کسی بود که در کتاب خود تحت عنوان «سه نماز ابراهیم» ارتباط بین اسلام و مسیحیت را بیان کرد، زیرا اساطیر قومی نیاکان هنوز در خاطرش زنده بود هنگامی که اسلام را در نمادهای دینی کشف کرد که قابل قیاس با نمادهای سنتی مسیحیان در فرهنگ روستاییان عراق بود.
این بصیرت طی سفر ماسینیون در صحرای عربستان و حتی هنگامی که در شالیزارهای عراق به اسارت درآمده بود، در پرتو اساطیر قومی نیاکان در ذهنش جرقه زد، البته بدون اینکه بداند روزی محمد عطا، سردسته و سازمان دهندۀ حملۀ یازده سپتامبر، از آن استفاده خواهد کرد. او حتی هنگامی که کتاب «مصائب حلاج» را می نوشت نمی دانست که مصائب قومی و ملی و دینی به این حد هراس انگیز خواهد رسید و مردمی که تحت تأثیر این اسطوره قرار گرفته اند، کلیشه ها و شعارها را به افراط خواهند کشاند و فرهنگیهایی  را که در اصل نوعی مانویت بدوی هستند، تشویق خواهند کرد و این فرهنگها ثنویت تحقیرآمیزی را استحکام خواهند بخشید که بدون قید و شرط داغ بر پیشانی دشمن می زند و با جزم اندیشی هر فردی را زندانی قالب خاصی می کند، به طوری که ناگهان درمی یابیم که در یک طرف اعراب و مسلمانان شرور قرار دارند و در طرف دیگر آمریکایی ها و غربیان شرور.
این مسئله را من در شب آن انفجار مستقیماً هم از بیانیه های سیاسی و هم از تفسیرهای روشنفکران دریافتم، چرا که در آن زمان برای حضور در کنفرانسی راجع به گفتگوی شرق و غرب در عمان بودم. چقدر عنوان کنفرانس که امروز به نظر می رسد در واکنش به این انفجار باشد، آن موقع دور از ذهن بود.

