فروریزی دیوار برلین - 1989

دربارة فکر و فن

فکر و فن (اندیشه و هنر) مجله‌ای فرهنگی بود که از سال ۱۹۶۳ تا ۲۰۱۶ توسط انستیتو گوته به منظور توسعه مبادله فرهنگی بین آلمان و کشورهای اسلامی منتشر می‌شد.با انتشار آخرین شماره تحت عنوان «آوارگی» (شماره ۱۰۵) در پاییز ۲۰۱۶، رسیدگی و به روز رساندن نشریه به صورت آنلاین نیز قطع شد. .

تأمل درباره جمهوری دموکراتیک آلمان
زندگی دو همسری و هم آغوشی دو قطب

منطقه سابق برلین; عکس: اشتفان کالوتسا، نشر دومون، کلن 2009انسان ممکن است مانند عادل قره شولی، شاعر سوری تبار، که بیشتر عمر خود را در آلمان شرقی گذرانده دو وطن و دو زبان داشته باشد. برای او برافتادن دیوار برلین مفهوم خاصی داشت.

بیست و پنج ساله بودم که به لایپزیک آمدم. امسال هفتاد و سه سالم است. شهرهایی که انسان این همه عمر خود را در آنها می گذراند بخشی از زندگی او هستند. شهر و زندگی به هم پیوند می خورند و وحدت می یابند. ممکن نیست که بتوان خود را به آسانی از یکی یا دیگری جدا ساخت. زندگی من از دو شهر متأثر است و با آنها جوش خورده است: دمشق و لایپزیگ. در این سالها رابطه درونی خود را با این شهرها در اشعار و رسالات و مصاحبه هایم به زبان آورده ام. پس از وحدت آلمان، هنگام خواندن اشعار و مقالاتم در شهرهای مختلف جهان، چه در هامبورگ و مونیخ، نیویورک و تورنتو، چه در هلسینکی و لیسبون، چه در قاهره و دمشق بارها باید توضیح می دادم که چرا به لایپزیگ رفتم و در آنجا ماندنی شدم.

یک بار زنی پس از شعرخوانی در اشتوتگارت با همدردی به همسرم گفت: «زن بیچاره، چهل سال از عمر خود را بیهوده گذرانده ای.» چهل سال از عمر خود را بیهوده گذرانده؟ زندگی، هر زندگی بنفسه چنان با ارزش است که هیچ کس، چه انسان متمدن چه ساکن جنگل آن را بیهوده نمی گذراند. ولی هنگام تحولات بزرگ تاریخ گرایش داریم به اینکه سرگذشت انسانها را با ناپدید شدن نظام های حکومتی عوضی بگیریم و کلی گویی کنیم. بهتر بود که مردم شرق و غرب داستان زندگی خود را بدون تنش و پیشداوری برای همدیگر تعریف می کردند. شاید در این صورت وحدت آلمان از بعضی جهات مسیر دیگری می یافت.

سرگذشت شاعران در لابلای اشعارشان نهفته است. هاینتس ژشوسکی در پی گفتار خود راجع به کتاب اشعار من تحت عنوان «اگر دمشق نبود» نوشته است: «گاهی صفحات کتابهای شعرا به نسخه های خطی قدیمی می مانند که نوشته آنها یک بار پاک شده و دوباره روی آنها نوشته شده باشد: ابیات نو روی ابیات قدیمی.» در متون نو من هم به مرور زمان حروف قدیمی ظاهر می شوند. این متون روی هم که امروز بر مبنای آنها درباره لاپیزیک تأمل می کنم، در هم نفوذ می کنند و به گونه دیگری قرائت می شوند.

«اگر دمشق نبود» جزو اولین اشعاری بود که در سال 1965 به زبان آلمانی نوشتم. در آن آمده است:
«جلو پنجره ام/ درختی سربرآورده/ آشیانه پرندگانی/ که صبحدم به من درود می گویند/ پشت میز تحریرنشسته ام/ و به برف سفید و نرم می نگرم/ در پناه گرما/... چهره های مهربان/ آشنا مانند درود پرندگان/ و اگر تو، دمشق تو/ شهر وحشی و پرمهر من/ تو نمک و آب بر پیشانی ها/ گل دلها/ آه/ اگر تو نبودی/

درست 20 سال بعد، در سال 1985 جایزه هنر شهر لاپیزیک را دریافت کردم. هنگام دریافت جایزه در تالار پیشینه دار شهرداری قدیمی، برای ابراز تشکر سخنرانی کردم. آن را با این جمله شروع کردم: «چندی پیش سردبیر مجله عربی زبانی که در درسدن منتشر می شد، پیشنهاد سودآوری برای همکاری به من کرد. من این پیشنهاد را با این توضیح رد کردم که من در وضعی نیستم که بتوانم دوباره مهاجرت کنم. اگر بنا بر مهاجرت باشد، در این صورت به دمشق می روم.»