گفتگو و خطرات محتمل

هنگامی که روشنفکران شرق و غرب دربارۀ این موضوع بحث می کردند، سازمانهای سری پشت درهای بسته در حال توطئه چینی بودند.
این اولین بار بود که من عراق را ترک کرده بودم تا در کنفرانسی شرکت کنم که برای دانشگاهیان و نویسندگان مناطق مختلف جهان همچنین دانشمندان عرب و مسلمانی که از غرب آمده بودند، تشکیل شده بود. من تنها عراقی در این کنفرانس بودم و سفرم به علت محاصرۀ تحمیلی بر عراق ورفتار بد در مرز، بیست ساعت خسته کننده طول کشید.
کار کنفرانس یک روز قبل از حمله شروع شد و این روشنفکران شروع کردند به تکرار دری وری های بیات، بدون اینکه کسی بداند زیر وقایع حقیقی زندگی چه نهفته است، زیرا افکاری که آنها بیان می کردند جهان راحت و بزک شدۀ عاری از هر برخوردی را در ذهن مجسم می کرد، در حالی که جهان واقع پر از تناقضات بود. امروز بیش از پیش احساس می کنم که چه تفاوت بزرگی بین سخنرانی های مکتوب و واقعیت وجود داشت. تعداد اندکی از آنها هم که حساسیت نشان می دادند، زبانشان به قدر کافی واضح نبود که جلب توجه کنند و اغلب آنها تقریباً  مطلب روشنگرانه ای نداشتند. بحث ها بیشتر بر سر عقاید جزمی بود و نه نتیجۀ پژوهشهای عمیق.
بسیاری از شرکت کنندگان عربها و مسلمانان غربی شده بودند و یا خاورشناسان و اسلام شناسان اروپایی و آمریکایی. مباحثه با تأکید بر مخارج صداها، حرکات دست و زبان دانشگاهی ساختگی خاص روشنفکران جریان داشت. هنگامی که به پشت سرم نگاه کردم، شنیدم که یکی از آنها به همکارش می گفت: «باید اذعان کنی که شرق نوعی بهشت بود ولی نویسندگان غربی به آن جفا کردند؛ این حقیقت را انکار می کنی؟» همکارش جواب داد: «نه نه، شرق اصلاً وجود نداشت. آن فقط نوعی اختراع فرهنگی است که غربی ها آن را ساخته اند، نه چیز دیگری.»
نفر سوم در رد این سخن گفت: «آقا، موضوع بحث اسلام است، این حرفها راجع به جهان اسلام نیست، بلکه دربارۀ نویسندگان غربی.»
کنفرانس در هتل درجه یکی واقع در باغ با صفایی در مرکز عمان برگزار شده بود. سپتامبر آن سال گرم بود ولی نسیم خنک دل انگیزی آن را ملایمت خاصی بخشیده بود. بسیاری از شرکت کنندگان مهاجران عرب بودند که از شهرهای بزرگ اروپایی آمده بودند. آثار سلامتی در رخسارشان پیدا بود و لباس های فاخر پوشیده بودند و سیگار می کشیدند. شخصیت های متعدد آنها را از نظر گذراندم، به نظر می رسید که نوعی گسست از فرهنگهای اصلی خود را تجربه کرده بودند و در تعدد شخصیت پیچیده ای زندگی می کردند که حتی از اسامی آنها نیز پیدا بود. برخی از آنها نام اروپایی و نام خانوادگی عربی داشتند. در واقع کشف کردم که آنها با فخرفروشان فرهنگ ما تفاوت فاحشی دارند. منظورم این است که ناخودآگاه غربی شده اند، بسیاری از آنها در مدارس اروپایی کشورهای شرقی تحصیل کرده  بودند. مدارسی که به نخبگان اندکی از فرزندان اعیان که فرهنگ محلی را تحقیر یا رد می کردند، اختصاص یافته بود.

بحث و جدال – پیدایش جهان دیگر

این بحث و جدال در واقع بین عرب های غربی شده و غربی ها انجام می گرفت و باعث می شد که من احساس سرخوردگی یا حتی حسادت کنم، چرا که این مباحثه ای بود بین غربیان. آنها یا عرب بودند یا مسلمان ولی بخشی از فرهنگ غرب شده بودند. غربی ها با خودشان بحث می کردند. مسائل این عربهای غربی شده با مسائل ما کاملاً متفاوت بود. بنابراین ارزش اصلی بحث شان مبتنی بر مساواتی بود که نمایندۀ آن بودند ولی من که از عراق آمده بودم نگران سلطۀ دولت بودم. من به شکل خاصی دلبسته و شیفتۀ آزادی فردی بودم. از این رو، مباحثات بین عربهای غربی شده و اروپاییان برای من به هیچ وجه جالب توجه نبود. اینها بحث هایی بود بین اغنیا، سفیدپوستان و اروپاییان، بین دو گروه مرفه. آنچه من برای دانش آموختگانمان می خواستم بحث دربارۀ مبارزه های موجود در کشورمان بود، مبارزه هایی که موجب خشونت هایی می شود که نمونۀ بارز آن را روز بعد در تصاویری که نیویورک پخش می شد، دیدیم. احساس می کردم که روشنفکران جهان عرب بیشتر با مسئلۀ مبارزات بین مقامات متعدد دولتی و گرایش های افراطی اسلام گرایان و قدرت سبعانۀ دولت که از حمایت مردم برخوردار نیست، درگیرند. این وضع ما در کنفرانس نادیده گرفته شد.
شاید آن روزها ارتباط نزدیک بین روشنفکر و تبعیدی برای من روشن شد. روشنفکر تبعیدی دائمی است، رانده شده از جامعۀ خویشتن. چنین سرنوشتی همواره نگران کننده و توان فرساست. ادوارد سعید آن را غم انگیزترین وضع در تاریخ نامیده که سخن بحقی است، چرا که تبعید، قطع نظر از اینکه در کجا اتفاق افتاده باشد، نه تنها وضع غم انگیزی است، بلکه تکان بی وقفه ای است که نه فقط تبعیدی بلکه دیگران را نیز به لرزه می اندازد. تبعیدی وادار می شود که هستی خود را پیوسته مورد سؤال قرار دهد و برای همیشه نفی بلد کند. رولاند بارت آن را la natalité نامیده است. درک کردم که چرا مفهوم وطن یا موطن که این همه مورد تقدیر نویسندگان ترک تابعیت کرده است، نزد نویسندگان تبعیدی شکل دیگری یافته است. هنگامی که چند سال بعد عراق را برای همیشه ترک کردم، درک کردم که در کشور خودم نیز تبعیدی بودم، زیرا در اورپا نویسندگان واقعاً تبعیدی نیافتم. چه عرب و چه ترک و افریقایی و هندی و چه پاکستانی، همه اعضای مورد احترام طبقۀ متوسط شده بودند.
 تنها مطلب قابل ذکر دربارۀ این کنفرانس انتخاب مراجعی بود که این یا آن گروه به آنها استناد می کردند. عربها این مقام افتخار را برای آثار فرانتس فانون قائل بودند، چرا که او از سرزمین مبارزات جمعی انقلاب الجزایر برخاسته بود – درحالی که اروپاییان بصیرت خیره کنندۀ ادوارد سعید و فوکو را تقدیر می کردند، شاید به علت اینکه سخنان آنها اعتراض های فردی علیه بازداشت و تبعید و کنترل بود.
غیر از آن، کنفرانس بحثی دادائیستی بود که روشنفکران آن را در هوای آزاد برگزار کرده بودند.