در خاتمه، شعری را که نامبخش کتابم «وطنم در غربت» است و یک سال پیش منتشر شده بود، خواندم. این شعر با ابیات زیر پایان می یابد:
من و دو کشورم/ عقد ازدواج بسته ایم/ تا دم مرگ/ اکنون منم اینجا میان شما/ برنمی گردم، نه از خود و نه از شما/ به این کشور/ به اینجا آمده ام/ با رؤیاهای سبز دور پیشانی/
آیا این نوعی اعتراف است؟ بله، هرچند که در این شعر ابیاتی وجود دارد از قبیل: اینجا نیامده ام که هر روز حمله برم/ به هوا با لباس ضدگلوله/ نیامده ام به این شهر/ که ریشه دوانم فقط/ از بولن تا اسپنهاین/ نیامده ام که بخورم/ هر آشی را که برایم می پزند/ غرولند کنان/ با اخم های درهم/ مگر میشائل کولهاس ام/ که داد بزنم تا زخم گلو/ علیه آسیای بادی/ و چشم های کرولال/

این اعترافی بود که از ادعا ناشی می شد و نه از واقعیت. اعتراف به محلی، به شهری، به بخشی از سرگذشتم که مانند هر سرگذشتی متضاد و تغییرپذیر بود. و من به خطاهای خود اعتراف می کنم و به قول برشت خطای بعدی خود را آماده می کنم. گرچه برخی از رؤیاهای سبز دهه هشتادم به کابوس گرایید و من بعدها در اشعاری که نوشتم و منتشر نکردم فقط با خود گفتگو می کردم و نوشته هایم «جنبه روان درمانی» داشت، همچنین دریافتم که بسیاری از افراد کلمه همبستگی را جدی می گیرند. و من هنوز هم نمی توانم غرور خود را با وجدان راحت پنهان کنم که آن موقع جایزه هنر شهر لایپزیگ را دریافت کردم. هرچه باشد، قبل از من گئورگ ماور هومانیست بزرگ و استادم در مؤسسه ادبیات که خود را بسیار مدیون او می دانم و او دریچه ورود به مدرنیته را به روی من و بسیاری از شعرای جوان آن زمان باز کرده، آن جایزه را دریافت کرده است. هنگامی که چهار سال بعد کورت مازور که آن زمان هنگام اعطای جایزه جزو حضار بود و در ردیف اول نشسته بود و با فشردن دستم دریافت جایزه را به من تبریک گفت، فراخوان مشهور را برای تظاهرات مسالمت آمیز در میدان کارل مارکس می خواند، من روی پله های اوپرا ایستاده بودم و جماعت عظیمی را تماشا می کردم که آرام و با دلشوره به سخنانش گوش می داد. بعد شنیدم که مردم شعار می دادند «ما ملت هستیم، و از اینجا می رویم.» و بعد من با کسانی هم صدا شدم که می گفتند: «ملت ما هستیم و اینجا می مانیم.» ورنر هایدوچگ در مقاله پرمایه خود تحت عنوان «چنین گفت عبدالله یا رنج های فعلی ک.» نوشت: «اعتراف می کنم که تحت تأثیر این اشتیاق شدید به همبستگی برجای خود درماندم. و هرچند که زمانی به این سؤال که آیا می توان با دوکشور مانند دو همسر زندگی کرد، بدون قید و شرط جواب منفی داده ام، اکنون دیگر چندان به آن یقین ندارم. شاید روح انسان آن قدر بزرگ باشد که بتواند هر دو قطب را در آغوش گیرد، بدون اینکه خود را پاره کند و این بستگی دارد به شدت عشق .»

هایدوچک آگاهانه از عشق سخن می گوید، نه از زندگی. ولی آیا همبستگی واقعاً منوط به شدت عشق است؟ و یا گاهی موضعی توأم با لجاجت و صیانت نفس و تفکر آرزومندانه است که غریبه اتخاذ می کند یا باید اتخاذ کند، وقتی که می خواهد قطب ها را در آغوش بگیرد، در حالی که همواره به او یادآوری می شود که غریبه خواهد ماند. آیاعشق اگر در این مورد با عشق متقابل روبرو نشود و هر چه شدتش بیشتر شود، مهلک تر نخواهد بود؟ زیرا ما همان قدر غربیه ایم که دیگری بخواهد این احساس را به ما بدهد.

در مقاله ام تحت عنوان «راپسودی خاکستری» در سال 1991 نوشته بودم: «وقتی که جوانی سرم داد می زند "برو گم شو خارجی" چه فایده ای دارد اگر به او بگویم که من بیش از تو در این شهر زندگی کرده ام، گوته و هاینه و هگل و باخ و یا هر کس دیگر او را شاید کمی بهتر از تو می شناسم. او بهر حال سرم داد خواهد زد: "برو گم شو خارجی". و من حتی برای او عذرتراشی می کنم تا دیوانه نشوم. می گویم، جاهل است و شاید دهاتی است و بی کار. برنامه های جنجالی تلویزیون سوء ظن ایجاد می کنند.»

و امروز؟ به کارمند مؤدب فرودگاه چه بگویم که مرا از میان همه مسافران انتخاب می کند و با بازرسی بدنی به من نشان می دهد که رنگ پوست یا اسمم بنفسه سوء ظن ایجاد می کند. و به آنهایی که از آزادی بیان ارزشمند خود با انتشار کاریکاتورهای منحوس استفاده گزینشی می کنند و انگیزه واکنش های افراطی منحوسی می شوند، چه بگویم؟ به نظر می رسد که بنیادگرایان هر دو طرف توپ ها را به هم پاس می دهند. اعتراف می کنم برای من چند لحظه سخت آمد که در این جو پرتنش از امید سخن بگویم و این متن را منتشر کنم. بعد به خود گفتم: چه بهتر که الان منتشر شود. نه، من قصد ندارم رؤیای هم آغوشی قطب های مخالف را بگذارم و بگذرم، حداقل در درون خودم. «زمانهای ظلمانی» که برشت از آنها سخن می گوید، سابقاً نیز وجود داشت و همواره وجود خواهد داشت. فقط شدت و ضعف شان و دیدگاه افرادی که آنها را تجربه می کنند، متفاوت است. و همواره از درختان سخن خواهد رفت، بی آنکه این «تقریباً جنایتی» باشد.

زمانی گفته بودم: «برای من دیگر زندگی بدون لایپزیگ قابل تصور نیست، به رغم هوای آلوده و خانه های ویرانش. زن ساکسنی موطلایی که زمانی در خیابان هاینه به او دل باختم، هنوز هم مرا به این شهر پیوند می دهد و همچنین لبخند دل انگیز نوه مان لینا که در هشت سالگی مانند بومیان خاورزمین می رقصد ولی لهجه ساکسنی اش قابل انکار نیست. و دوستان و محله ها و خاطرات... و شهری که انسان با آن چنین رابطه ای برقرار کرده، قطار نیست که بتوان در ایستگاهی از آن پیاده شد. اگر به وطنم برگردم، بازهم این شهر در درونم برجاست. وطنم کجاست؟ تا زمانی که در این شهر هستم، کاشانه ام اینجاست، حتی اگر در غربت هم باشد. همواره کاشانه می گویم که وطن نگفته باشم، هرچند که دقیقاً نمی دانم کاشانه چیست و وطن کدام است. خانه ها، خیابان ها، هوا، کوه ها، دره ها، جنگل ها، نه اینها نیستند، چرا اینها هستند. و اما مردم و خاطرات و جاهای آرامش و بیش از همه احساس اینکه کسانی تو را لازم دارند، عواملی هستند که وطن و خانه و کاشانه را و هر نامی که به آن بگذاریم، به وجود می آورند.»

عادل قره شولی; عکس: اشتفان هویراین ها را در سال 1992 هنگام دریافت جایزه شامیسو در فرهنگستان هنرهای زیبای باواریا گفتم. امروز هوا اندکی تمیزتر شده و برف جلو خانه سفید تر. نوه هشت ساله آن زمان ما امروز 21 ساله است. دوره یک ساله حقوق را در فرانسه می گذراند. مادرش زلما در مجلس ملی کار می کند. در این میان سه نوه دیگر با اسامی آلمانی و عربی به خانواده اضافه شده است. جد بزرگم که از یک روستای کردنشین واقع در جنوب ترکیه به دمشق مهاجرت کرده بود، آنجا اخلاف سوری بزرگی برجای گذاشته است. پسرم سلیمان به اسم پدربزرگ سوری کردتبارش نامگذاری شده که اسمی است برگرفته از تورات. پسر او عادل فالک به اسامی دو پدربزرگش نامگذاری شده است. اسامی پسر یا دختر او چه خواهد بود، خدا می داند.

عادل قره شولی
متولد 1936 در دمشق به علل سیاسی سوریه را ترک کرد و از طریق لبنان و آلمان غربی به لایپزیگ آمد و از آن تاریخ تاکنون در آنجا اقامت دارد.
تحصیل ادبیات و علوم نمایشی در لایپزیگ، رساله دکتری درباره برشت. اشعار به دو زبان، مقاله نویس و مترجم.

ترجمه: منوچهر امیرپور
انستیتو گوته، تحریریه اندیشه و هنر
دسامبر 2009

    Bestellen

    فرم درخواست

    اعضای سازمانی یا افرادی که ساکن مناطق ایبرو - آمریکایی زبان هستند و در بخش روزنامه نگاری یا فرهنگی فعال هستند می توانند به صورت رایگان عضویت دریافت کنند.
    به فرم درخواست...

    قنطره: گفتگو با جهان اسلام

    سياست، فرهنگ، جامعه: اطلاعات و بحث به آلمانی، عربی و انگلیسی

    زنيت آنلاين

    شرق در شبکه: نقادانه، ابتکاری و متعادل