گلنر، سعید و حملات سپتامبر

در این کنفرانس درس گفتاری دربارۀ ارنست گلنر توسط یکی از دانشگاهیان عرب تبار برای شب یازده سپتامبر اعلام شده بود. من سابقاً دوکتاب درخور توجهی به قلم گلنر با عناوین «ملتها و ناسیونالیسم» و «جامعۀ اسلامی» خوانده بودم و از این رو علاقه مند بودم که سخنان این دانشگاهی غربی شده را که توجه مرا با رخسار سالم و لباس خوش دوخت و ادکلن فرانسویش جلب کرده بود، بشنوم. قبل از هر کس به سالن رفتم و پیش از آنکه درس گفتار شروع شود، در کنار او نشستم. بعد متوجه شدم که قیافۀ من در  قیاس با ظاهر آراستۀ او باید مضحک به نظر آید. چرا که من لاغر و استخوانی بودم با لباس مندرس که از عراق خریده بودم و موهای آشفته ام با آرایش بی نقص اروپایی او قابل رقابت نبود.
تکرار سخنان ادوارد سعید دربارۀ ارنست گلنر که سعید آنها را در نقد پیشین مشهورش  قبل از آخرین تجدید نظر کتاب «فرهنگ و امپریالیسم» نوشته بود، مرا ناراحت کرد. استدال ها و براهین سرگرم کنندۀ گلنر البته به پای کارهای درخشان علمی اش نمی رسید، ولی نوشتۀ سعید نیز متضمن حملات شدید روزنامه نگارانه بود. سعید همچنین انتقادهای متعدد طلال اسد را از کتاب «جامعۀ اسلامی» ارنست گلنر تکرار کرده بود، بدون اینکه مطلبی به آنها اضافه کند. اینها انتقاداتی است که برخی از دانشگاهیان هنوز هم تکرار می کنند. می گویند: «جامعۀ اسلامی» وجود خارجی ندارد، بلکه جوامع اسلامی موجودند. فرد مسلمان فقط در ارتباط با عبادت وجود دارد و نه فرد مسلمان به اطلاق، زیرا افراد در چهارچوب هر فرهنگی متفاوتند. بنابراین، منظور از «جامعۀ اسلامی» چیست، اسلام تونسی یا اسلام سعودی؟ این عبارات از مردم شناسی منشأ گرفته و توسط نویسندگان مشهوری تکرار شده است.
بلی، اذعان می کنم که کلمۀ «مسلمان» با کلیشه های زیادی اشباع شده و بر سرزبانها افتاده است و برخی از نوشته ها مردم مسلمان را به کوچکترین وجه مشترک آن کاهش می دهند، اما آیا می توان هر تعمیم مبتنی بر تجارب فردی را رد کرد؟ درست است که ما متفاوتیم ولی آشکارا ویژگیهای مشترک زیادی هم داریم.
پس از حوادث یازده سپتامبر می خواستم بدانم که همکاران دانشمندم دربارۀ گلنر چه می گویند، بخصوص پس از آنکه ممکن بود تز اصلی او دربارۀ اسلام مبنای بحث مناسبی راجع به حملات منهتن باشد. گلنر اسلام را دین اعتقاد به نص و آخرت می داند که گرایش شدیدی به پاکدینی دارد. شدت این پاکدینی و لفظ باوری با تقلید از سنت با برقراری توازن بین عرف های مدینه و قدرت حاکم و علمای دین کاهش می یابد. واما هنگام بروز بحرانهای سیاسی و اجتماعی «نص» دوباره اهمیت پیدا می کند و علمای افراطی و فرقه گرا خود را با حربۀ نص مسلح می سازند تا پاکدینی یا برائت اولیه را احیا کنند. می دانستم که این نظریه مورد انتقاد شدید گرتس، هالیدی، طلال اسد و سامی زبیده است ولی برای من جالب بود که حادثۀ اخیر به طرز معقولی با نظر گلنر مطابقت داشت.

آشپزخانۀ بهداشتی و جهان آلوده

شب یازده سپتامبر سالن غذاخوری پر از مدعوین بود و همکاری که مقالۀ راجع به گلنر را در سخنرانی خود عرضه کرده بود، جلو پیشخوان غذاهای سالم ایستاده و بشقاب خود را با میوه و سالاد پر کرده بود. من جلو پیشخوان غذاهای عادی ایستادم و برای اولین بار متوجه شدم که غذای غیرسالم نیز وجود دارد. وچون از بغداد تحت تحریم اقتصادی شدید آمده بودم، دیدن تخم مرغ روی بشقاب برای من معجزه بود.
در آن لحظه دریافتم که واقعیات زندگی غیر از نوشته های روی کاغذ است، چرا که هیچ یک از شرکت کنندگان یک کلمه هم در آنچه قبل از حملۀ منهتن نوشته بودند، تغییر ندادند. شاید با نوشتن مقالات خود قبل از آمدنشان به آنجا بکلی از نفس افتاده بودند و نگارش دقیق مراجع و منابع به ترتیب الفبا رمقی برای آنها باقی نگذاشته بود. البته خطا در این امر قابل بخشش نیست. زیرا دانشگاهیان به ظواهر کارشان اهمیت بیشتری قائلند تا به واقعیات زمینی. با وجود این، حوادث ابعاد وحشت انگیزی یافته بود و بوش در تلویزیون اعضای محور شرارت را برمی شمرد که عراق هم یکی از آنها بود.

محور شرارت – عراق و آمریکا

شاید به علت اعلام محور شرارت توسط بوش، دو خانم آمریکایی از مدعوین به سراغ من آمدند. یادم می آید که چگونه از دیدن خانم های دانشگاهی آمریکایی به حیرت افتادم. باید بگویم که آنها قبلاً نیز با حضور عینی خود نظرم را جلب کرده بودند. نسبتاً بلند قد بودند، لباس ساده پوشیده بودند و با ملاحت خاصی حرف می زدند. ظاهرشان با دانشگاهیان آراسته و علاقه مند به ظواهر کاملاً فرق داشت. وقتی دیدم که حوادث اخیر را چگونه می بیننند، تعجب کردم. از من خواستند که آنها را در خیابانها همراهی کنم تا نظر مردم را بدانند. از این خواهش بسیار خوشحال شدم. شاید در این دیدار دشوار راهی برای تقریب نظرهایمان پیدا شود.
این حمله – برخلاف انتظار برخی از روزنامه  نگاران دست راستی – عوام فریبی و شونیزم دینی و قومی را در جهان عرب و اسلام بی اعتبار ساخت. همراهانم آن را به سهولت از جوابهایی که دست فروشان، پیشخدمتهای رستورانها و رانندگان تاکسی می دادند، دریافتند. شاید فقط اقلیتی باور می کردند که مسلمانها مرتکب این اعمال شده  باشند، ولی به هیچوجه حقیقت ندارد که مردم در خیابانها از خوشحالی رقصیدند. این امری طبیعی است، حتی اگر اذعان کنیم که تحصیل کردگان غربی و مسلمان نه تنها در نگرش خود، بلکه در نحوۀ متضاد پایبندیشان به جهان یا تلقیشان از دو جهان متفاوت یا دو ساختار فکری متخاصم نیز باهم فرق دارند. زیرا شکاف عمیقی وجود دارد که مانع به هم رسیدن آنهاست، ولی این شکاف عقلانی و هستی شناسانه است که دو جامعۀ دارای شرایط تاریخی و نظام های سیاسی متفاوت را از هم جدا می سازد. آنچه آنها را از هم جدا می کند، نگرشهای متباین آنها به هستی و زندگی و روح است. ولی از لحاظ انسانی چه فرقی هست بین گاوچران آمریکایی که کاری در منهتن یا پرینستون پیدا نمی کند و چوپانی که خورش ارزان در قندهار می خورد؟ چه فرقی هست بین ستم دیدگانی که کاری از دستشان برنمی آید جز اینکه در مسجدهای ویران نماز بخوانند و آمریکایی های فقیر و بیکاری که برای چند دلار گدایی می کنند تا بینگو بازی کنند یا چیزبورگر بخورند.

شناخت جوامع

گرچه لحن بیانیه های سیاسی آن زمان شدید بود و ممکن نبود که راه معتدلی در پیش گرفته شود یا مصالح متفاوت باهم سازگار گردد ولی این حمله در عین حال به دو تحول مثبت انجامید:
اولاً تلاش غرب برای شناختن این جوامع از طریق مردمانشان که امر بسیار مهمی است. برای اولین بار توجه غرب به زبان و ادبیات عرب جلب شد، بخصوص به رمان عربی که این هم مهم است، زیرا علوم انسانی در جهان عرب تحت تسلط حکام عرب به تباهی کشانده شده و زیر فشار زیاد به زانو در آمده بود. ولی رمان چون کاری فردی است از زیر سلطۀ حکام در رفته است.
از جانب دیگر باز کردن غرب به روی ادبیات غیرغربی کار آسانی نبود. همه می دانیم که غرب برای مدت مدیدی تسلیم افکار خود شده بود. آثار اریش آورباخ و ارنست روبرت کورتیوس این گرایش را نشان می دهد. ادبیات اروپا اولاً مبتنی است بر آثار ادبی معتبر اروپایی از همر گرفته تا جویس. ثانیاً بازگشت پیوسته به همان موضوعات. بنابراین ادبیات اروپایی از نوعی وحدت عرفانی برخوردار است از دورۀ لاتین میانه شروع شده و سرانجام به صورت ادبیات های خودکفای مستقل تکامل یافته و از شناخت و تأثیر جهان خارج در امان بوده است. این نظرات در سالهای اخیر در معرض انتقاد شدید قرار داشت.
دومین تحول مثبت بالا گرفتن موج انتقاد در جهان عرب بود که بر هرچه در گذشته مورد احترام بود، تأثیر گذاشت: بر حکام، دین و تاریخ اسلام. بسیاری از مردم رغبت یافتند که در ملأ عام اذعان کنند که ما جامعۀ بی تقصیری نیستیم که نویسندگان غربی به آن جفا کرده باشند و برماست که به عیوب خود اعتراف کنیم و جداً در پی یافتن راه حل های کارسازی برای بحران تفکر تقلیدی و کمبودهای آن در برابر مقتضیات زمان باشیم و نقد حقیقی از مبانی سیاسی و اجتماعی و فرهنگی در جهان عرب ارائه دهیم. در واقع روشنفکران راغب هستند به خطاهای خود اعتراف کنند، خودبیزاری را تشویق نمایند، زیرا جوامعی که از اینگونه خودکاوی اجتناب می کنند، به ساخت شکنی موفق نمی شوند.

همه چیز در فرودگاه ها فرود می آید

تفکر و واقعیت روندهای متفاوتی دارند. واقعیت را می توان در هر فرودگاه جهان مشاهده کرد ولی دیدن و زندگی کردن با آن دو چیز متفاوت است.
من این را همواره احساس می کنم که اگر عراقی باشی احساس راحتی نخواهی کرد، خطر همواره تهدیدت می کند. احساس دائمی رفتار تحقیرآمیز که ترا و کیان فردیت را بی ارزش جلوه می دهد و و دائماً خوارت می شمارد.
وقتی که مورد سوء ظن هستی نمی توانی به آسانی در فرودگاهی بنشینی. قیافه  و اسم و هویت  تو موجب بدگمانی است.
ساعت ها متواضعانه در سالن های بزرگ انتظار روی نیمکت های سخت، تحت نظارت پلیس و گاهی نگاه های پراز بدگمانی می نشینم و سپس مأموری مرا برای بازپرسی و بررسی مدارکم می برد، در حالی که چمدانهای سنگین خود را که غالباً پر از کتاب و اندکی لوازم اولیه است، به دنبالم می کشانم، وادارم می کنند که آنها را برای بازرسی باز کنم. ساعتها می گذرد تا آنها را دوباره بسته بندی کنم، زیرا قاعدتاً ساعتها صرف می کنم که محتوای چمدانهای خود را در کمترین فضای مقدور جا دهم تا بتوانم هر چه بیشتر کتاب حمل کنم. بستن آنها کار آسانی نیست. گاهی تعجب می کنم که چقدر کتاب می توان در چمدانی جا داد، ولی بعداً می بینم که جاگذاری آنها تحت نظر پلیس فرودگاه چقدر سخت است و چطور مقداری از کتابها دیگر در چمدان جا نمی گیرد.
این است که به تنهایی زجر می کشم، در حالی که اروپایی های موبور و همکاران غربی شده ام که گذرنامه های اروپایی دارند از کنارم رد می شوند و به من که خوار و شرمند و تنها و خسته نشسته ام نگاه گذرایی می کنند. بعد من سخنان علی شریعتی متفکر ایرانی را تکرار می کنم: «فراموش نمی کنم ولی می بخشم.»
بلی می بخشم، چرا که می دانم امنیت پس از یازده سپتامبر حقاً مسئلۀ بزرگی شده است. نمی دانم، شاید این جوامع حق دارند از خود دفاع کنند (ولی من نمی توانم زیر بار تحمل ناپذیر بدگمانی زندگی کنم.) به رغم این تفاهم و نگرانیم از اینکه مبادا صدمه ای به آنها برسد، فکر می کنم که غربی ها هنوز هم غرب را فقط برای خودشان می خواهند، هرچند که مهمترین دستاورد مادی یا معنوی آنها کرامت انسانی است.
اینجا، کرامت انسانی من در خطر است، ولی احساس می کنم که غرب حتماً فضا را برای فناوری های فکری نو، مفاهیم و راه های درک هستی و تاریخ باز خواهد کرد. اکنون گرفتار اهریمن های اسلام هراسی، نژادپرستی و استعمارگرایی است، اما می تواند بر آنها فائق آید. غرب پیوسته خطاهای خود را بررسی می کند و نظریه هایی ابداع می کند تا اهریمن های خود را بیابد و از میان بردارد. خودکاوی عمیقی در بدترین آثار گذشتۀ خود انجام می دهد و بدین ترتیب سیر تاریخ به عناصر اصلی آن، به تحولات و دگرگونی ها در همۀ حوزه ها کاهش می یابد. و ناگزیر بر ملاک ها و معیارها و قوانین تأثیر می گذارد. همچنین مدرنیتۀ غرب پیوسته در جوامع اسلامی در حال پیشرفت است، ولی این مدرنیته به قول اولیور روی زبانی ندارد.

فقط چیزهای بد عمر طولانی دارند

واضح است که مدرنیته دیگر در چارچوب تاریخ تفکر غرب محصور نخواهد ماند. چرا که آن فقط صحنه ای بود برای برخورد شدید نیروهای کار و مدیریت، غرب پیوسته در حال تحول است و حتماً موفق خواهد شد مدرنیته ای مشترک و انسانی و هستی گرا با طیف های متعدد ایجاد کند. بلی، من یقین دارم که شرط بندی آدورنو دربارۀ «کلیت انسانی» باختی ندارد، هر چند که شاید بُردی هم نداشته باشد، ولی فکر می کنم این امید محو نخواهد شد. بهرحال، بیم آن می رود شرّی که غربیان یا مسلمانان پس از یازده سپتامبر به پا کرده اند، به این زودی پایانی نداشته باشد، زیرا به قول دوستی از نیویورک چیزهای بد عمر طولانی دارند.
سالها پس از کنفرانس عمان و حوادث سپتامبر تصادفاً در کنفرانس دیگری در یکی از شهرهای اروپا با این دوست ملاقات کردم. بعد از ناهار از او پرسیدم که آیا کتابفروشی می شناسد که متخصص جهان عرب و اسلام باشد.
لب گزه رفت و گفت: «چی می گویی... عرب... اسلام... نمی دانی که این کلمات در اروپا جزو مُحرمات است؟»
خندید و من هم با همان لحن تمسخر آمیز گفتم: «بلی، می دانم؛ ولی می خواهم بدانی: من افتخار می کنم که عرب مسلمان هستم.»
«اوه، باید مفتخر باشی که جوان و خوش اندام هستی، بجای فخرفروشی به این چیزها.»
«چگونه می توانم به چیزهایی افتخار کنم که ضمانتی برای دوام آنها وجود ندارد، چیزهایی که در گرو زمان است. ولی می توانم ضمانت کنم که من تا آخر عمر عرب و مسلمان خواهم ماند.»

او سپس خندید و به شوخی گفت: «بلی، راست می گویی. در امور شخصی فقط چیزهای بد عمر طولانی دارند!»
علی بدر
از روزنامه نگاران و رمان نویسان مشهور عراق است. کتاب او به نام «بابا سارتر» دربارۀ گروهی اگزیستانسیالیست در بغداد در خارج از جهان عرب نیز شهرت یافته است.

ترجمه: منوچهر امیرپور
انستیتو گوته، تحریریه اندیشه و هنر
ژوئن 2011
پيوندها

Bestellen

فرم درخواست

اعضای سازمانی یا افرادی که ساکن مناطق ایبرو - آمریکایی زبان هستند و در بخش روزنامه نگاری یا فرهنگی فعال هستند می توانند به صورت رایگان عضویت دریافت کنند.
به فرم درخواست...

قنطره: گفتگو با جهان اسلام

سياست، فرهنگ، جامعه: اطلاعات و بحث به آلمانی، عربی و انگلیسی

زنيت آنلاين

شرق در شبکه: نقادانه، ابتکاری و متعادل